هدایت شده از سکوتنوشته_
578.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدوار بودم با بزرگ شدن، برخی روابطم درست بشن. نشد. زمان و امید، باهم در صلح نیستن. انگار هیچوقت نبودن...
بعد از عبور از کودکی، بعضی افراد برام عوض شدن. فکر میکردم اگه یکم دیگه بزرگ بشم، همهچی حل میشه. نشد. حتی بعضیهاشون بدتر هم شدن...
آره میدونم. این چیزی نیست که درموردش خودم رو مقصر بدونم. اما دلیل هم نمیشه که بابتش غصه نخورم.
توی نوجوونیم، داشتم از خودم، در برابر کسانی که قرار بود پشتوانهی من باشن، محافظت میکردم. و این چیزی بود که منو درونگرا کرد. خسته کرد. از آدما متنفر کرد.
اینکه هیچکس نمیفهمید، اهمیت نمیداد، یا حداقل نمیخواست که بفهمه یا اهمیت بده برای من عذاب بود.
توی اون سن، عذاب من این بود که هیچکس حتی متوجه نشد که من چرا تغییر کردم. فقط بهم گفتن تو عوض شدی!
هیچکس براش مهم نیست که دیگران چرا رنج میکشن...
_سکوت
https://eitaa.com/satsojen/8409
زنده ام تو چطوری
اره مدت حالم خوب نبود غیب شدم
#امیلی
~~~
بد نیستم .
الان بهتری ؟
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑