هدایت شده از Amir Empire
و این هم دومین تقدیمی امپراتوری من.😼
این پیام رو فور بزنید چنلتون و لینکش رو اینجا برام بفرستید تا صحنه کشته شدنتون در یک جنگ قرون وسطی رو بنویسم.🔥🗡
(لطفا فور بزنید ممبر میخوام)
هدایت شده از ~°Arora’s World 🪞꩜
──────── ⋆⋅☆⋅⋆ ────────
𓂃 ࣪˖ ִֶָ یه سورپرایز کوچیک برای دنیای قصههات!
قراره به هر چنل ، یه عکس رندوم تقدیم کنیم؛ شاید همون تصویری باشه که به دنیای داستانت تعلق داره. 🕯️
اگه دوست داری توی این تقدیمی شرکت کنی، کافیه عضو چنل بشی،این پیام رو داخل چنلت فوروارد کنی و لینک چنلت رو داخل ناشناس بذاری.
──────── ⋆⋅☆⋅⋆ ────────
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
باشد که میان لحاف سیاهی زده ی نیمه شب اشکانت را به آغوش کشم و بر غم چشمان سرخت بوسه زنم. گمانم لبخندی شود که اندوههایت را بر دوش کشد و جلایی بر قلب تپندهات پهن کند. شاید به افتخار آنروز که فریادت همبازی نشاط باشد نه غمبار مروارید های اشکهایت.
#چرکنویسهایکاغذی
هدایت شده از پریکوچکغمگین
Anathema1_21721162631.mp3
زمان:
حجم:
14.5M
هدایت شده از دست به قلم
اسکلت خشک و ترسناکی بر روی پاهایش مانده بود.
مال که بود؟
نمیدانستیم..
ولی.. پرندگان کوچکی که هر روز صبح میان استخوان های قدیمی و شکننده بدن بی جان جا میگرفتند و تا شب میان گرمای بدن کسی که دیگر نمیتوانست گرم بشوند میماندند میگفتند اسکلت ترسناک مال آدمی مهربان بود..
آدمی که از اولین دقایق زندگی اش تا آخرین لحظه اش تنها اهمیت احمقانه ای به دیگران میداد.
پرندگان میگفتند او تنها بود..
میگفتند تنها همدمان اسکلت خودشان بودند و اسکلت بی جان برایشان داستان میگفت.
میگفتند این استخوان ها مال انسانی بودند که در تمام زندگی اش تنها زمین خورد.
شکست.. درد کشید.. نتوانست تحمل کند و فرو پاشید.
و شاید برای همین هم هست که حالا.. استوار بر جای خود ایستاده و روز هایش را با پرندگان میگذراند..
شاید فهمیده که هرچقدر عشق به آدم ها دهد هیچ نمیگیرد..
و حالا؟.. آن عشق را به موجوداتی میدهد که لیاقت دارند و همدمش هستند.
هدایت شده از سکوتنوشته_
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرار میکنم. همیشه. در تمام وقتهایی که مردم، مرا از وجودشان میترسانند. در تمام زمانهایی که آدمها باعث میشوند دلم بخواهد کره زمین را ترک کنم.
و کاش واقعاً میتوانستم فرار کنم. اصلا برای همیشه کره زمین را ترک کنم...
آدم فضاییها ترسناکند؟ من فکر میکنم که خطرناکترین و ترسناکترین موجود در خلقت، آدمها هستند.
آدمها شبیه هیولا هستند. نه. از هیولا هم ترسناکترند. آنها همیشه مرا میترسانند. از زندگی، از بشریت، از وجود داشتن... آنها امید را از تو سلب میکنند و بعد تو را بابت بیانگیزه بودن سرزنش میکنند.
چرا انسانها مرا نجات نمیدهند؟ چرا نمیتوانم خودم را نجات بدهم؟ چرا هیچکس اهمیت نمیدهد؟
_سکوت
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
「یک تقدیمی متفاوت تو راه هست𓆩」
به جومانجی خوش آمدید!
بعضی بازیها را نمیشود فقط بازی کرد؛ و باید واردشان شد.
صدای تاسها در جنگل میپیچد...
برگها کنار میروند، مسیرها عوض میشوند و ناگهان میفهمی دیگر تماشاگر یک داستان نیستی.
تو یکی از شخصیتهای این بازی هستی.
هرکدام از شما به گروهی میپیوندید، با شخصیتی مخصوص خودتان روبهرو میشوید و قدم به دنیایی میگذارید که قوانینش را هنوز نمیدانید...
شاید قهرمان باشید؛ شاید شخصیت مرموز داستان؛ شاید هم کسی که قرار است همهچیز را به هم بریزد! 🎲
فقط یادتان باشد...
# در جومانجی، هر حرکت عواقبی دارد.
تاسها آمادهاند. شما چطور؟🎲🌱
هدایت شده از سکوتنوشته_
اگر ستارهها، روزی تصمیم بگیرند که دیگر ندرخشند، ماه چه خواهد کرد؟
آیا از دوری ستارهها میگرید؟ یا از نبود آن نورهای مزاحم و معذب کننده شادمان میشود؟ آیا او نیز دیگر نخواهد درخشید؟ یا وقتی میبیند خورشید، _منبع نور همیشگیاش_ دیگر بیفروغ شده، تصمیم میگیرد که بدون خورشید ادامه دهد و از خودش، _از درون سینهاش_ نور میتاباند؟
اگر ماه در مابقی عمرش، دیگر هرگز نتواند مانند قبل، زمینیها را به خودش مجذوب کند، آن وقت چه؟
حقیقتِ رازِ ماه چیست؟ چرا مردم میان او و ستارگان فرق میگذارند؟ چرا مردم نمیتوانند هر چیزی را به جای خودش دوست داشته باشند؟
زندگی کردن را فراموش کردهایم. هر کسی به نحوی، تنها تلاش میکند زنده بماند. پس شاید فرقی نکند اگر روزی ستارهها خاموش شوند. و فرقی نکند اگر بدانیم یا ندانیم که آن وقت، ماه چه خواهد کرد...
_سکوت