eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
89 دنبال‌کننده
466 عکس
961 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
اگر ستاره‌ها، روزی تصمیم بگیرند که دیگر ندرخشند، ماه چه خواهد کرد؟ آیا از دوری ستاره‌ها می‌گرید؟ یا از نبود آن نورهای مزاحم و معذب کننده شادمان می‌شود؟ آیا او نیز دیگر نخواهد درخشید؟ یا وقتی می‌بیند خورشید، _منبع نور همیشگی‌اش_ دیگر بی‌فروغ شده، تصمیم می‌گیرد که بدون خورشید ادامه دهد و از خودش، _از درون سینه‌اش_ نور می‌تاباند؟ اگر ماه در مابقی عمرش، دیگر هرگز نتواند مانند قبل، زمینی‌ها را به خودش مجذوب کند، آن وقت چه؟ حقیقتِ رازِ ماه چیست؟ چرا مردم میان او و ستارگان فرق می‌گذارند؟ چرا مردم نمی‌توانند هر چیزی را به جای خودش دوست داشته باشند؟ زندگی کردن را فراموش کرده‌‌ایم. هر کسی به نحوی، تنها تلاش می‌کند زنده بماند. پس شاید فرقی نکند اگر روزی ستاره‌ها خاموش شوند. و فرقی نکند اگر بدانیم یا ندانیم که آن وقت، ماه چه خواهد کرد‌... _سکوت
هدایت شده از 𝐈 𝐈𝐍 𝐈𝐍𝐊
⌬ همینطوری رندوم دلم خواست تقدیمی بدم... . ماجرا ازین قراره که شما این پیامو فور میزنین چنلتون، لینکشو پیویم میفرستین منم بر اساس وایبی که از اکانتتون میگیرم بهتون یه ماشین خفن + توضیحاتش تقدیم میکنم^^ لیمیت: نهایت ۲۰ نفر همین دیگه ___ بیو بیو ⎯꯭🏎
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
عصرتون بخیر رفقا
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا میگن تو رفتی و هرگز برنمی‌گردی. اما اگه راستش رو بخوای، عزیزم؛ وقتی چشمام رو می‌بندم، تو رو می‌بینم. مقابلم ایستادی، با همون لبخند همیشگیت. به من میگی که یه روز، همه چیز برای من درست میشه. ازم می‌خوای نگران نباشم، نترسم، جا نزنم. و من، بعد از پاسخ دادن لبخندت، بهت میگم که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. تو ازم می‌خوای که چشمام رو باز کنم؛ چون وقت برای تو، وقتِ رفتنه... چشمام رو باز می‌کنم و تو رفتی. اما این بار، من نمی‌ترسم، نگران نیستم و قرار نیست جا بزنم. چون "تو" به من گفتی که همه چیز برای من درست خواهد شد. به جای خالیت نگاه می‌کنم. جایی که هرگز، توسط هیچکس پر نمی‌شه. نفس عمیقی می‌کشم و از خونه بیرون میرم. بیرون میرم چون می‌دونم که تو کنار منی! _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
957K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله داستایفسکی عزیزم؛ من روی پای شکسته‌ی خودم راه رفتم، اما دست بر روی شانه‌ی کسی نگذاشتم. این مردمان را که خوب می‌شناسی. کافی‌ست یک‌بار از آنها کمکی _چه بسا ناچیز_ بخواهی. اگر حداقل یک دفعه منت‌اش را به رُخت نکشند،انگار که به خود خیانت کرده‌اند. این مردمان چیزی از انسانیت می‌دانند؟ از شرافت؟ از نوع دوستی؟ آنها چه می‌دانند، داستایفسکی عزیز؟ من لنگان لنگان، با پای شکسته‌ی خویش راه رفتم، مبادا که دستم را مقابل کسی دراز کنم. مبادا که محتاج این جماعت بشوم. برخی‌ها این‌کار را غرور یا تکبر می‌دانند. اما راستش من این را تنها حفظ آبرو و شرف می‌دانم. تو چطور فکر می‌کنی دوست من؟ _سکوت