هدایت شده از سکوتنوشته_
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا میگن تو رفتی و هرگز برنمیگردی.
اما اگه راستش رو بخوای، عزیزم؛ وقتی چشمام رو میبندم، تو رو میبینم. مقابلم ایستادی، با همون لبخند همیشگیت. به من میگی که یه روز، همه چیز برای من درست میشه. ازم میخوای نگران نباشم، نترسم، جا نزنم.
و من، بعد از پاسخ دادن لبخندت، بهت میگم که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.
تو ازم میخوای که چشمام رو باز کنم؛ چون وقت برای تو، وقتِ رفتنه...
چشمام رو باز میکنم و تو رفتی. اما این بار، من نمیترسم، نگران نیستم و قرار نیست جا بزنم. چون "تو" به من گفتی که همه چیز برای من درست خواهد شد.
به جای خالیت نگاه میکنم. جایی که هرگز، توسط هیچکس پر نمیشه. نفس عمیقی میکشم و از خونه بیرون میرم. بیرون میرم چون میدونم که تو کنار منی!
_سکوت
هدایت شده از سکوتنوشته_
957K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله داستایفسکی عزیزم؛ من روی پای شکستهی خودم راه رفتم، اما دست بر روی شانهی کسی نگذاشتم.
این مردمان را که خوب میشناسی. کافیست یکبار از آنها کمکی _چه بسا ناچیز_ بخواهی. اگر حداقل یک دفعه منتاش را به رُخت نکشند،انگار که به خود خیانت کردهاند.
این مردمان چیزی از انسانیت میدانند؟ از شرافت؟ از نوع دوستی؟ آنها چه میدانند، داستایفسکی عزیز؟
من لنگان لنگان، با پای شکستهی خویش راه رفتم، مبادا که دستم را مقابل کسی دراز کنم. مبادا که محتاج این جماعت بشوم.
برخیها اینکار را غرور یا تکبر میدانند. اما راستش من این را تنها حفظ آبرو و شرف میدانم.
تو چطور فکر میکنی دوست من؟
_سکوت
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🔔دینگ دینگ...
صدای زنگ در، سکوت خانه را میشکند.
پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنهای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است.
با کمی تردید، پاکت را باز میکنید.
داخل آن، یک دعوتنامه قرار دارد:
-«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو میخونید. فورا خودتون رو به کتابخونه من برسونید...»
پایینتر، با خطی متفاوت، جملهی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید»
در گوشهی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم میخورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست»
پایین نامه، با خطی درشتتر نوشته شده است:
منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن!
پ.ن:
پستچی: @Zzz44N
فرمانروا چطورید؟ خیلی نیستید
~~~
سلام مشاور ، بد نیستم . شرمنده خیلی مشغول بودم .
هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود.
گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او...
شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند.
اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟
تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی اینچنین نیز، همشان تاثیر عکس میگذاشتند.
در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان میماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده میشوند را ممنوع کرده بود، حال چه میشود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟
کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت میگریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش میلرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟
کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. میخواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش میشد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود.
او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات میدانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر میکرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود.
چقدر زود تصورات آدم میتوانند غلط از آب در بیایند.
#سقوط
https://eitaa.com/satsojen/8469 عه بهتر باشید، نه شرمندگی چرا دلمون تنگ شد براتون
~~~
منم همینطور مشاور، چه خبر؟
https://eitaa.com/satsojen/8471 من والا هیچی بیخوابی، سرما، ارزوی پاشیدن لباس زمستونی
~~~
منم همینطور
دلم تنگ شده برای داستان هایی که زیر بارون مینوشتم .