eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
89 دنبال‌کننده
466 عکس
961 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا میگن تو رفتی و هرگز برنمی‌گردی. اما اگه راستش رو بخوای، عزیزم؛ وقتی چشمام رو می‌بندم، تو رو می‌بینم. مقابلم ایستادی، با همون لبخند همیشگیت. به من میگی که یه روز، همه چیز برای من درست میشه. ازم می‌خوای نگران نباشم، نترسم، جا نزنم. و من، بعد از پاسخ دادن لبخندت، بهت میگم که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. تو ازم می‌خوای که چشمام رو باز کنم؛ چون وقت برای تو، وقتِ رفتنه... چشمام رو باز می‌کنم و تو رفتی. اما این بار، من نمی‌ترسم، نگران نیستم و قرار نیست جا بزنم. چون "تو" به من گفتی که همه چیز برای من درست خواهد شد. به جای خالیت نگاه می‌کنم. جایی که هرگز، توسط هیچکس پر نمی‌شه. نفس عمیقی می‌کشم و از خونه بیرون میرم. بیرون میرم چون می‌دونم که تو کنار منی! _سکوت
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
957K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله داستایفسکی عزیزم؛ من روی پای شکسته‌ی خودم راه رفتم، اما دست بر روی شانه‌ی کسی نگذاشتم. این مردمان را که خوب می‌شناسی. کافی‌ست یک‌بار از آنها کمکی _چه بسا ناچیز_ بخواهی. اگر حداقل یک دفعه منت‌اش را به رُخت نکشند،انگار که به خود خیانت کرده‌اند. این مردمان چیزی از انسانیت می‌دانند؟ از شرافت؟ از نوع دوستی؟ آنها چه می‌دانند، داستایفسکی عزیز؟ من لنگان لنگان، با پای شکسته‌ی خویش راه رفتم، مبادا که دستم را مقابل کسی دراز کنم. مبادا که محتاج این جماعت بشوم. برخی‌ها این‌کار را غرور یا تکبر می‌دانند. اما راستش من این را تنها حفظ آبرو و شرف می‌دانم. تو چطور فکر می‌کنی دوست من؟ _سکوت
🔔دینگ دینگ... صدای زنگ در، سکوت خانه را می‌شکند. پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنه‌ای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است. با کمی تردید، پاکت را باز می‌کنید. داخل آن، یک دعوت‌نامه قرار دارد: -«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو می‌خونید. فورا خودتون رو به کتاب‌خونه من برسونید...» پایین‌تر، با خطی متفاوت، جمله‌ی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید» در گوشه‌ی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم می‌خورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست» پایین نامه، با خطی درشت‌تر نوشته شده است: منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن! پ.ن: پستچی: @Zzz44N
فرمانروا چطورید؟ خیلی نیستید ~~~ سلام مشاور ، بد نیستم . شرمنده خیلی مشغول بودم .
هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود. گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او... شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند. اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟ تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی این‌چنین نیز، همشان تاثیر عکس می‌گذاشتند. در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان می‌ماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده می‌شوند را ممنوع کرده بود، حال چه می‌شود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟ کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت می‌گریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش می‌لرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟ کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. می‌خواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش می‌شد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود. او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات می‌دانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر می‌کرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود. چقدر زود تصورات آدم می‌توانند غلط از آب در بیایند.
https://eitaa.com/satsojen/8469 عه بهتر باشید، نه شرمندگی چرا دلمون تنگ شد براتون ~~~ منم همینطور مشاور، چه خبر؟
https://eitaa.com/satsojen/8471 من والا هیچی بیخوابی، سرما، ارزوی پاشیدن لباس زمستونی ~~~ منم همینطور دلم تنگ شده برای داستان هایی که زیر بارون می‌نوشتم .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهر تون بخیر
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بی‌جان در صحنه‌ای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهده‌گر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش! قوانین چالش: ۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی. ۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمی‌تواند مثل انسان بگوید: «من خسته‌ام.» ۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را می‌تواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته می‌ماند. مثال: جرعه‌ای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایده‌ای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک می‌شد و تلخی قهوه را سر می‌کشید. چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا می‌بود. ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنه‌ام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالی‌ام در اتاق پیچید. تمام شد. او روی زمین افتاد. و من شکستم... 📚 یک قانون کوچک از کتابخانه! اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمی‌کنید! 😌 جریمه‌تون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید. البته... شاید این جریمه اون‌قدرها هم بی‌رحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابه‌لای کتاب‌ها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚 **سرفه می‌کنم. او سمتم برمی‌گردد و ابرویش را بالا می‌اندازد. ـ یه چیزی یادت نرفته؟ سرش را تکان می‌دهد و دوباره رو به مهمان‌ها می‌کند. + برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، می‌تونید از من بگیرید. حرف‌هایش که تمام می‌شود، لبخند می‌زنم و می‌گویم:«خوش بگذره!» و بعد، موسیقی را پخش می‌کنم.**