" ܩߊܣࡐرߊ "
👒 #تک_دختر_خاندان 📗 #پارت_126 تو فرو رفته باشه و حالا من داشتم با پوست و جون و استخون این حرف رو درک
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_127
حرفاش اشکاش همه چیش باعث شده بود که اشک های منم راه خودشونو پیدا کنن و سر بخورن روی گونه هام.
دستاشو از صورت ش برداشت و بهم نگاه کرد و گفت:
- گریه نکن گریه هات وجود منو اتیش می زنه.
با صدای دورگه ای که به خاطر گریه اینجور شده بود گفتم:
- خودت کاری کردی من گریه کنم اشک های تو منو به گریه انداخته.
اشک هاشو سریع پاک کرد و گفت:
- باشه باشه گریه نمی کنم خوب گریه نکن عزیزم قربونت برم گریه نکن.
به سختی جلوی خودمو گرفتم اشک هامو پاک کردم که با مهربونی نگاهم کرد و گفت:
- وقتی گریه می کنی مظلوم تر از همیشه می شی میدونستی؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه چون من گریه نمی کنم.
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_128
#باران
وارد کارخونه شدیم همه رو دستبند زده بودن و از هر کدوم اصلحه گرفته بودن جرم حمل اصلحه غیرقانونی به پرونده اشون هم اضافه شد به البته اون کار های دیگه اشون که تمام مدارکش توی لب تاب منه!
جلوی اقا بزرگ وایسادم سر بلند کرد و بهم نگاه کرد و با خشم گفت:
- دختره ی عوضی.
پوزخندی زدم خم شدم جلوش و گفتم:
- خوب بیین خوب ببین کی داره خودتو و هفت جد خلافکار قمار باز ادم کش تونو نابود می کنه.
امیرعلی کنارم ایستاد که صاف وایسادم و گفتم:
- امیرعلی همسرمه می شناسی که؟رایان قلابی داشتم گول تو می خوردم اقا بزرگ همین دیشب به ذات کثیف ت پی بردم.
با صدای بابا نگاهمو به اون دوختم:
- از قدیم راست گفتن خون خون رو بر نمی داره همون روز که دخترم از خون و ریشه ام توی بیمارستان مرد نباید توی نحس رو جا تو با دخترم عوض می کردم تا فقط ابروی خاندان رو بخرم اگر اون روز توی نحس رو نمیاوردم جای دخترم قالب نمی کردم الان این اتفاق نمی افتاد.
حس کردم سرم گیج رفت.
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_129
#باران
چی داره می گه!
به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:
- چی داره می گه؟
امیرعلی سمت ش رفت یقعه اشو گرفت بلندش کرد و گفت:
- منظورت چیه؟
بابا خنده مضهکی کرد و گفت:
- این عفریته نمک به حروم دختر من نیست دختر ما مرد من جاشو عوض کردم.
با قدم های بی جون از کارخونه متروکه بیرون اومدم.
توی ماشین نشستم و سرمو به داشبورد تکیه دادم.
یعنی منو از خانواده ام جدا کرده بودن؟
یعنی من از ریشه اینا نبودم؟
چطور تونستن همچین کاری با من بکنن؟
صدای در ماشین اومد و امیرعلی نشست توی ماشین.
سرمو از روی داشبورد بلند کردم و بهش نگاه کردم و ناباور گفتم:
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_130
#باران
- دیدی چی گفت امیرعلی؟گفت من از خون ش نیستم امیرعلی.
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- اروم باش خانوم تازه باید خوشحال باشی.
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- منو دزدیده و ۱۸ ساله زندگی رو به من حروم کرد نه تنها منو بلکه خانواده واقعی مم رو هم عزادار کردن اونا الان فکر می کنن من مردم!
امیرعلی گفت:
- پیداشون می کنم صبح نشده پیداشون می کنم می دونی کدوم بیمارستان به دنیا اومدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامان قلابیم چند بار گفت خراب بشه بیمارستانی که من توش به دنیا اومدم بیمارستان سینا بود
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_131
#باران
فردا شب.
بلاخره هک سیستم تمام شد و به امیرعلی که روی صندلی کنارم درحالی که سرش روی میز بود و خوابش برده بود نگاه کردم.
انقدر استرس داشت که می تونم هک و انجام بدم یا نه که خواب ش برد.
هک سختی بود و تقریبا از دیشب تاحالا دورش بودم.
بدون اینکه بیدارش کنم از جام بلند شدم و توی حیاط رفتم و از در شیشه ای به داخل عمارت نگاه کردم که بقیه اونجا بودن.
تلفن و براشتم و به تک تک بزرگ های خاندان که می دونستم یه کاره ای هستن توی این چرخه مواد مخدر زنگ زدم و تغیر صدا می دادم و تنها یک جمله می گفتم:
-سلام ارباب شرمنده این وقت شب مزاحم شدم توی حمل بار امشب یه مشکلی پیش اومده که به خاطر شماست و فقط هم با اومدن شما حل می شه لطفا سریع خودتونو برسونید بیش تر از این نمی تونم صحبت کنم نمی خوام به گوش اقا بزرگ برسه که عصبی بشه.