میگفت: برای کسی بجنگ، که بعداً مجبور نشی بخاطرش یه گوله توی مغز خودت خالی کنی، بلکه فراموش کنی چقدر ساده بودی!
فقط اونجا كه ميرى چَتاى قبلتونو ميخونى و باور نمی کنی كه اين آدمِ بى رحم، فراموشكار، بى تعهد و نامردِ الان همون آدمِ قشنگِ ديروزه.
جنگ پایان خواهد یافت و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمان شان نشسته اند؛ نمیدانم چه کسى وطن را فروخت، اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت!
اونجا که شاملو میگه:
"برای تو، برای چشمهایت، برای من، برای دردهایمان، برای ما، برای این همه تنهایی، ای کاش خدا کاری کند"