eitaa logo
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
40 دنبال‌کننده
44 عکس
16 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
اهم اهم 🗣 خدمت شما بگم که ایشون رو الان اسمشو میزنم و براتون قسمت اولش رو میفرستم-
قلعه اُبلیویِن🪽؛ قسمت : اول🪷 ⋅•⋅⊰∙∘☽🕯️☾∘∙⊱⋅•⋅ پرده ی سفید رنگی که با رنگ مشکی اتاقش در تضاد بود را کنار زد. نگاهش فورا به ساعت افتاد، هنوز پنج دقیقه ای تا ساعت 12 مانده بود. این چند وقت چیزهای عجیبی از پشت پنجره میدید! مثلا؛ قلعه ی خاکستری رنگی که فقط بعد ساعت 12 ظاهر میشد و بعد سر ساعت 1 ناپدید میشد، روزهای اول فکر میکرد این قلعه خیالاتی بیش نیست ولی کم کم متوجه شد این قلعه ی مرموز واقعیست! یک بار وقتی شب در حال حرف زدن با خود بود صدایی جادویی به او گفت من واقعیم! توهم نزن! من واقعیم! بعد از آن روز و آن صدایی که نمیخورد دروغ باشد او هم باور کرد که قلعه واقعیست، حتی یک بار از خانه خارج شد و دقیقا به قلعه رسید!حتی آجرهای خاکستری رنگ قلعه را لمس کرد .! اینکه دیده بود، شنیده بود و لمس کرده بود کاملا قانعش کرده بود که قلعه واقعیست. همیشه قبل از اینکه قلعه ظاهر شود مه سرتاسر آن منطقه را فرامیگرفت اما با این حال باز هم قلعه چنان درخشان بود که با وجود مه غلیظ باز هم قابل مشاهده بود. گاهی با خود فکر میکرد شاید مثل داستان ها در آن قلعه دخترکی زیبا زندانی شده باشد! لبخندش با تصور این افکار کمی به چشم آمد. نگاهش به طرف پنجره برگشت؛ قلعه ظاهر شده بود! دقیقا مثل تمام 33 روز قبل قلعه ظاهر شده بود. دخترک فورا شنلی دور خود کشید و بی سر و صدا در پنجره را باز کرد و از آن بیرون پرید. شنل را روی سرش کشید و به راه افتاد. قلعه هر شب به خانه ی آنها نزدیک میشد ولی وقتی دیگر به اندازه ی دو خانه از آنها فاصله داشت عقب میرفت و عقب میرفت! شانس با دخترک یار بود که امشب قلعه در نزدیک ترین منطقه به خانه ی آنها ظاهر شده بود. دخترک همین که به قلعه رسید بدون معطلی نگاهی به اطراف انداخت، در ورودی وجود نداشت . . . دخترک چشمی به اطراف انداخت و با دید شکاف کوچکی امیدوارانه به طرفش رفت و یکی از چشمانش را بست و دیگری را به شکاف چسباند. در قلعه همه چیز بود، شومینه ای روشن، صندلی هایی نو و فرش های دست باف و زیبا. دخترک با دهانی نیمه باز به درون قلعه خیره شد اما ناگهان دستش که روی آجر کنار شکاف بود کمی تکان خورد و ناگهان آجر ها کنار رفته فضایی کوچک را ساختند، فضایی که انگار فقط برای دخترک ساخته شده بود؛ دقیقا هم اندازه. بدون فکر داخل شد و آجرها پشت سر آن دوباره بهم چسبیدند و اینبار حتی آن شکاف کوچک هم باقی نماند. دخترک با چشمان طلایی رنگش گردشی در قلعه کرد. خبری نبود، با صدای ظریف و زیبایش گفت: _سلام؛ کسی اینجا نیست؟! اما صدایی نیامد... همه جا سکوت بود و سکوت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم تو مود فرستادن تیکه کتاب-
اها راستی؛ جا داره همینجا بگم که الکس؛ چه اکانتت وایب کای رو گرفته جذاب تر شدههههه😭😭😭😭😭😭💞💞💞💞💞💞💞
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
چه خوشگل-
احساس میکنم بقیه ی تیکه ها قشنگ نیس- همینو بپذیرین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جز پسر خالم تنها مهر ماهی زندگیم الکسِ- لیلیلیدژپسووسکسککوژوژممس