eitaa logo
کانال سید مقدام حیدری
805 دنبال‌کننده
924 عکس
223 ویدیو
48 فایل
این‌جا نه با غذا؛ که با یادداشت‌های فاخر پذیرایی می‌شوید. و نه اطلاعات زیاد؛ بل‌که نگاه و زاویه‌ی دید تقدیم حضورتان می‌شود. مدیر و نویسنده‌ی کانال @meqdam
مشاهده در ایتا
دانلود
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥اصفهانی ها ترکوندند💥 در بدو ورود کاراون موتوری اومد استقبال یه دختر با حیای اصفهانی خیر مقدم گفت بعدشم انواع برنامه های عالی یه ناموس ایرانی (دخترایرانی) یه ناموس داد به دستم (پرچم ایران) تا برسونم به ناموس دیگه (خلیج فارس) قرار شد این امانت را شهر به شهر ببرم تا برسانم به خلیج همیشه فارس⚓️ صالح پرور | عضو شوید 👇🏻🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/3296592378Cbef3f7e5e4
کانال سید مقدام حیدری
👇ادامه.. این روزها کم نیستند اخبار و حوادث و شواهدی که دل آدم را آرام می‌کند. ولی یکی از ناب‌ترین و
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۴ ✍یک لحظه دیدیم ماشینِ جلویی ایستاد و دیگر نمی‌شد کنترل کرد. محکم خوردیم به سپر عقب. من به جلو پرت شدم و با سر خوردم به شیشه‌ی جلو. حمید قدیری زانویش ضرب دید. جوری که در این چند روز ایستادن و نماز خواندن و راه رفتن برایش سخت شد. ولی من و سجاد یک خراش هم بر نداشتیم. 🔸ماشینِ جلویی چندان اتفاقی برایش نیفتاد گر چه صندوق عقبش دیگر بسته نمی‌شد. ولی ماشینِ سجاد توسل‌پناهی از جلو کمی جمع شد. در کاپوت قر شد. چراغش شکست.گل‌گیرش ضربه خورد و کلا آسیبش در حدی بود که دیگر نمی‌شد هم‌راه کاروان بماند. 🔹بناچار با حمید قدیری برگشت و من به ماشینِ آقا روح‌الله صالحی‌منش منتقل شدم؛ هم‌سفر با محمدهادی صالح‌پرور، و دو جوان از بچه‌های رسانه. 🔸سوار ماشین که شدم دیدم هادی صالح‌پرور دارد با کلمات سنگین‌ با روح‌الله صالحی‌منش شوخی می‌کند. روح‌الله هم غش کرده بود از خنده. نگو روح‌الله یک ترم با هادی و دیگران تهران کلاس داشت، و دو بار بجای تهران رفته بود کاشان. و تازه کاشان فهمیده بود مسیر را به خطا رفته است. جالب این‌جاست که این بار که مقصد کاشان بود، اشتباهی به سمت تهران داشت می‌رفت. گر چه خدا را شکر، همان ابتدا فهمیدند و سر و ته کردند. 🔹روح‌الله، طلبه‌ی جوان حافظ، پژوهش‌گر، نویسنده و مبلغِ کثیرالسفر قرآنی است که با تمرکز بالایش گاهی ۱۷ ساعت، بکوب قلم زده است. هم‌چین خبط‌هایی لازمه‌ی تفکر زیادی است. خدا رحم کرد نابغه نشد، وگرنه لخت از حمام بیرون می‌زد و داد می‌زد: یافتم! 🔸هادی وسط راه دائم با گوشی‌اش حرف می‌زد و تازه داشت، رفقایش در اصفهان، یزد، شیراز و بندرعباس را خبردار می‌کرد که ما در راهیم و عن قریب می‌رسیم خدمت‌تان. من توی گوشی داشتم اتفاق‌های سفر را یادداشت می‌کردم که یک دفعه هادی داد زد: روح‌الله! روح‌الله! روح‌الله رسما داشت به سمت گاردریل می‌تازید. بعد از داد هادی، ماشین را محکم کشید سمت راست؛ جوری که خدا رحم کرد ماشین چپ نکرد. 🔹به شوخی به هادی گفتم: گوسفندی چیزی باید برای‌مان قربانی کنی، این‌طوری نمی‌شود. همان‌جا دونگی پول گذاشتیم و یک میلیون برای یک نفر کارت به کارت کردیم. که از آن به بعدش اوضاع آرام شد و حوادث تا الآن دست از سر ما برداشتند. 🔸معمولا هر وقت گروهی خواستند برای انقلاب جهاد کنند، هم دست غیب و امداد الهی را دیدند، هم دست‌اندازهای اجنه و شیاطین جن و انس را. گاهی چنان مشکلات و دردسرها به پر و بال آدم می‌پیچند و مانع بر سر خدمت و جهاد می‌آید که آدم یقین می‌کند، این مسیر خیلی حق است و باید ادامه داد. شاید با یک آمایش میدانی بشود قسم خورد هر کار خوب و ویژه‌ و نقطه‌زنی خواست پا بگیرد، و هر علمی برای اسلام و انقلاب خواست بلند شود، آماج تیرهای شیاطین جن و انس قرار گرفت. و بدون توسل و ذکر و دعا و صدقه پابرجا نماند. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ ✍سید مقدام حیدری
21.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 حضور کاروان صعود در شهر زیبای اصفهان! ✌️ پرچم اصفهانی‌ها بالا 📲 طلبه مدیا؛ مرجع مجاهدت‌های رسانه‌ای طلاب: 🎞 @Talabeh_Media
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۵ هادی یک کله داشت با گوشی حرف می‌زد و برنامه‌های کاروان را هم‌آهنگ می کرد. می‌گفت: ساعت فلان می‌رسیم فلان شهر، این‌قدر می‌مانیم بعد راه می‌افتیم به فلان جا، ساعت فلان آن‌جاییم. روح‌الله سرِ هر جمله‌ی هادی می‌پرید وسط می‌گفت: بگو ان شاء الله! تا این‌جای سفر هم دهنِ هادی را صاف کرد، از بس به او تذکر داد. هادی می‌گفت: بابا! بگذار جمله‌ها تمام بشه، کلام منعقد بشه، برنامه‌ها رو معرفی کنم، آخرش می‌گم: ان شاء الله! ولی این توجیه، نمی‌دانم چقدر الله‌پسند بود، روح‌الله پسند نبود ولی. بالأخره رسیدیم اصفهان. ۳۰- ۴۰تا موتور به استقبال‌مان آمدند. مردم در خیابان‌ها و میدان‌های شهر پخش بودند. سر هر پیچ و میدانی مردم پرچم‌به‌دست حضور داشتند. آخرین باری که اصفهان آمدم، نه سالم بود. والله جفاست این عدم سیر در ارض. از قم تا اصفهان راهی نیست. ۳۳پل و پل خواجو و باغ پرندگان و فلان و بهمان اثر تاریخی و گردش‌گری را می‌شود بی‌خیال شد. ولی بمیری و گل‌ستان شهدای اصفهان را با سه چهار ساعت فاصله از خانه‌ات نرفته باشی بی‌عرضگی و خاک‌برسری است. همان اول کار، به میدان علی‌خانی رسیدیم. قرار بود، هادی در این میدان سخن‌رانی استیجی کند و بقیه‌ی اعضای کاروان، ترک چند موتور سوار شوند و به میدان‌های تجمع دیگری بروند. به ما گفتند: این موتورها سازمانی است. سوار شدن‌شان با عبا و عمامه ممنوع است. لباس‌تان را در بیاورید. هوا سرد و بارانی بود. ترک موتور با پیراهنِ تنها سرما می‌خوردیم خب. تازه چه کاریست آخر؟! جلوه‌ی خوبی هم ندارد. فکر کن طلبه‌ی معمم باید عبا، قبا و عمامه‌اش را با یک دست نگه دارد، با آن یکی هم جلویی را بگیرد که از پشت زمین نخورد. خدا را شکر این برنامه لغو شد. آقا هادی در جمع مردم میدان علی‌خانی صحبت کرد. خیلی پرشور و سرزنده و عالی. تند و تند هم از مردم شعار می‌گرفت. یک دخترخانم ۹-۱۰ ساله به او یک پرچم ایران داد که آن را از طرف یک دختر ایرانی، به رزمنده‌های نیروی دریایی مستقر در خلیج فارس تحویل دهد. هادی که از سن پایین آمد، آمدند رسمی و غیر رسمی با او مصاحبه کردند. مردم هم از وضع مذاکرات و باز و بسته کردن تنگه یا سؤال داشتند یا شاکی بودند. کلا این روزها مردم سؤال و ابهام زیاد دارند. بخشی اقتضائات جنگ است. ولی قاعدتا سهمی از آن مربوط به نابلدی و قصور و تقصیر در اطلاع‌رسانی است. هر چه آدم فکر می‌کند توجیهی برای غافل‌گیر کردن مردم و سرد و گرم کردنِ بی‌هوای فضای جنگ نمی‌بیند. گر چه همه‌ی احتمالات به ذهن ما مردم عادی نمی‌رسد و هر طوری که هست، باید به مسئولین سیاسی و نظامی خوش‌بین بود و وحدت را حفظ کرد. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ ✍سید مقدام حیدری
🏴 روایت مقتل شهدای میناب 🎙 حجت الاسلام و المسلمین حامد امامی نژاد 🎚 تولید شده در گروه رسانه ای طلبه مدیا 📲 طلبه مدیا؛ مرجع مجاهدت‌های رسانه‌ای طلاب: https://eitaa.com/joinchat/657522961Cbd43c59a42
@Talabeh_MediaRevayate_Minab@Talabeh_Media.mp3
زمان: حجم: 9.9M
🏴 روایت مقتل شهدای میناب 🎙 حجت الاسلام و المسلمین حامد امامی نژاد 🥀 با حال مناسب بشنوید! 📲 طلبه مدیا؛ مرجع مجاهدت‌های رسانه‌ای طلاب: https://eitaa.com/joinchat/657522961Cbd43c59a42
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کانال سید مقدام حیدری
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۵ هادی یک کله داشت با گوشی حرف می‌زد و برنامه‌های کاروان را ه
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۶ ✍بروبچه‌های میزبان‌مان در اصفهان از میدان علی‌خانی آن شب یک ماشین صوت هم‌آهنگ کردند و در اختیار ما گذاشتند. کاش از اول تا آخر سفر هم‌چین ماشین و سیستم صوتی داشتیم. مگر می‌شود کاروان تبیینی طلاب سیستم صوت نداشته باشد؟! خودت که سیستم نداشته باشی، خیلی جاها بی‌زبانی. شهر به شهر و استان به استان ده‌ها و صدها بار، سر هر پیچ و میدانی مردمِ پرچم‌ به دست پای کارِ انقلاب ایستاده‌اند. با یک سلام و خداقوت و تشویق و ماشاءالله می‌شد به آن‌ها حال خوب تقدیم کرد. ولی حیف که نداشتیم. 🔸آن شب ولی این اتفاق افتاد. هادی صالح‌پرور در ماشین صوت نشست و میکروفون را به دست گرفت و ما پنج شش‌تا ماشین هم پشت سرش. هادی دم به دقیقه بستگی به این که چشمش به کی می‌افتاد و کی از کنارش رد می‌شد یک چیزی می‌گفت: ماشاالله به همه‌ی خودرویی‌ها! پرچم‌دارها ماشاالله! پیکانو عشقه نوستالژی ایران ماشالله! پراید 243 ج فلان بهمان ماشاالله! پرشیا شماره‌ی پلاک فلان بیسار ماشاالله! 🔹به مغازه‌هایی که در مسیر بودند هم یک حالی می‌داد؛ فلافلی فلان ماشاالله! هم‌برگری بهمانو عشقه! برگشتیم یادمون باشه ازت همبرگر بگیریم! ماشالله پرچم‌دارها! ماشالله خودرویی‌ها! ماشالله به همه دخترها! ماشالله به موتوری‌ها!... 🔸داشتیم همین طور راه می‌رفتیم که دیدیم یک خانم تک و تن‌ها لب خیابان ایستاده بود و پرچم می‌چرخاند. هادی گفت: ماشالله حاج خانم، لشکر تک‌نفره ماشالله، بارک الله! 🔹این هم از پدیده‌های جدیدِ بعد از جنگ رمضان است که مردم بدون خجالت و رودربایستی، مثنی و فرادى هم که شده، برای خدا قیام می‌کنند. هم‌چنان که در مجالس روضه‌های خلوت، مزه‌ای هست که در مجالس شلوغ نیست، منظرِ مرد یا زنِ پرچم‌به‌دستِ تک و تنها، شکوه و معنایی دارد که در تجمع هزاران نفره نیست. البته که آن هم شکوه خودش را دارد، ولی قیام مثنی و فرادی هم چیزی است برای خودش. 🔸اگر از میدانی رد می‌شدیم که چند ده نفر ایستاده‌اند، هادی در عین حرکت دو سه جمله با آن‌ها حرف می‌زد و از آن‌ها شعار الله اکبر می‌گرفت. 🔹تا آخر شب دو سه میدانی که استیج داشت و هم‌آهنگ شده بود، ایستادیم و ما ۷-۸ روحانی بالای استیج رفتیم. اول و آخرش با آقای صالح‌پرور بود، وسطش هم نفری یکی دو دقیقه صحبت می‌کرد و از مردم تکبیر و شعار می‌گرفت و می‌داد بغلی. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ سید مقدام حیدری
سلام به همه شما خوبان🖐 تبریک به همه عزیزان🌹 الحمدلله رب العالمین🤲 به استحضار میرساند☺️ سفر کاروان خودرویی تبیینی صعود🚌 از خزر تا خلیج فارس🌊 با عنایت امام زمان عجل الله فرجه🕋 در ولادت امام رئوف علیه سلام‌الله♥️ در مشهد مقدس 🕌 بعد از ۲۱ روز مسافرت🥴 و طی حدود ۱۰۰۰۰ کیلومتر🌍 و حضور تبلیغی در ۱۰ استان💪 و با کوله‌باری از تجارب 📚 و‌کلی خاطرات و روایت‌ویژه👌 به طور کامل به پایان رسید😢 این تازه اول راه است ..... گزارشات سفر ادامه دارد ..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صالح پرور | عضو شوید 👇🏻🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/3296592378Cbef3f7e5e4
کانال سید مقدام حیدری
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۶ ✍بروبچه‌های میزبان‌مان در اصفهان از میدان علی‌خانی آن شب یک
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۷ ✍در اولین میدان از میدان‌های اصفهان که جمعیتِ چند ده نفری در اطراف آن ایستاده بودند، مکث کردیم. قرار شد باز آقا هادی بالای سن برود و به مردم خسته نباشید و خدا قوت بگوید و چند دقیقه‌ای حرف بزند، روحیه بدهد، شعار بگیرد و تمام. یک دفعه تصمیم گرفت همه با هم به بالای سن برویم، تا مردم کل کاروان را یک‌جا بالای سن ببینند. ما هم پرچم‌به‌دست به بالای سن رفتیم. هادی شروع کرد به صحبت؛ سلام و خداقوت و معرفی این کاروان و این که از کجا راه افتادیم و به کجا می‌رویم و آمدن‌مان بهر چه بود و این صحبت‌ها. 🔸یک دفعه گفت: از دوستانم می‌خواهم نفری یکی دو دقیقه صحبت کنند. حالا من هیچ چیزی آماده نکرده بودم. چون قرار به صحبت کردن نبود اصلا. گر چه قاعدتا باید آماده می‌بودیم. سریع مشغول جستجو در ذهنم شدم، ولی فرصت نداشتم. چون از بدِ حادثه سید بودم و عمامه‌ام مشکی. هنوز هم هستم البته. هادی گفت: از آقا سید شروع کنیم و در لحظه میکروفون را تحویلم داد. من ماندم و جمعیتِ چند ده نفری مردمِ اصفهان در آن میدان. آن هم منی که تجربه‌ی سخن‌رانی استیجی خیابانی نداشتم. تن و قدرت صدایم با شرایط خیابان تنظیم نبود. و از آن بدترش این که در آن شرایط دقیقا نمی‌دانستم چه بگویم. عادت به نویسندگی و تحریر افکارم به دادم رسید. به یاد یکی از پست‌های کانالم افتادم؛ آن روایتِ زیبای رسول خدا(ص) که فرمود: یک روز مرزداری در راه خدا به‌تر از 360 هزار سال عبادتِ مرد در خانه کنار خانواده‌اش است؛ «أَنَّ رِبَاطَ يَوْمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ الرَّجُلِ فِي أَهْلِهِ سَنَةً ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ يَوْماً كُلَّ يَوْمٍ أَلْفَ سَنَةٍ.» [بحارالأنوار/ج54/ص221] 🔹بعد از خواندن روایت ادامه دادم: خدا را شکر که خدا بساط مرزداری را در این جنگ، برای همه‌ی مردم پهن کرد؛ زن و مردشان، پیر و جوان‌شان، دختر و پسرشان. امروز مرز، میدان به میدان و خیابان به خیابان و شهر به شهر است. کل کشور مرز است. آن هم نه مرز امنیتی فقط؛ مرز تمدن اسلام و جبهه‌ی حق از حضرت آدم تا اکنون. 🔸گفتم: شما مردم دارید از دست‌آورد انبیا مرزداری می‌کنید. هر چه تا امروز جبهه‌ی حق پیش رفته و به دست آورده را باید در این جنگ حفظش کرد، تا به مرحله‌ی بعد برویم. البته به این شسته رفته‌ای نگفتم. جمله‌بندی‌ها هنوز نضج کامل نگرفته بود. برنامه، زیادی زنده بود! آن‌قدر که بعدش یکی دوتا دعا کردم و از مردم صلوات گرفتم! حال این که باید از مردم تکبیری مرگ‌برآمریکایی مرگ‌براسرائیلی چیزی می‌گرفتم و می‌دادم بغلی! 🔹بقیه‌ی دوستان هم یکی یکی نکته‌ای مطلبی چیزی گفتند، یا رجز خواندند و شعار دادند و آخرِ کار دوباره میکروفون را تحویل آقا هادی دادند. ایشان هم حرف‌های پایانی داد و زود کار را جمع کرد، تا برویم به میدان‌های بعدی برسیم. از روایت‌گری‌ام قشنگ معلوم است هیچ اهمیتی برایم نداشت دیگران چه می‌گویند. وگرنه یادداشت می‌کردم تا روایت کنم. اما نه حالش را داشتم نه حوصله‌اش را. وقتی راویِ قصّه خودت باشی، خیلی باید شعور و تقوا داشته باشی که خودت را قطب عالم امکانِ قصه جا نزنی. که من ندارم. 🔸مقصد بعدی میدانِ امام حسین علیه السلام بود. همین برنامه را شسته‌رفته‌تر باید تکرار می‌کردیم. این دفعه می‌بایست درست‌تر و دقیق‌تر کار را انجام بدهیم. با روح‌الله صالحی‌منش سوار ماشین شدیم. همین که پا روی پدال گاز گذاشت، کاروان خودمان را گم کردیم و از جای دیگری سر درآوردیم. پرسان پرسان و با استفاده از موقعیت و نشان و بهمان، خودمان را به میدان امام حسین(ع) رساندیم. 🔹بچه‌ها بالای استیج رفته بودند و تازه هادی شروع کرده بود. این بار بچه‌ها واقعا مرتب‌تر و شسته‌رفته‌تر صحبت کردند. از اهمیت خیابان گفتند. رجز خواندند. امید دادند. شور و حرارت و حماسه پخش کردند و از مردم شعار گرفتند. من و روح‌الله هم پایین در کنار مردم داشتیم رفقای خودمان را می‌دیدیم، پرچم می‌چرخاندیم و هر جا تکبیری مرگ‌بری چیزی می‌دادند، ما هم لطف می‌کردیم و شعار را سر می‌دادیم. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ سید مقدام حیدری