eitaa logo
کانال سید مقدام حیدری
805 دنبال‌کننده
924 عکس
223 ویدیو
48 فایل
این‌جا نه با غذا؛ که با یادداشت‌های فاخر پذیرایی می‌شوید. و نه اطلاعات زیاد؛ بل‌که نگاه و زاویه‌ی دید تقدیم حضورتان می‌شود. مدیر و نویسنده‌ی کانال @meqdam
مشاهده در ایتا
دانلود
@Talabeh_MediaRevayate_Minab@Talabeh_Media.mp3
زمان: حجم: 9.9M
🏴 روایت مقتل شهدای میناب 🎙 حجت الاسلام و المسلمین حامد امامی نژاد 🥀 با حال مناسب بشنوید! 📲 طلبه مدیا؛ مرجع مجاهدت‌های رسانه‌ای طلاب: https://eitaa.com/joinchat/657522961Cbd43c59a42
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کانال سید مقدام حیدری
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۵ هادی یک کله داشت با گوشی حرف می‌زد و برنامه‌های کاروان را ه
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۶ ✍بروبچه‌های میزبان‌مان در اصفهان از میدان علی‌خانی آن شب یک ماشین صوت هم‌آهنگ کردند و در اختیار ما گذاشتند. کاش از اول تا آخر سفر هم‌چین ماشین و سیستم صوتی داشتیم. مگر می‌شود کاروان تبیینی طلاب سیستم صوت نداشته باشد؟! خودت که سیستم نداشته باشی، خیلی جاها بی‌زبانی. شهر به شهر و استان به استان ده‌ها و صدها بار، سر هر پیچ و میدانی مردمِ پرچم‌ به دست پای کارِ انقلاب ایستاده‌اند. با یک سلام و خداقوت و تشویق و ماشاءالله می‌شد به آن‌ها حال خوب تقدیم کرد. ولی حیف که نداشتیم. 🔸آن شب ولی این اتفاق افتاد. هادی صالح‌پرور در ماشین صوت نشست و میکروفون را به دست گرفت و ما پنج شش‌تا ماشین هم پشت سرش. هادی دم به دقیقه بستگی به این که چشمش به کی می‌افتاد و کی از کنارش رد می‌شد یک چیزی می‌گفت: ماشاالله به همه‌ی خودرویی‌ها! پرچم‌دارها ماشاالله! پیکانو عشقه نوستالژی ایران ماشالله! پراید 243 ج فلان بهمان ماشاالله! پرشیا شماره‌ی پلاک فلان بیسار ماشاالله! 🔹به مغازه‌هایی که در مسیر بودند هم یک حالی می‌داد؛ فلافلی فلان ماشاالله! هم‌برگری بهمانو عشقه! برگشتیم یادمون باشه ازت همبرگر بگیریم! ماشالله پرچم‌دارها! ماشالله خودرویی‌ها! ماشالله به همه دخترها! ماشالله به موتوری‌ها!... 🔸داشتیم همین طور راه می‌رفتیم که دیدیم یک خانم تک و تن‌ها لب خیابان ایستاده بود و پرچم می‌چرخاند. هادی گفت: ماشالله حاج خانم، لشکر تک‌نفره ماشالله، بارک الله! 🔹این هم از پدیده‌های جدیدِ بعد از جنگ رمضان است که مردم بدون خجالت و رودربایستی، مثنی و فرادى هم که شده، برای خدا قیام می‌کنند. هم‌چنان که در مجالس روضه‌های خلوت، مزه‌ای هست که در مجالس شلوغ نیست، منظرِ مرد یا زنِ پرچم‌به‌دستِ تک و تنها، شکوه و معنایی دارد که در تجمع هزاران نفره نیست. البته که آن هم شکوه خودش را دارد، ولی قیام مثنی و فرادی هم چیزی است برای خودش. 🔸اگر از میدانی رد می‌شدیم که چند ده نفر ایستاده‌اند، هادی در عین حرکت دو سه جمله با آن‌ها حرف می‌زد و از آن‌ها شعار الله اکبر می‌گرفت. 🔹تا آخر شب دو سه میدانی که استیج داشت و هم‌آهنگ شده بود، ایستادیم و ما ۷-۸ روحانی بالای استیج رفتیم. اول و آخرش با آقای صالح‌پرور بود، وسطش هم نفری یکی دو دقیقه صحبت می‌کرد و از مردم تکبیر و شعار می‌گرفت و می‌داد بغلی. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ سید مقدام حیدری
سلام به همه شما خوبان🖐 تبریک به همه عزیزان🌹 الحمدلله رب العالمین🤲 به استحضار میرساند☺️ سفر کاروان خودرویی تبیینی صعود🚌 از خزر تا خلیج فارس🌊 با عنایت امام زمان عجل الله فرجه🕋 در ولادت امام رئوف علیه سلام‌الله♥️ در مشهد مقدس 🕌 بعد از ۲۱ روز مسافرت🥴 و طی حدود ۱۰۰۰۰ کیلومتر🌍 و حضور تبلیغی در ۱۰ استان💪 و با کوله‌باری از تجارب 📚 و‌کلی خاطرات و روایت‌ویژه👌 به طور کامل به پایان رسید😢 این تازه اول راه است ..... گزارشات سفر ادامه دارد ..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صالح پرور | عضو شوید 👇🏻🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/3296592378Cbef3f7e5e4
کانال سید مقدام حیدری
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۶ ✍بروبچه‌های میزبان‌مان در اصفهان از میدان علی‌خانی آن شب یک
🔻سفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۷ ✍در اولین میدان از میدان‌های اصفهان که جمعیتِ چند ده نفری در اطراف آن ایستاده بودند، مکث کردیم. قرار شد باز آقا هادی بالای سن برود و به مردم خسته نباشید و خدا قوت بگوید و چند دقیقه‌ای حرف بزند، روحیه بدهد، شعار بگیرد و تمام. یک دفعه تصمیم گرفت همه با هم به بالای سن برویم، تا مردم کل کاروان را یک‌جا بالای سن ببینند. ما هم پرچم‌به‌دست به بالای سن رفتیم. هادی شروع کرد به صحبت؛ سلام و خداقوت و معرفی این کاروان و این که از کجا راه افتادیم و به کجا می‌رویم و آمدن‌مان بهر چه بود و این صحبت‌ها. 🔸یک دفعه گفت: از دوستانم می‌خواهم نفری یکی دو دقیقه صحبت کنند. حالا من هیچ چیزی آماده نکرده بودم. چون قرار به صحبت کردن نبود اصلا. گر چه قاعدتا باید آماده می‌بودیم. سریع مشغول جستجو در ذهنم شدم، ولی فرصت نداشتم. چون از بدِ حادثه سید بودم و عمامه‌ام مشکی. هنوز هم هستم البته. هادی گفت: از آقا سید شروع کنیم و در لحظه میکروفون را تحویلم داد. من ماندم و جمعیتِ چند ده نفری مردمِ اصفهان در آن میدان. آن هم منی که تجربه‌ی سخن‌رانی استیجی خیابانی نداشتم. تن و قدرت صدایم با شرایط خیابان تنظیم نبود. و از آن بدترش این که در آن شرایط دقیقا نمی‌دانستم چه بگویم. عادت به نویسندگی و تحریر افکارم به دادم رسید. به یاد یکی از پست‌های کانالم افتادم؛ آن روایتِ زیبای رسول خدا(ص) که فرمود: یک روز مرزداری در راه خدا به‌تر از 360 هزار سال عبادتِ مرد در خانه کنار خانواده‌اش است؛ «أَنَّ رِبَاطَ يَوْمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ الرَّجُلِ فِي أَهْلِهِ سَنَةً ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ يَوْماً كُلَّ يَوْمٍ أَلْفَ سَنَةٍ.» [بحارالأنوار/ج54/ص221] 🔹بعد از خواندن روایت ادامه دادم: خدا را شکر که خدا بساط مرزداری را در این جنگ، برای همه‌ی مردم پهن کرد؛ زن و مردشان، پیر و جوان‌شان، دختر و پسرشان. امروز مرز، میدان به میدان و خیابان به خیابان و شهر به شهر است. کل کشور مرز است. آن هم نه مرز امنیتی فقط؛ مرز تمدن اسلام و جبهه‌ی حق از حضرت آدم تا اکنون. 🔸گفتم: شما مردم دارید از دست‌آورد انبیا مرزداری می‌کنید. هر چه تا امروز جبهه‌ی حق پیش رفته و به دست آورده را باید در این جنگ حفظش کرد، تا به مرحله‌ی بعد برویم. البته به این شسته رفته‌ای نگفتم. جمله‌بندی‌ها هنوز نضج کامل نگرفته بود. برنامه، زیادی زنده بود! آن‌قدر که بعدش یکی دوتا دعا کردم و از مردم صلوات گرفتم! حال این که باید از مردم تکبیری مرگ‌برآمریکایی مرگ‌براسرائیلی چیزی می‌گرفتم و می‌دادم بغلی! 🔹بقیه‌ی دوستان هم یکی یکی نکته‌ای مطلبی چیزی گفتند، یا رجز خواندند و شعار دادند و آخرِ کار دوباره میکروفون را تحویل آقا هادی دادند. ایشان هم حرف‌های پایانی داد و زود کار را جمع کرد، تا برویم به میدان‌های بعدی برسیم. از روایت‌گری‌ام قشنگ معلوم است هیچ اهمیتی برایم نداشت دیگران چه می‌گویند. وگرنه یادداشت می‌کردم تا روایت کنم. اما نه حالش را داشتم نه حوصله‌اش را. وقتی راویِ قصّه خودت باشی، خیلی باید شعور و تقوا داشته باشی که خودت را قطب عالم امکانِ قصه جا نزنی. که من ندارم. 🔸مقصد بعدی میدانِ امام حسین علیه السلام بود. همین برنامه را شسته‌رفته‌تر باید تکرار می‌کردیم. این دفعه می‌بایست درست‌تر و دقیق‌تر کار را انجام بدهیم. با روح‌الله صالحی‌منش سوار ماشین شدیم. همین که پا روی پدال گاز گذاشت، کاروان خودمان را گم کردیم و از جای دیگری سر درآوردیم. پرسان پرسان و با استفاده از موقعیت و نشان و بهمان، خودمان را به میدان امام حسین(ع) رساندیم. 🔹بچه‌ها بالای استیج رفته بودند و تازه هادی شروع کرده بود. این بار بچه‌ها واقعا مرتب‌تر و شسته‌رفته‌تر صحبت کردند. از اهمیت خیابان گفتند. رجز خواندند. امید دادند. شور و حرارت و حماسه پخش کردند و از مردم شعار گرفتند. من و روح‌الله هم پایین در کنار مردم داشتیم رفقای خودمان را می‌دیدیم، پرچم می‌چرخاندیم و هر جا تکبیری مرگ‌بری چیزی می‌دادند، ما هم لطف می‌کردیم و شعار را سر می‌دادیم. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ سید مقدام حیدری