eitaa logo
سِـیِــدღ
1.2هزار دنبال‌کننده
386 عکس
188 ویدیو
4 فایل
سید نامیَ‌م‌ُ عکاس به دنبال‌ لباس سبزخونی+حرف دل . شماهم یا همفکر منی یاهموطن‌ من پس بينمون ديوار نكش! . کپی؟ درحدی‌ نیستم‌ حلال‌حروم‌ مشخص‌ کنم مشتی . مقرفرماندهی: @rahbar_ir ‌جهت پیشرفت شما: @Tb_sayeedd "راه ارتباطی؟ ناشناس توی سنجاق های چنله"
مشاهده در ایتا
دانلود
هو الرئوف🕊.
' اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنا زِیْنَبَ بِنْتَ عَلِیٍّ بْنِ أَبِی‌طالِبٍ♡ '
اخرین چیزی که انتظار میرفت بندازن گردن آخوند قیافه خودشون بود😂
سطلی دیروز : جمهوری اسلامی خزر رو فروخت😭 سطلی امروز : عمو ترامپ گفته می‌خواد تنگه هرمز رو قلمرو آمریکا کنه😍🥲
هو الرئوف🕊.
' اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنا زِیْنَبَ بِنْتَ عَلِیٍّ بْنِ أَبِی‌طالِبٍ♡ '
ـ تنها جایی که حـَـق ، با پهلوی بود ، همینجا بود ( :
شد عزای‌ پدر مظلومت ، یابن‌الحسن‌ پس تو کجایی💔؟
کی به کیه ، یک میلیون پيشنهاد بالاتری نیست؟
سیدا ؛ ادمین کانال شهید امیرمحمد نظری لطف کنه به آیدی من پیام بده: @IR_sayeedd
مستند کسانی رو دارم شبکه دو میبینم‌ که هنوز باور نکرده‌ ایم رفتنشان را :)💔
هدایت شده از ـ عرفانِ شهید ؛
📍«امشب شیفت من و دوستم برای پاسداری از امام زمانه…» | خوابِ مادر شهید عرفان | شب حضرت علی‌اکبر خیلی بیتاب بودیم. تانزدیک های اذان صبح سرمزارعرفان عزاداری کردیم. ازعرفان خواستم که عرفان یه خبری از خودت بهمون بده اون شب به سختی خوابم برد. خواب دیدم که توی یک فضای بزرگی، شبیه به هیئت، بودیم وازدحام زیاد بود. من ازاونجااومدم و توی ماشین نشستم. حس کردم گوشیم زنگ خورد، جواب دادم؛ دیدم عرفان زنگ زده. با حالت ناراحتی بهش گفتم: «سلام عرفان،خوبی؟کجایی؟چرانمی‌آی؟ماخیلی ناراحتیم.» باخنده وخونسردی کامل گفت:«چرا ناراحتید؟چراانقدربی‌تابی می‌کنید؟» بهش گفتم: «بعدازچهارماه تازه می‌گی چراناراحتید؟رفتی و نمی‌آی به ماسربزنی. همه‌ی ما داغون شدیم ازنبودنت.» درهمین حین، پدرش اومد داخل ماشین نشست. به عرفان گفتم:«عرفان، بیا،بابات اومد. خودت بهش بگو.» گوشی رو دادم به پدرش وباایشون صحبت کرد.وقتی گوشی رو دادم به ایشون، انگارصدای عرفان توی ماشین می‌پیچید. صدای خودش بود، ولی واقعاًبهشتی و آسمانی؛جوری که واقعاًآرامش به قلب آدم می‌دادو دوست داشتم همش این صدا روبشنوم. پدرشون هم بازبا حالت ناراحت و عصبی بهش گفت: «چهارماهه رفتی،نمی‌گی نگران می‌شیم؟کجارفتی؟» دوباره عرفان گفت: «آخه چرانگران می‌شید؟مااینجاکارداریم.» گفت:«خب، چیکاردارید؟» عرفان گفت: «برای نمونه،من الان توی صحن امام زمان هستم.» پدرش گفت: «خب،اونجاداری چیکارمی‌کنی؟» باحالت خنده وخوشحالی گفت: «امشب شیفت من ودوستمه،برای پاسداری ازامام زمان عجل‌الله.» 🔻ـ رسانه شهید عرفان کشاورزکیا ؛ @erfan_shahid_ir