آقا حسن در ۲۵ اسفندماه ۱۳۳۴، همزمان با سوم شعبان، میلاد امام حسین (ع) در تهران به دنیا آمد.👶🏻
اوتحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند و بعد وارد دانشگاه ارومیه شد.👨🏻🏫
حسن باقری پس از سه ترم از دانشگاه اخراج شد و به خدمت سربازی رفت.🥷🏻
در همین دوران و با اوجگیری مبارزات مردمی علیه رژیم شاهنشاهی، با فرمان امام خمینی از سربازی فرار کرد و به صف مبارزان علیه رژیم پهلوی پیوست و در تصرف کلانتری ۱۴ و پادگان عشرتآباد در تهران نقش مؤثری داشت.🌱
حسن باقری را بسیاری بهعنوان مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران میشناسند.🧠
در میان افراد شاخص و نخبگان سالهای انقلاب و دفاع مقدس، شخصیت حسن باقری (غلامحسین افشردی) بهعنوان یکی از شاخصترین این افراد مطرح بوده است.👤
او که در سن ۲۴ سالگی وارد عرصه جنگ شد، تنها ظرف مدت ۲ سال توانست به استراتژیست بزرگ جنگ تبدیل شده و واحد اطلاعات رزمی در سپاه و جنگ را پایهگذاری کند. توانمندی شهید باقری تا جایی بود که به او لغب نابغه دفاع را دادهاند.💪🏻
حسن آقا در نهم بهمن ماه سال ۶۱ در محور عملیاتی فکه بهشهادت رسید تا تاریخ ایران و دفاع مقدس یکی از بهترینهایش را از دست بدهد.💔
شهید حسن باقری: ما اومدیم بجنگیم، جنگ یه روزش پدافنده، یه روزش صبره، یه روزش مقاومته، یه روزش استقامته، یه روزش هم شوق پیروزیه! اگر ما وابسته به شوق پیروزی باشیم، معلومه که برای دنیا داریم میجنگیم، یعنی برای اون حساب کتابایی که خدا برامون قرار داده نمیجنگیم...🌱
همیشهمیگفت:
قانونهفت ساعتویادتوننره!
تاگناهۍمرتکبشدیدتا۷ساعت
فرصتتوبہدارید💚:)
{شهیدعباسدانشگر}
قهرمان قصه ما، اما آن روز با بال شهادت درست تا آستانه در بهشت رفت و برگشت!💝
این بار هم در مقابل خواست خدا سر تسلیم فرود آورد و به معاوضه شهد شهادت با مأموریت بزرگتری که برایش در نظر گرفتهبود، تن داد.... و ۴۰ سال، این جانِ دوباره را سرِ دست گرفت و با همان جسم رنجور، از این شهر به آن شهر و از این مسجد به آن مدرسه رفت تا از شنیدههایی بگوید که به چشم دیدهبود، از رنجهایی که کشیدهبودند تا ایران، میهن خوبان شود، و از راه طول و درازی که پیموده بودند برای گذر از تاریکی به نور.❤️🔥
شدهبود «شهید زنده» و شاهدی برای آنها که طالب حقیقت بودند؛ و چه تشنگان و سرگشتگانی را که با روایت داستان زندگی دوبارهاش به سرچشمه آگاهی و آزادی رساند؛ و پاداش ۴۰ سال جانبازی عاشقانه در راه انقلاب، باز هم شهادت بود برای حاج «غلامرضا عالی».👤
۴۱ سال بعد از اولین شهادت و کمتر از دو سال بعد از دومینشهادت حاج غلامرضا عالی، در گفتوگو با «لیلا سادات حسینی»، همسر صبورش، به مرور خاطرات شیرین او پرداختهایم.👥
روایت از زبان همسر بزرگوار شهید: 🥰حاجی تعریف میکرد در سال ۱۳۵۷، زندگی او و دوستانش خلاصه شدهبود در مبارزات ضد رژیم و از تظاهرات و پخش اعلامیه گرفته تا آموزش تیراندازی و ساخت کوکتل مولوتوف و بمبهای دستساز، از هیچ کاری غافل نمیشدند.☺️ اما مهمترین اتفاق در آن روزها، در ۲۱ بهمن برای حاجی رقم خورد. او که سال ۱۳۵۷ یک جوان ۱۸ ساله بود، از ماجرای آن روز اینطور میگفت: روز ۲۱ بهمن یک خبر کافی بود تا مردم از همهجا به طرف پادگان نیروی هوایی حرکت کنند. خبر رسید گاردیهای رژیم، این پادگان را محاصره کرده و میخواهند انتقام بیعت تاریخی ۱۹ بهمن را از پرسنل نیروی هوایی بگیرند. من و گروه ۱۰ نفرهمان هم خودمان را به «سه راهی مرگ» در محدوده میدان امامت (میدان وثوق) رساندیم.🚶🏻♂
این سه راهی که از دو طرف به مراکز نظامی منتهی میشد، کاملأ تحت تسلط نیروهای گارد بود. به محل که رسیدیم، از دیدن آنهمه تانک خشکمان زد.😱 اگر آن تانکها به محل اجتماع مردم میرسیدند، یکجورهایی قتل عام به راه میافتاد.😞 باید کاری میکردیم. با بچهها به طرف ساختمانی در ضلع شمال غربی میدان رفتیم و با اجازه صاحبخانه، خودمان را به پشتبام رساندیم. از آنجا کاملأ به معرکه اشراف داشتیم.👀
کمکم کوکتل مولوتوفها را بیرون آورده و آماده عملیات شدیم. بچهها خطاب به من گفتند: رضا! ضربِ دست تو از همه ما بیشتر است. تو پرتاب کن. چند بطری برداشتم و بعد از نشانهگیری، یکییکی بطریها را به سمت ۳ تانکی که در تیررسمان بود، پرتاب کردم. یکی از بطریها روی تانک روبروی سینما ماندانا فرود آمد و آن را به آتش کشید.🔥 سوختن آن تانک در آتش حاصل از یک کوکتل مولوتوف ساده، اوضاع را دگرگون کرد. آنهایی که در خیابان بودند، بعدها تعریف کردند بعد از این اتفاق، سرهنگ «لطیفی»، فرمانده گارد رو به تانکها فریاد زد: پس چرا حرکت نمیکنید؟ یکی از سرنشینان تانک با اشاره به پشتبام و نشان دادن من، گفتهبود: از آنجا ما را نشانه گرفته... همین حرف کافی بود تا سرهنگ پشت دوشکای تعبیه شده روی تانک بپرد و پشتبام را هدف بگیرد. تا به خودم بجنبم، در یک چشم بر هم زدن، با ۲ گلوله مستقیم تانک سرم را هدف گرفت و من از طبقه سوم به پایین پرتاب شدم... »🥀