ساعت حدود ۹ صبح بود . عطیه هنور خواب بود . مادر (شهیده طاهره نصر آبادی) داشت به حوزه می رفت . من نمی دانم چه حکمتی بود که ناگهان عطیه بیدار شد و گفت مامان منم میام !
هر چه مادر گفت عطبه دوست من جلوی در منتظر است . تو هنوز حاضر هم نیستی ! نیا !
عطیه اصرار کرد و فوری حاضر شد !
من فقط دیدم که خواهر دو قلویم مثل یک پرنده از جلوی چشمان من پر کشید و پرواز کرد و رفت ... رفت که رفت !
راوی : خواهر شهیده عطیه اصلاحی
استادۍ میگفت:
گاهی یک پیام بہ نامحࢪم
یڪ صحبت بانامحࢪم
یہ نگاه ڪࢪدن به نامحࢪم
بسیاࢪیازلطفهارا
ازانسانمی گیࢪد؛
لطفࢪسیدنبہ مراتبالہۍ..!
لطفࢪسیدنبہ شہادت..!
لطفࢪسیدنبہمقامِ
سࢪبازۍامام زمان‹عج›!
‹🥲💔›
‹ سـایـه سـار ¹³³›
ــــــ
ولی تا میخوام جا بزنم ، یه نشونه از داداش بهم میرسه 💔
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به تنها مرد این زمونه نامرد ...❤️🩹
'به محبین من بگو آن لحظه
که احساس تنهایی میکنید
تنها چیزی که شما را آرام
میکند من هستم.'
"حضرتحجت 'ارواحنافداه' خطاب به مقدساردبیلی؛ "