رفیق بودند ، هم هیئتی !
از همان ها که در کتاب های قصه میخوانیم ...
از همان ها که "سرش بره قولش نمیره"🌱
باهم سینه میزدند و ذکر حسین (ع) میگفتند ...
باهم "امیرمحمد احمدی و محمد مهدی حسینخانی"،
این دو دانش اموز اهل کرمان ، وقتی تب و تاب این روز هارا دیدند ، طاقت تماشا از کف دادند و به دل مناطق آسیب دیده در تهران زدند که آجری از روی آجر بردارند و کمکی باشند برای مردم دل خسته ...
آنها در حمله <صهیونی _ آمریکایی > باهم به شهادت رسیدند 💔
آری دنیا ز هم جدا نکند ، رفیق های در آغوش هم گریسته را🥺 ...
حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) از نوادگان امام حسن (ع) بودن که با چهار واسطه به امام حسن (ع) میرسد...
ایشون طی دوران حیات ۷۹ سالشون با ۴ امام معصوم مقارن بودند 👇🏻
امام کاظم(ع)🌷
امام رضا (ع)🌷
امام جواد(ع)🌷
امام هادے (ع)🌷
ایشون از روایان احادیث امامان بزرگوار و بسیار دانشمند و اگاه به امور دینی بودند 💬
حضرت در زمان عباسیان زندگی میکردند ...
عباسیان دشمن اهل بیت بودند و اهل بیت هیچ وقت از دست این خاندان در امان نبودند 😔
در اون زمان سادات و علویون در بدترین وضعیت زندگی میکردند 😢
وقتی اسلام به سهر های مختلف کشور ما وارد شد و مسلمانان در شهر های مختلف ایران به اسلام علاقه مند شدند شهر ری هم یکی از مراکز مهم سکونت مسلمانان شد🌱
حضرت در دوران سخت و دشواری یه سر میبردن که به خدمت امام هادی (ع) رفتند و عقاید دینی خودشون رو برای امام بازگو کردند ، امام هادی (ع) ایشون رو تایید کرده و فرمودند :
تو از دوستان ما هستی 🖤
حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) از طرف امام هادی (ع) وکیل بودند تا به سولات دینی و اعتقادی مردم پاسخگو باشند✨
🔹روایتی از سردار سرتیپ دوم مجتبی عسگری🔹
نگو مرسی !
یکبار که در حال برداشتن خرما بودم گفتم" مرسی برادر "...
گفت چی گفتی ؟ فهمیدم چه اشتباهی کردم گفتم "هیچی گفتم دست شما درد نکنه"
گفت "گفتم چی گفتی ؟"گفتم "برادر گفتم خیلی ممنون "
دوباره گفت "نه اون اول چی گفتی ؟"
من که دیگر راه برگشتی نمیدیدم گفتم خرما را که تعارف کردین گفتم مرسی ...
گفت بخیز !
سینه خیز رفتن درآن شرایط و در آن سرما و گل و برف آن هم ساعت ۸ صبح ، واقعا کار دشواری بود🥲
اما چاره نبود باید اطاعت امر میکردم .
بیست متری که رفتم ، دیگر نتوانستم ادامه دهم ، انرژی ام تحلیل رفته بود .
روی زمین ولو شدم و گفتم دیگه نمیتونم😢
حاج احمد گفت باید بری .
گفتم نمیتونم ، والله نمیتونم !
بعد ضربه ای به پشتم زد که نفهمیدم از کجا خوردم !
ظهر که همدیگر را دوباره دیدیم گفتم حاج احمد اون چکاری بود شما با من کردی ؟ مگه من چی گفتم؟به خاطر یک کلمه برای چی منو زدین ؟
گفت ما یک رژیم طاقاتی را با فرهنگش بیرون کردیم .ما خودمون فرهنگ داریم . زبان داریم . شما نباید نشخوار کننده کلمات فرانسوی و اجانب باشید .به جای این حرف ها بگو خدا پدرت رو بیامرزه :)
از خدا پرسیدم :
چرا اول آدم عاشق میشه بعد تنها ؟
گفت : منم اول عاشق شدم بعد تنها
گفتم : چه کسی ؟
گفت : تو ...
گفتم : بزار بیام پیشت ...
خندید و گفت :
من پیشتم تو کجایی ؟!🥺❤️🩹
‹ سـایـه سـار ¹³³›
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد ...
دلشوره ی ما بود دل آرام جهان شد💔