eitaa logo
‹ سـایـه سـار ¹³³›
304 دنبال‌کننده
427 عکس
141 ویدیو
1 فایل
بسم رب العباس :) می گفتند "سایه‌سار" یعنی پناه! جایی برای آسودن، برای فراموش کردن زخم‌ها و دوباره جان گرفتن . . . اصلا عبـاس(ع) یعنی : مصداق بارز یک آغوش امن در همه لحظه هــا ، امام امید هاے خرد شده :) و اینجا ؟ سایه سار ابوفاضل..!
مشاهده در ایتا
دانلود
رفیق بودند ، هم هیئتی ! از همان ها که در کتاب های قصه میخوانیم ... از همان ها که "سرش بره قولش نمیره"🌱 باهم سینه میزدند و ذکر حسین (ع) میگفتند ... باهم "امیرمحمد احمدی و محمد مهدی حسینخانی"، این دو دانش اموز اهل کرمان ، وقتی تب و تاب این روز هارا دیدند ، طاقت تماشا از کف دادند و به دل مناطق آسیب دیده در تهران زدند که آجری از روی آجر بردارند و کمکی باشند برای مردم دل خسته ... آنها در حمله ‌<صهیونی _ آمریکایی > باهم به شهادت رسیدند 💔 آری دنیا ز هم جدا نکند ، رفیق های در آغوش هم گریسته را🥺 ...
حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) از نوادگان امام حسن (ع) بودن که با چهار واسطه به امام حسن (ع) میرسد... ایشون طی دوران حیات ۷۹ سالشون با ۴ امام معصوم مقارن بودند 👇🏻 امام کاظم(ع)🌷 امام رضا (ع)🌷 امام جواد(ع)🌷 امام هادے (ع)🌷 ایشون از روایان احادیث امامان بزرگوار و بسیار دانشمند و اگاه به امور دینی بودند 💬
حضرت در زمان عباسیان زندگی میکردند ... عباسیان دشمن اهل بیت بودند و اهل بیت هیچ وقت از دست این خاندان در امان نبودند 😔 در اون زمان سادات و علویون در بدترین وضعیت زندگی میکردند 😢 وقتی اسلام به سهر های مختلف کشور ما وارد شد و مسلمانان در شهر های مختلف ایران به اسلام علاقه مند شدند شهر ری هم یکی از مراکز مهم سکونت مسلمانان شد🌱
حضرت در دوران سخت و دشواری یه سر میبردن که به خدمت امام هادی (ع) رفتند و عقاید دینی خودشون رو برای امام بازگو کردند ، امام هادی (ع) ایشون رو تایید کرده و فرمودند : تو از دوستان ما هستی 🖤 حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) از طرف امام هادی (ع) وکیل بودند تا به سولات دینی و اعتقادی مردم پاسخگو باشند✨
بسم رب جهاد🤍
🔹روایتی از سردار سرتیپ دوم مجتبی عسگری🔹 نگو مرسی ! یکبار که در حال برداشتن خرما بودم گفتم" مرسی برادر "... گفت چی گفتی ؟ فهمیدم چه اشتباهی کردم گفتم "هیچی گفتم دست شما درد نکنه" گفت "گفتم چی گفتی ؟"گفتم "برادر گفتم خیلی ممنون " دوباره گفت "نه اون اول چی گفتی ؟" من که دیگر راه برگشتی نمیدیدم گفتم خرما را که تعارف کردین گفتم مرسی ... گفت بخیز ! سینه خیز رفتن درآن شرایط و در آن سرما و گل و برف آن هم ساعت ۸ صبح ، واقعا کار دشواری بود🥲 اما چاره نبود باید اطاعت امر میکردم . بیست متری که رفتم ، دیگر نتوانستم ادامه دهم ، انرژی ام تحلیل رفته بود . روی زمین ولو شدم و گفتم دیگه نمیتونم😢 حاج احمد گفت باید بری . گفتم نمیتونم ، والله نمیتونم ! بعد ضربه ای به پشتم زد که نفهمیدم از کجا خوردم ! ظهر که همدیگر را دوباره دیدیم گفتم حاج احمد اون چکاری بود شما با من کردی ؟ مگه من چی گفتم؟به خاطر یک کلمه برای چی منو زدین ؟ گفت ما یک رژیم طاقاتی را با فرهنگش بیرون کردیم .ما خودمون فرهنگ داریم . زبان داریم . شما نباید نشخوار کننده کلمات فرانسوی و اجانب باشید .به جای این حرف ها بگو خدا پدرت رو بیامرزه :)
او رفت و ما تا ابد دلتنگ لبخند های شیرینش خواهیم ماند 🥺
از خدا پرسیدم : چرا اول آدم عاشق میشه بعد تنها ؟ گفت : منم اول عاشق شدم بعد تنها گفتم : چه کسی ؟ گفت : تو ... گفتم : بزار بیام پیشت ... خندید و گفت : من پیشتم تو کجایی ؟!🥺❤️‍🩹
اگـر کسـے در جـنـگ شـهـیـد شـود یـڪ بـار شـهـیـد شـده ، امـا کـسـے کـه بـا هـوای نـفـس خـودش بـجـنـگـد هـر روز شـهـید مے شـود🌱 ... 🔹آیت الله جاودان🔹
‹ سـایـه سـار ¹³³›
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد ... دلشوره ی ما بود دل آرام جهان شد💔
بسم رب المهدی>🌱💚