خدا اونوقت میگه :
حالا که به خاطرِ من چشمتو بستی
حالا که به خاطرِ من
از اون صحنهی قشنگِ گناهآلود گذشتی
منم برات
یه جوری تلافی میکنم
که تو خودت بمونی!
که وقتی به آسمون نگاه میکنی
منو ببینی
جای اون لحظهای که هوس کردی و نرفتی..
یه حسِ سبکی بهت میدم
که تا حالا تجربه نکردی
خدا میگه:
منِ خدا وقتی ببینم بنده ام داره تلاش میکنه
که چشمش رو پاک نگه داره…
وقتی ببینم داره با نفسش میجنگه
‹ سـایـه سـار ¹³³›
میخوام به جبران این چند وقت یه محفل بزارم .. همین الان میگم ، این محفل نوشته خودم نیست ! پس ازتون خو
برای حاجت روایی نویسنده محفل نفری سه تا الهی به رقیه بگید لطفا 🙏🏻
هدایت شده از روحِحنا؛
من دلم برای تهران میسوزد!
برای شهری که سایهی غم قرار نیست حالاحالاها دست از سرش بردارد. دلم میسوزد و گمان دارم که نتواند به این زودی سر پا شود. راستش اینبار چروک های صورتش را دیدم؛ ترک های قلبش را دیدم و زانوهای خمیده اش را..
حالا اصلا ما به کنار؛ تهران بدون شما چگونه دوام می آورد آقای خیابان کشور دوست؟
اصلا چه میشد یکی از خیابان های اصلی شهر را به نام خودتان میزدید تا دلش خوش باشد؟ ناسلامتی شخص اول مملکتی هستید. آنقدر اجازه اش را صادر نکردید تا احتمالا بعده ها بعد از کلی اصرار از سمت مردم خیابانی به نام شهید آیت الله خامنه ای مزین شود و شاید بعدش یک عالمه غصه بخورد و به تهران گلایه کند که نمیشد پیش از اینها-خیلی قبل تر از آن روزی که برای همیشه تهران حفره ای درون قلبش جا خوش کند-؛ نامم خیابان آیت الله خامنه ای باشد؟
دلم برای تهران میسوزد و کاری از دستم بر نمیآید. فقط میتوانم بعد از این مراسمِ وداعِ باور نکردنی سعی کنم به یاد نیاورم که در و دیوار اینجا التماس میکردند که شمارا از آنجا نبرند.
آخر میدانید آقا؟ من دلم برای تهران میسوزد!