eitaa logo
‹ سـایـه سـار ¹³³›
257 دنبال‌کننده
100 عکس
19 ویدیو
2 فایل
بِسمِ رَبِ عباس :) می گفتند "سایه‌سار" یعنی پناه! جایی برای آسودن، برای فراموش کردن زخم‌ها و دوباره جان گرفتن . . . اصلا عبـاس(ع) یعنی : مصداق بارز یک آغوش امن در همه لحظه هــا ، امام امید هاے خرد شده :) و اینجا ؟ سایه سار آقا ابوفاضل..!
مشاهده در ایتا
دانلود
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیایین قبول کنیم جاموندیم. 🥀💔🥺🪖
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستتو روی صفحه نگه دار هر جا ایستاد نامه امام رضا به توعه:)
تولدت مبارک پـناه روزای تاریک زندگیم ...♥️
یاد بود امشبمون به نیت شهید یحی درویشی هست به رسم هر شب یک فاتحه و ۵ صلوات هدیه کن به داداش :)
بسم رب الرضــــا...❤️‍🔥
عذر میخوام واسه تاخیر در پست گذاری ، تا الان حرم بودم .. انشاءالله معرفی شهید امروزمون رو هم میزارم🙂
شهید حسین امیر عبدالهیان ✨متولد اردیبهشت ماه ۱۳۴۳، اولین وزیر امور خارجه شهید ایران هستن
در دامغان به دنیا اومدن و در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ در بالگرد حامل رئیس جمهور شهید (✨شهید سید ابراهیم رئیسی✨) به مقام رفیع شهادت نائل آمدند😢 و مزار ایشون در حرم حضرت عبد العظیم حسنی هست 🦋
شهید حسین امیرعبداللهیان تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۲/۳ محل تولد: دامغان تاریخ شهادت: ۱۴٠۳/۲/۳٠ محل شهادت:ورزقان،آذربایجان شرقی
🌱«بسم الله الرحمن الرحیم» 🌱 در یکی از روز های اردیبهشت سال ۱۳۴۳ پا به دنیا گذاشت و قد کشید. در شهر دامغان و در کنار خانواده رشد کرد و قد کشید. تازه می خواست به مدرسه برود که پدر تنهایشان گذاشت و رفت🥺. مسئولیت زندگی حسین به دوش مادر و برادر بزرگترش افتاد. حسین درس هایش رابه خوبی می خواند و در کنار درسش هم کار می کرد. 📚. از نوجوانی عاشق کار سیاسی بود👔 همان روز ها یک پیراهن یقه دیپلماتی خرید؛ به امید اینکه روزی دیپلمات شودو آن را بپوشد. انقلاب که شد🇮🇷✊🏻وارد آموزش و پرورش شد، اما باز دلش می خواست در وزارت امور خارجه کار کند. چهار سال اول دانشگاه را در رشته ی روابط دیپلماتیک درس خواند و سال ۱۳۷۵در رشته ی روابط بین الملل مدرک کارشناسی ارشد گرفت. بعد تر هم دکترایش را در همان رشته گرفت. 📚🎓 از سال۱۳۷۱،وارد وزارت خارجه شد. ۳۲ سال خدمت او در وزارت خارجه همواره با رشت و ترقی 📊همراه بود تا اینکه سال ۱۴۰۰وزیر امور خارجه شد. شهید امیرعبداللهیان در دوره ی وزارتش پرونده ی درخشانی از خود به جای گذاشت و توانست پرونده های زیادی را حل و فصل کند. شهید در ماه های آخر عمرش تلاش های زیادی برای دفاع از کودکان غزه انجام داد تا جایی که اسم او را گذاشتند "وزیر امور خارجه کودکان غزه"
چرا تا به 100 میرسیم لفت میدید؟😅
🔴 استاد دفتر را روی میز گذاشت...📖 +سعیدی.... حاضر🙋🏻‍♂ +محمدی...حاضر🙋🏻‍♂ +فرامرزی...حاضر🙋🏻‍♂ +مجاهد...حاضر🙋🏻‍♂ +حسینی...!!! +حسینی...!!!🤨 _استاد امروز هم غایبه... استاد نگاهی کرد...👀 _چهار روز هستش که حسینی نیومده...🤨 ازش خبر ندارین!؟🧐 بچه ها همگی سکوت کردند...🤐 استاد ناراحت شد...😔 سرخی گونه اش تا پیشانیش کشیده شد...😡 ناگهان فریاد زد...🤬 خجالت نمیکشید که چهار روز... چهار روز... از رفیقتون بی خبرین!؟😤 نگرانش نشدین!؟🤔😕 چهار روز بی خبر!!!؟ به شما هم میگن دوست!!!؟😏 رفیق...!؟😒 صد رحمت به دشمن...🤭 چشمهایمان‌به زمین دوخته‌شد... توان بالا آمدن نداشت... شرم و خجالت میسوزاندمان... اما واقعا... از حسینی چه خبر⁉️ محمد چهار روز نیامده!!! نگران شدیم... واقعا نگران...😰 استاد سکوت کرده بود... کتاب را ورق میزد...📖 زیر لب چه میگفت...خدا میداند! کار او به من هم سرایت کرد...🔗 الکی کتاب را ورق میزدم...📖 آشوبی در دل... نگرانی موج میزد... واقعا محمد کجاست⁉️ چه شده⁉️ چهار روز...‼️ چقدر بی فکرم...🤦🏻‍♂🤦🏻‍♀ لحظه ها به سکوت گذشت... با صدای استاد شکست... حسین ... امروز نوبت کنفرانس تو هست! منتظریم... فیشهای خلاصه کنفرانسم را برداشتم... بلند شدم... پای تخته رفتم...👨🏻‍🏫 بااجازه استاد...🙋🏻‍♂ با علامت سر ، اجازه داد... ذهنم ...🧠 قلبم...🧡 فکرم...🧠 روحم...👻 روانم... پیش محمد هست... چهار روز غیبت کرده!😞 کجاست!؟ چرا بی خبرم!؟ وای بر من... چطوری کنفرانس بدم!؟ چی بگم!!! با کدام زبان!؟ سرم را بالا آوردم... نگاهم به انتهای کلاس افتاد... به آن تابلوی خوشنویسی ... دلم دوباره لرزید... مثل همان لحظه ای که استاد فریاد زد... فیش های خلاصه را در دستم مچاله کردم... شروع کردم... بسم الله الرحمن الرحیم... بنده حقیر ... حسین ... دوست محمد هستم... کسی که چهار روز غایب است و از او بی خبریم... استاد با تعجب به من نگاه کرد... دقیقا عین نگاه همکلاسیها... آری ... من حسینم... دوست رفیق غایبمان... کسی که چهار روز غیبت کرده... و بخاطر بی خبری از اوموأخذه شدیم... شرمسارم...😓 خجالت زده ام...😢 حرفی ندارم‌که انقدر بی تفاوت... اشکهایم جاری شد...😭 بغض تارهای گلویم رازیر و بم میکرد...🥺 حرف زدن برایم‌سخت‌تر از نفس کشیدن در آب بود!!! به هر زحمتی بغض و اشکم را خوردم...😵 ادامه دادم... ممنونم استاد...🙏 که امروزبیدارمان کردی... بیدار از یک حقیقت تلخ... و یک خواب نه چندان شیرین!!! بیدار شدیم تا بفهمیم... چقدر زمان گذشته!؟ یک روز!!! نصف روز!!! یا مثل اصحاب کهف!!! که سیصد سال در خواب... و وقتی بیدار شدند که‌دیگر سکه آنها ... مال عهد دیگری بود... عهد دقیانوس!!!😏 امروز بیدار شدیم... و نمیدانیم چقدر خوابیدیم! چهار روز!!!؟ سیصد سال!!؟ بیشتر...!؟ آری خیلی بیشتر... ۱۱۸۷ سال در خواب هستیم!!! و کسی نبود که بر ما نهیب بزند!!! کسی نگفت که اگر محمدچهار روز غایب است... مهدی۱۱۸۷ سال است که غایب است!!! و کسی فریاد نزد... چطور از وی بی خبرید...⁉️ او که نه تنها دوست‌بلکه بهترین دوستمان... بلکه پدر مهربان... بلکه صاحب نفوس مان ... بلکه صاحب این زمان ... کسی ما را ملامت نکردکه خجالت نمیکشید...⁉️ شبها راحت میخوابیدو نمیدانید این غایب آیا به راحتی خوابیده است⁉️ یا تا صبح به درگاه الهی ندبه میکند...😇 که خدایا... شیعیان ما ... از اضافه طینت ما خلق شدند... به خاطر ما... به آبروی ما... غفلت آنها را ببخش...🤲 و چقدر نابرابر...⚖ که او بخاطر ما در زنجیر غیبت است...⛓ اما...❗️ من راحت میخوابم...‼️ و او نگران من بیدار... خودش گفته است... انا غیر مهملین لمراعاتکم... محال است که هوایتان رانداشته باشیم... و این بزرگترین غایب زندگیمان‌هرگز باعث نشد... که استاد مارا ملامت کندبه اندازه چهار روز غیبت دوستمان!!! دیگر قدرت مقابله با بغض نبود... مثل استاد... مثل بچه های کلاس... مثل تابلوی نستعلیق اخر کلاس... که با بغض ... اما مظلومانه.... نوشته اش را فریاد میزد.... 🌹 🌹