ازشھدابهشما:
قرارمون این نبود.
بیحجـابی نبود.
بیغـیرتی نبود.
قرار شد بعد از ماها ‹راهمان› رو ادامه
بدید اما دارید ‹راحت› ادامه میدید...
چفیههامون خونی شد تا چادری خاکی نشود
عکسِ ماها رو میبینید عکسِ ما عمل میکنید!
ما شھید نشدیم که مرغ و میوه ارزان بشه
ما شھید شدیم که بیحیایی ارزان نشود.
حرفِ اخر..!
‹ سـایـه سـار ¹³³›
_
🌸🕊
همه ی ما ... روزی
غـروب خواهیم کرد !
و کاش اون غروب رو
بنویسن :
شھادت ...💔️
‹ سـایـه سـار ¹³³›
براۍخریدعقدبراۍآقاجوادساعتخریدم
بعدازچندروزدیدمساعتدستشوننیست. پرسیدمچراساعترادستتنبستی؟
گفت:راستشروبگمناراحتنمیشی!؟
گفت:تویقنوتنمازنگاهمبہساعت
مےافتادوفکرممےاومدپیشٺـو...
میدونےکهبایداولخداباشہبعدخانواده:))
شھیدجوادمحمدی💔
وسطجبههبهشگفتم:
بچه!
الانچهوقتنمازخوندنه؟
گفت:
ازکجامعلومدیگهوقتکنم؟
وشروعکردبهنمازخوندن..
'السلامعلیکمورحمتاللهوبرکاته'
راکهگفت،یکخمپارهآمدو،اوپرکشید:)❤️🩹