Feeling of really really want help but...No one left to helping you because you escape them before and for now..you can't ask help anyone
Because people around you are just in two group
One that don't know you
And another one that you don't want to know
مثل محاصره در جزر و مد
مثل تلخی وقتی که آدما اونقدری عاقل هستن که بدونن حتی کمکی از دستشون بر نمیاد
و حتی با اینکه میدونن خوب نیستی بازم..دستی برای کمک دراز نمیکنن چون میدونن که اون دست هیچ کمکی نمیکنه..
بزارید بگم که من خودشناسی خیلی ضعیفی دارم که خب باهاش..کنار میام تقریبا
ولی برای الان...هیچی نمیدونم
یه حسی میگه مثل اون آدمی که قبلا بودی شجاع باش تسلیم نشو
ولی برای چی دقیقا؟
Magnifying glass
Feeling of really really want help but...No one left to helping you because you escape them before a
آره احمق بودن هم تعریف خوبیه😂🙏
در جواب پیام اون ناشناس