نیروی حال.pdf
حجم:
2.3M
"بُرش|"
📄به طور کل، زندگی هیچ کس رها از درد و رنج نیست. آیا مسئله آن نیست که باید با درد و رنجهای خود کنار بیاییم، نه اینکه از آنها اجتناب کنیم؟
بخشِ عمدهٔ درد و رنجهای آدمها بیهوده است. تا زمانی که ذهن ادارهٔ امورِ زندگی تو را به عهده گرفته است، این درد و رنجها هم هستند.
درد و رنجی که تو در لحظهٔ حال میکشی، شکلی از عدم پذیرشِ توست، صورتی از مقاومتِ ناآگاهانه در برابرِ آن چیزیست که هست. در سطحِ فکر، مقاومت، صورتی از قضاوت است. در سطحِ عواطف و احساسات، مقاومت، صورتی از منفیبافیست. شدتِ درد و رنجِ تو به میزانِ مقاومتِ تو در برابرِ لحظهٔ اکنون بستگی دارد. میزانِ مقاومتِ تو نیز به شدتِ همذاتپنداری تو با ذهنت بستگی دارد. ذهن مدام میکوشد که لحظهٔ حال را انکار کند و از آن بگریزد. به تعبیری دیگر، هرچه بیشتر خود را با ذهنِ خود یکی بپنداری، بیشتر رنج میبری. اینگونه هم میتوان بیان کرد: هرچه بیشتر لحظهٔ حال را مغتنم بدانی و آن را بپذیری، از درد و رنج رهاتر میشوی – و نیز رها از ذهنِ نفسانی.
فرض کن زمین از آدمیان خالی باشد. فرض کن فقط گیاهان وجود داشته باشند و حیوانات. آیا گذشته و آیندهای باقی میمانَد؟ در چنین وضعیتی، آیا میتوان از گذشته و آینده سخن گفت؟ قطعاً دیگر چنین پرسشهایی بیمعنا میشدند: «ساعت چند است؟» یا «امروز چه روزیست؟» البته، اگر کسی باشد که چنین پرسشهایی را مطرح کند. برای درختِ بلوط یا عقاب، پرسش از زمان تعجببرانگیز خواهد بود. زیرا آنها خواهند گفت: «خوب، معلوم است! زمان، همین حالاست! جُز لحظهٔ حال، مگر زمانِ دیگری هم هست؟»
🟨 @Sdjdm_ir
📮آدم وقتی تصمیم میگیرد روی پای خودش بایستد، قید خیلی چیزها را میزند. خیال استقلال در آن قدم اول راه آنقدر شیرین جلوه میکند که نمیگذارد قدم دوم و سوم را ببینی. یک روز سوار قطار میشوی و برای یک تجربهی جدید، کیلومترها دور از خانه، خودت را به مخمصه میاندازی و روز بعدش بهخاطر فشاری که فکر میکنی دیگر توان تحملش را نداری، صبحت را با اشک و لعن شروع میکنی. .
*از اینجا بخوانید:*
✻ Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
تصور استقلال فقط تا آن جایی شیرین و خواستنی است که تجربهاش نکردهای؛ بعد از اینکه واقعا مستقل شدی، تازه میفهمی در چه منجلابی افتادهای.
هنگامه الهیفرد - شماره ۱۱۶ وقایع اتفاقیه
🔻 ادامهی این جستار رو در سایت اختصاصی وقایع اتفاقیه بخوانید.
🟥 @Sdjdm_ir
سفر به مرکز زمین .pdf
حجم:
3.4M
"بُرش |"
📄 این واقعیت را میدانم که از آن نوع آدمهایی نیستم که بتوانم پروفسورهای عصبانی و بی حوصله را خوش اخلاق کنم و به آنها آرامش بدهم. در این خیال بودم که آهسته خودم را به طبقه بالا برسانم و به اتاقم بروم که صدای باز شدن در را شنیدم سنگینی قدم های پروفسور راه پله را تکان داد و بزرگ خانواده ما خودش را از اتاق ناهار خوری یکراست به اتاق مطالعه رساند در راه، عصایش را که با خود میبرد به گوشه ای انداخت و کلاه سفیدش را روی میز گذاشت. مرا صدا کرد و گفت: آکسل، دنبالم بیا. و پیش از آنکه تکانی بخورم پرسید: هنوز اینجا نیامده ای؟
با عجله به اتاق مطالعه جناب ایشان رفتم. بی آنکه بخواهم تظاهر کنم باید بگویم پروفسور لیدن براک مرد خوبی بود، ولی هرچه زمان میگذشت بیشتر به صورت یه آدم غیرمعمولی در میآمد. او استاد دانشگاه یوهانیوم بود و هرگاه که از حالت معمولیش خارج میشد مقالهها و نوشتههای علمی خود را در زمینه معدن شناسی فراهم میفراهم میکرد. متاسفانه عموی من نمیتوانست به خوبی اشخاص دیگر حرف بزند. زمانی که مقاله هایش را برای حاضرین می خواند یا سخنرانی می کرد، اغلب بطور ناگهانی زبانش به لکنت می افتاد و آن وقت برای اینکه کلمه مخصوصی را ادا کند دچار زحمت میشد و دهانش طوری باز میماند که انگار میخواهد برای موضوع مهمی سوگند بخورد.
🟨 @Sdjdm_ir
✉️ گاهی تصور میکنیم ترس یعنی ناتوانی؛ اما در بسیاری از مواقع، ترس بخشی از سازوکار بقاست—واکنشی که بدن برای محافظت از ما فعال میکند.
بدن در مواجهه با موقعیتهای شدید، با ترشح هورمونهای استرس ما را برای «واکنش» آماده میکند؛
اما مشکل از جایی شروع میشود که این واکنش ناتمام میماند.
وقتی بدن فرصت تخلیه و بازگشت به حالت آرام را پیدا نکند، همان انرژیِ ذخیرهشده میتواند به اضطراب، بیقراری یا حتی مشکلات جسمی تبدیل شود.
بسیاری از واکنشهایی که بعد از تروما تجربه میکنیم—از بیحسی و انزوا گرفته تا خشم یا ترس مداوم—در اصل تلاشهایی هستند که زمانی برای زنده ماندن به کار آمدهاند.
مسئله این نیست که این واکنشها «اشتباه» هستند؛
مسئله این است که هنوز در بدن باقی ماندهاند.
مسیر بهبود، فقط فهمیدن اتفاقی که افتاده نیست؛
بلکه کمک کردن به بدن است تا آن چرخهی ناتمام را کامل کند—تا دوباره بتواند بین تنش و آرامش حرکت کند.
گاهی این مسیر با کارهای ساده شروع میشود:
حرکت، توجه به حسهای بدن، و اجازه دادن به خود برای تجربهی تدریجیِ احساسات.
بدن، اگر فرصت پیدا کند، راه برگشت را بلد است.
#روانشناسی
🟨 @Sdjdm_ir
📮 میلان کوندرا در شروع رمان بینظیرش «بار هستی» مینویسد: «هیچ وسیلهای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسهای امکانپذیر نیست. در زندگی با همهچیز برای نخستینبار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشهای که بدون تمرین وارد صحنه شود.» پس چطور میتوان از انتخاب حرف زد، وقتی زیرپای آگاهیِ ما اینچنین خالی است.
*از اینجا بخوانید:*
⏳️Vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
ما حتی بر دوش همان آگاهی اندک نیز سوار نیستیم چون جهان ما پر از ترس است؛ یک جهان بزرگ با هزاران هزار انتخاب، و تابلوهای بیشماری که میگوید مسیر برای شما مسدود است دوست عزیز!
الهام یوسفی - شماره ۱۱۷ وقایع اتفاقیه
🔻[ ادامهی این جستار را در سایت اختصاصی نشریه وقایع اتفاقیه بخوانید.]
🟥 @Sdjdm_ir
زنان کوچک.pdf
حجم:
3.6M
"|بُرش|"
سه روز به کریسمس مانده بود. در آن دهکده که خانوادۀ مارچ در آن زندگی میکردند همۀ خانهها به دلیل بارش سنگین برف زیر پوشش سفیدی پنهان مانده بودند. برف درست مثل غم و غصهای که قلب خیلی از زنان امریکایی را در زمستان سال ۱۸۶۱ در خود فرو برده بود در آن دهکده جا خوش کرده بود. غصۀ اینکه یک بار دیگر کریسمس از راه رسیده و مردان آنها هنوز کیلومترها دور از خانه درگیر جنگ داخلی هستند؛ جنگی که کمی دورتر از این دشت و تپهها در سرزمین آنها شعلهور شده بود و همچنان ادامه داشت.
🟨 @Sdjdm_ir
📮 ترسهای لذتبخش، ترسهای عزیزیاند. ترسهایی هستند که به تو تحمیل نمیشوند، خودت انتخابشان میکنی. این انتخابها در عین پذیرش جبرهای تلخ، مملو از جسارت و آزادیاند. اصلا همین حس آزادی است که باعث میشود به این ترس خودخواسته تن بدهی. به نظرم این بهترین روش انتخاب است؛ چراکه در یک زندگی فروبسته، فقط یک پایان باز ما را نجات خواهد داد.
*از اینجا بخوانید:*
⏳️vaqayet.com
🟥 @Sdjdm_ir
امشب از بین دو گزینه روبهرویم، گزینه سوم را انتخاب کردم. در همان لحظاتی که لباسهایم خیس و گلی میشدند و آبریزش بینیام شروع میشد، دست ترس عزیزم را گرفتم و به انتخابم ادامه دادم.
سعیده ملکزاده - شماره ۱۱۷ وقایع اتفاقیه
🔻[ادامهی این جستار را در سایت اختصاصی وقایع اتفاقیه بخوانید.]
🟥 @Sdjdm_ir
✉️ بخش زیادی از تعارضها نه از تفاوتِ نظر، بلکه از "ناتوانی در گفتوگو" شروع میشوند.
وقتی ترس، خشم یا "تجربههای قبلی" وارد صحنه میشوند، ذهن بهجای فهمیدن، سریع به سمت دفاع یا حمله میرود؛ و همینجا "گفتوگو عملاً متوقف میشود."
روایت زندگی ملانی جفکوت نشان میدهد که مواجهه با تعارض—حتی در شدیدترین شکلش—میتواند مسیر دیگری هم داشته باشد. او که تجربهی نزدیک از خشونت مسلحانه در مدرسه داشت، بعدها وارد گفتوگو با کسانی شد که دقیقاً در نقطهی مقابل باورهایش ایستاده بودند. نه برای قانع کردن، بلکه برای "فهمیدن". این تغییر زاویه، ساده نیست؛ چون مغز ما در موقعیت تهدید، اول از همه *بدنبال بقاست، نه درک.*
از نگاه روانشناسی، گفتوگو در میانهی تعارض زمانی ممکن میشود که بدن از حالت «هشدار» خارج شود. "تا وقتی سیستم عصبی در وضعیت جنگ یا گریز است، شنیدن واقعی اتفاق نمیافتد." به همین دلیل، مکث، تنظیم هیجان و ایجاد حداقلی از احساس امنیت، پیشنیاز هر گفتوگوی مؤثر است—حتی اگر موضوع، اختلافی عمیق و ریشهدار باشد.
در چنین شرایطی، "هدف گفتوگو تغییر فوریِ طرف مقابل نیست."
هدف، باز کردن فضایی است که در آن، آدمها بتوانند بدون تهدید شدن، حرف بزنند و شنیده شوند. گاهی همین تغییر کوچک، مسیر یک تعارض را عوض میکند.
📚برگرفته از کتاب "ابرتعاملگرها" از چارلز دوهیگ
#روانشناسی
🟨 @Sdjdm_ir
📮 تو مقصدم نیستی. صرفا اینجا نشستهام. هرکس دیگری هم اگر بهجای تو بود و به چشمهایم نگاه میکرد و میخندید و حرفهای تو را میزد، کنارش مینشستم. اما انتخاب؟ راستش منی که خودم را گم کردهام، چگونه میتوانم انتخابی داشته باشم؟
"از اینجا بخوانید:"
⏳️ [vaqayet.com]
🟥 @Sdjdm_ir