🏺سیری در اسرار جام🏺
✻ در ادامه برگزاری بیستویکمین دوره طرح ملی «ایران؛ مرز پرگهر»، اردوی فرهنگی یکروزه تربت جام روز سهشنبه ۲۲ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ با حضور ۶۳ نفر از دانشجویان دختر دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد.
🦌 این برنامه با بازدید از مجموعهای از آثار تاریخی و فرهنگی تربت جام همراه بود؛ از جمله آرامگاه شیخ احمد جام، مسجد عتیق، مسجد کرمانی، آبانبار، مجموعه فرهنگی رباط جام و موزه مردمشناسی. در بخشی از این بازدید، شرکتکنندگان از نسخ خطی کهن قرآن نیز دیدن کردند؛ آثاری ارزشمند که در میان آنها قرآنی نفیس با وزن ۱۷ کیلوگرم و مزین به ۲.۵ کیلوگرم طلا توجه بسیاری را جلب کرد.
🪕 نوای موسیقی مقامی با اجرای استاد دامنپاک و همچنین بازدید از سایت پرورش و تکثیر آهوی چشمهگل، از دیگر بخشهای ویژه این اردو بود و حالوهوایی متفاوت به این سفر فرهنگی بخشید.
🟨 @sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضویمعرفی کتاب کافه پیانو__01.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
✻ اینروزها چه کتابی بخونیم خوبه؟
✉️ | کافهپیانو
- گاهی زندگی آدم را به نقطهای میرساند که ناچار است همهچیز را از نو بسازد. «کافه پیانو» نوشتهی فرهاد جعفری، روایت مردی است که پس از شکست در کار و جدایی از همسرش، با شکل تازهای از زندگی روبهرو میشود؛ زندگیای که حالا محورش دختر کوچکش، گلگیسو، است.
در کنار او، دوستی قدیمی به نام همایون نیز حضور دارد؛ کسی که در بزنگاههای مهم کنار او میماند و سهمی از روزهای تازهاش دارد. اما قلب تپندهی داستان، کافهای کوچک به نام «کافه پیانو» است؛ جایی که آدمهای مختلف با دغدغهها، خاطرهها و حرفهای ناگفتهشان وارد میشوند و هرکدام بخشی از روایت را شکل میدهند.
هر فصل کتاب، تکهای از همین لحظههای ساده اما پرمعناست؛ از روزهایی که گاهی تلخاند و گاهی عجیب شیرین، از رابطهها، تنهاییها و امیدهایی که در دل زندگی جریان دارند. «کافه پیانو» کتابی صمیمی و خودمانی است؛ روایتی گرم از زندگی و آدمهایی که پشت هر میز کافه، داستانی برای شنیدن دارند.
#معرفی_کتاب #کافه_پیانو
🟨@sdjdm_ir
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی
✻ اینروزها چه کتابی بخونیم خوبه؟ ✉️ | کافهپیانو - گاهی زندگی آدم را به نقطهای میرساند که ناچار
بُرِش |
📑 - بابایی ما پولداریم؟
- نه، ما طبقه متوسط رو به پایینیم.
- یعنی چی؟
- یعنی نه انقدر داریم که ندونیم باهاش چیکار کنیم، نه انقدر ندار و بدبخت بیچارهایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون...متوسط بودن حال بههم زنه گلگیسو. تا میتونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش...نذار دستش بهت برسه.
🟨 @sdjdm_ir
✉️ ناسا سه فاجعهٔ بزرگ را پشت سر گذاشت: غرق شدن تقریبی لوکا پارمیتانو در فضا، انفجار چلنجر در ۱۹۸۶، و متلاشی شدن کلمبیا در ۲۰۰۳. نقطهٔ مشترک هر سه، ناتوانی در «بازاندیشی» بود. در ماجرای لوکا، چند قطره آب در کلاه او به اشتباه به کیسهٔ آب نسبت داده شد و بررسی عمیقتر متوقف شد. در چلنجر و کلمبیا نیز هشدار مهندسان نادیده گرفته شد یا خودشان از ترس سکوت کردند.
این فجایع نشان میدهند بازاندیشی فقط یک مهارت فردی نیست، بلکه قابلیتی جمعی است که در گرو «فرهنگ یادگیری» شکوفا میشود. فرهنگ یادگیری جایی است که رشد ارزش اصلی است، افراد ندانستههای خود را میپذیرند و سنتها را به چالش میکشند. اما ناسا در دام «فرهنگ اجرایی» افتاده بود؛ جایی که تأکید افراطی بر عملکرد، اعتمادبهنفس کاذب ایجاد میکند و جایی برای تردید و پرسشگری باقی نمیگذارد.
پایه و اساس فرهنگ یادگیری «امنیت روانی» است. پژوهش امی ادموندسون نشان داد تیمهای دارای امنیت روانی خطاهای بیشتری گزارش میکنند، اما در عمل خطاهای کمتری مرتکب میشوند؛ چون افراد بدون ترس از تنبیه اشتباهاتشان را میپذیرند و از آن درس میگیرند. در مقابل، تیمهای فاقد امنیت روانی خطاها را پنهان میکنند و همان اشتباهات را تکرار مینمایند. تحقیقات گوگل نیز مهمترین عامل موفقیت تیمها را نه ترکیب افراد، که امنیت روانی دانست.
امنیت روانی به معنای پایین آوردن استانداردها یا تعریف بیقیدوشرط نیست؛ یعنی ایجاد فضایی از احترام، اعتماد و آزادی برای بیان نگرانیها بدون ترس از سرزنش. در فرهنگهای اجرایی، ترس از زیر سؤال رفتن تخصص و فاصلهٔ قدرت، افراد را به سکوت وامیدارد. الن اوچوا، مدیر ناسا، برای تغییر این فرهنگ فهرستی از پرسشها را همیشه همراه داشت تا در جلسات مهم طرح کند. اما پرسش کلیدی که مهندس کریس هانسن بعدها احیا کرد، سادهترین و قدرتمندترین آنها بود: «از کجا میدانید؟»؛ پرسشی رُک، غیرقضاوتگرایانه و دعوتکننده به بازاندیشی. با این حال، گفتن از امنیت روانی بسیار آسانتر از ایجاد آن در عمل است.
📚 برگرفته از کتاب دوباره فکر کن اثر آدام گرنت
#روانشناسی
🟨 @sdjdm_ir
📮 از همان روزی که احتمالاً چهار یا پنج ساله بودم و از مامان پرسیدم: «چرا ما ماکسیما نمیخریم» و او توضیح داد که برای خریدنش باید خانهمان را با تمام وسایلش بفروشیم، فهمیدم که ماکسیما برای من چیزی فراتر از یک ماشین است. در آن سالها و حتی وقتی بزرگتر شدم، به جز زیر پای آدمپولدارهای توی فیلمها و روی پل خانهها در محلههایی که از خانهی ما خیلی دورتر بودند، در هیچ جای دیگری ماکسیما ندیدم. ماکسیما در فاصلهی مطمئنی از سبک زندگیام قرار گرفته بود و آزاری نمیرساند؛ مثل زمین که در فاصلهی مطمئنی از احتمال سوزانده شدن توسط خورشید قرار گرفته است. من دورادور در همهی آن سالها با احترام خاصی او را ستایش میکردم که بزرگ و کشیده بود، به اندازهی سوار کردن قدبلندترین آدمی که میشناختم جا داشت، همیشه تمیز و براق بود و هرگز ممکن نبود پرندهی ریقویی به خودش اجازه بدهد روی بدن درخشان او، خرابکاری کند. من او را از دور ستایش میکردم و او در کسوت یک معبود قدسی، فاصلهاش را از هرگونه احتمال دستیابی من، حفظ میکرد.
از اینجا بخوانید:
✻ Vaqayet.com
🟥 @sdjdm_ir
✻ آنچه که خواندید، بخشهایی بود از جستار "پیش از آنکه من برسم"، نوشتهی مژده مقیسه، در شمارهی ۱۲۴ نشریه وقایع اتفاقیه.
🔻[ادامهی این جستار در سایت اختصاصی نشریه]
🟥 @sdjdm_ir