ویدئویی رو نمیفرستم من بچه ها برای گرفتن ویدئو پیوی نیاید توروخدا چون شرمندتون میشم 🙏🏼💔
VAR Zone
یک نوشته ای درباره ماکان داشتن یکی از ممبر ها قشنگ بود گفتم با شما هم به اشتراک بذارم سلام ماکانِ م
این عشق بود که پایم را به اینجا گشود،از سالن های ورزشی به مدرسه:))
اولین باری که بعد از اخذ مدرک مربی گری و داوری هندبال ،پایم را در این خاک،محل حضور فرشتگان گذاشتم را بخاطر دارم..
اولین باری که مهدیس شیرینم را در لباس های ورزشی صورتی اش دیدم که با صدای پر ناز دخترانه اش که دل از هر کسی می برد خودش را معرفی کرد و گفت..خانم شهدادی شما معلم ورزش مایی؟
اولین باری که از روی لیست کلاسی اسم های زیبایشان را خواندم..اولین کلاسی که داشتم..روزِ اول ِکاری هیچ معلمی از خاطرش نمیرود و هر روز شوقش از روز قبل برای دیدار بیشتر است..از روز اول گذرا برایتان شرح کردم..بگذارید روز آخر معلمی ام را برایتان توصیف کنم..
شنبه،مثل تمامی شنبه هایی که تازه عنوان معلمی را برگزیده بودم برایم شور انگیز و با هیجان بود و بی اختیار قلبم را مالامال از حس زیبای عشق میکرد..
قبل از رفتن به مدرسه مادر همیشه همراه و یاورم را در آغوش کشیدم و کفش های ورزشی ام را پوشیدم.. و بسم الله گویان از خانه خارج شدم..
شوق دیدنشان را داشتم..عشق..با انسان چه ها که نمیکند..؟
خودم را زود رساندم،از پشت شیشه دفتر مدیریت دختران و پسرانم را از نظر گذراندم،نگاهی که جاذبه اش چون جاذبه میان آهنربا بود:)
دست تکان دادن دخترکانم از آن طرف شیشه دلم را غرق در عشق میکرد و زیباترین بخش روز های منِ معلم بود:))
زنگ خورد..به محل تمرین رفتیم مهدیس پر انرژیِ من جلو آمد و زودتر از همه همکلاسی هایش سلام کرد..دستم را از سر محبت روی سرش کشیدم..آنقدر درگیر بازی و دویدن و تمرین شدیم که افسار زمان از دستمان خارج شد و اسبِ سرکش زمان سریع و سریعتر رفت..
خوب در نظرم هست..در اواخر زنگ چهارم بود که صدای بلندی در گوش آسمان و حیاط کوچک مدرسه شجره طیبه پیچید..
من اما..معلمی بودم که پناه شده بودم..پناه دخترکان و پسرکانم..
موج آن انفجار مهیب مرا نیز گرفته بود..اما من دخترکان و پسرکانی داشتم که باید به کمکشان میرفتم..به هر مشقتی بود روی پاهایم ایستادم چشمهایم نظاره گر پسران و دخترانی بود که همچون گل های رز پر پر شده بودند..توان دیدن آن بدن های نحیفِ چون برگ گل را نداشتم که در خون خود غلطیده بودند..
برخی از دختران و پسرانم نفس میکشیدند..این اگر امید نبود..پس چه نام داشت؟!
خودم را دوان دوان به سویشان بردم..مصدومین را به آغوش گرفته و به مکانی امن مابین حیاط تخریب شده مدرسه بردم..
میروم سراغ دیگر دخترکانم..دود و غبار جلوی دید چشمانم را گرفته بود..
نمیدانم چه شد..چرا ناگاه دیگر بوی خون نمی آمد و دیگر صدای جیغ دخترانم نبود..
در گوشم صدای نقاره های حرم شاه خراسان پیچید..چشمهایم را که گشودم ردی از خون و فرزندان غرق در خونم نبود..همه آنها کنارم بودند..مهدیس نظری و ماکان نصیری و همکارانم..همه بودیم..
از دور سیدی نورانی میبینم..نکند..نکند آن شخص آقای ماست..؟
گویی به آرزوی دیرینه ام رسیدم:) اورا دیدم..من،معلم و ورزشکار شهیده،فاطمه شهدادی،به دیدار اقایم دعوت شدم:)
همه ما آن روز رفتیم.. تا همه اهالی دنیا بدانند ایران شیعه خانه مولایمان است..
داستان عشق من اما سرانجام داشت..عشق دیدار مولای مهربانم شاه خراسان..و عشق دیدار رهبرم..
و ساروان عشق من اینچنین به منزل خویش رسید:)
✍🏻نازنین
چند روز پیش یه بنر بود یه کانالی بود فکر کنم اسمش . ... . و اینا داشت که توی بنر عکس تورو گذاشته بود که خودمم مالک این چنل
+
+
بفرستید واسم پیوی حتما
ممبر جدیدم چنل خیلی خوبی دارید محتوا هاش عالیع فقط چون تازهواردم ی اصل مختصر میدین،، ممنون
+
+
مهدی ۲۰ قم دانشجوی مهندسی صنایع
یه بخشی این اعضایی که داره اضافه میشه فیک هستش که من تک تک دارم حذف میکنم و تا صبح هرکسی که فیک باشه حذف خواهد شد
لطفا هرکسی که داره این کار رو انجام میده انجام نده چون من به شخصه راضی نیستم و زحمت کشیدم بابت اعتبار این چنل و برای بدست اوردن تک تک اعضاش
لطفا این حرکت رو متوقف کنه وگرنه برای همیشه پرونده باز شدن چنل میبندم🙏🏼❤️