دل ندادم که مرا یک روز خاکستر کنی
دل به تو دادم که حالم را کمی بهتر کنی
روز و شب با اشکهایم مینویسم بیصدا
ای دل دیوانه باید با غم او سر کنی ؛
دو چشمت آتشِ تیزِ زغالی
میان کلبه ی خیسِ شمالی
دو گونه خوشمزه مانندِ املت
خوشا صبحانه ای اینگونه عالی:)
در چشمِ تو رازیست که در جانِ من افتاد
یک جرعه نگاهت به دل و دینِ من افتاد
بیتابِ تو گشتم منِ دیوانه در این شهر
تا نامِ قشنگِ تو به چشمانِ من افتاد؛
ای یادِ تو آرامشِ این قلبِ شکسته
ای عشقِ تو آن پنجره بر رویِ من بسته
بیصبرانه منتظرِ آمدنت هستم
تا بشکند این فاصله، با بودنِ خسته؛
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که دیوانه کند با قدمش بندش را
من اسیرم به همان پیچشِ مویِ سرِ تو
کاش میشد که بگیرم ز تو این چندش را؛