eitaa logo
𝖧𝗈𝗋𝗋𝗈𝗋 𝖾𝗍𝖾𝗋𝖺‌ ‌F
245 دنبال‌کننده
32 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره43 من همیشه زودتر از همه میرسم مدرسه بخاطر سرویسم وقتی من میرفتم هیچ کس تو مدرسه نیست شرایدار هم فقط درو باز میکنه ومیره سره کار یه روز رفتم مدرسه تو کلا نشستم بعد احساس کردم یه کسی پشته سرمه برگشتم کسی نبود از توی سالن صدای خنده میومد رفتم ببینم کیه حداقل باها شرگرم شم بعد دیدم یه زنه مو ظلاییه با لباس سفید بهش سلام کردم جواب نداد و فقط میخندید منم احساس کردم روانیه رفتم تو کلاس دیدم کیفم نیست از تعجب شاخ در اوردم همه جا رو گشتم نبود پشته سرمو نگاه کردم دیدم همون زنه کیفم دستشه و داره میخنده انقد ترسیدم که فقط فرار کردم رفتم بیرون از مدرسه داشتم گریه میکردم یهو نزدیک بود یه ماشین بزنه بهم رانندش زن بود گفت حواست کجاست من فقط گریه میکردم بهم گفت چی شده گفتم یه چیزی توی مدرسه دیدم انقد وحشت زده بودم و گریه میکردم که چهارتا ماشین وایساده بودن نگاه میکردم بعد یه مردی گفت من میرم داخل رفت دید همون زنه پشته پنجره داره میخنده بدبخت مرده هم با ترس از مدرسه زد بیرون بعد دیدیم یه حاج اقایی اومد گفت اروم باش دخترم من میرم داخل شما پشت سرم بیایید بعد رفت داخل همون زنه پشت پنجره یهو روی چهار دست و پا مثل یه حیوون پرید پایین و رو چهار دست و پا راه میرفت و جیغ میکشید بعد حاج اقاعه یه چیزی خوند زنه جیغغغغغغ کشید و ناپدید شد بعد حاج اقاعه گفت این زنه سال ها پیش زودتر از همه میومد مدرسه و یه روز خودکشی کرده بود توی این مدرسه من که دیگه انقد گریه کرده بودم از ترس از حال رفتم بعد هیچ کس بجز من و پدر و مادرم و مدیر مدرسه دیگه کسی این ماجرا رو نمیدونه
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره44 یه شب تقریبا ساعت 2یا3 بود فکر کنم، هیچکس خونه نبود فقط خودم تنها بودم روی تختم دراز کشیده بودم سرمم تو گوشیم بود داشتم با دوستم چت میکردم یه لحظه چشمم افتاد به صندلی اتاقم دیدم یه نفر نشسته روش داره بهم زل میزنه از ترس ریدم به خودم سرمو کردم زیر پتو تا خود صبح خوابم نبرد از زیر پتوام بیرون نیومدم
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره45 سلام منو و رفیقام تا حالا به جن و روح و اینا اعتقاد نداشتیم.حتی با اینکه یه دوستمون میومد درمورد جن و ارواح و اینا حرف میزد و اطلاعات کاملی داشت و حتی یه عالمه کتاب با این موضوعات داشت ما اینو باور نمیکردیم بنظرمون خرافات بود.تا اینکه ما میریم راهنمایی . ما توی یه مدرسه در شهرک ثبت نام کردیم میگفتن مدرسه خوبیه و اینا . ما اومدیم تو اون مدرسه و یه ماه گذشت که یکی از دانش آموزای نهم با خانوادش به خاطر گاز گرفتگی مردن و ماهم نمیشناختیمش و گفتیم اتفاقیه ولی نهم و هشتمای مدرسه تا یک ماه اینطوری بودن که همیشه از دومین کلاس نهم یه دانش آموز با خانوادش میمیره . منو و رفیقام هم گفتیم حتما میخوان اذیتمون کنن و این گذشت . سال بعد دوباره تو روزی که اون دختر نهمی مرد یه دختر نهمی دیگه با خانوادش تو راه شمال تصادف کردن و مردن درست تو همون روز و نهمی های اون سال ما رو خیلی ترسوند.منو و رفیقام رفتیم از مدیر مدرسمون که خیلی ساله تو اون مدرسه کار میکنه پرسیدیم چرا اینطوری میشه و مدیرمون گفت این مدرسه قبلا سرد خونه بوده . درست بغل مدرسه ما یه مدرسه پسرونه هست و پایین کوچه این دوتا مدرسه یه پارک خیلی خشک و زشت . با اینکه بهش رسیدگی میکنن ولی هیچ وقت سبز نمیشه . این شهرکی که ما توش میریم و مدرسه داره دقیقا بغلش هیچ خونه ای ساخته نشده و همش تپه و ایناست و پایین پارک هم یه قبرستونه . خلاصه ما بازم جدی نگرفتیم و گفتیم میخوان مارو بترسونن . یه بار یه کلاس رو که معلم نداشتیم رفتیم طبقه سوم مدرسه که کلاساش خالی بودن . با کلید خونه یکی از دوستام در کلاس رو باز کردیم و رفتیم توش . اونموقع ها هوا زود تاریک میشد . موقعی که ما اونجا بودیم غروب بود و چون پنجره های بزرگی داشت فضای کلاس کلا نارنجی و قرمز شده بود . اون دوستم که به جن و اینا خیلی علاقه داشت میگفت که امشب ماه کامله و ممکنه یه چیزی ببینیم ولی بهش گوش ندادیم هممون نشستیم رو میز معلم و اینا بعد یکی دیگه از رفیقام شروع کرد به گفتن داستان های ترسناک روستاشون . یدفعه پرده ها شروع کردن به پرواز کردن کاملا بالا میمدن درحالی که پنجره ها بسته بود . چون زنگ آخر بود هوا کاملا تاریک و سرد شده بود . یدفعه صندلی تکی ای که ته کلاس بود اومد سمت ما که سر کلاس بودیم ماعم حسابی ترسیدیم و جیغ زدیم و در رفتیم ولی دو نفر رو جا گذاشتیم یکم که گذشت یادمون افتاد دو نفر نیستن بدو بدو رفتیم دنبالشون اوردیمشون . هر دوتاشون صورتشون مثل گچ سفید شده بود و میلرزیدن. یکیشون از ترس تا دوروز نتونست راه بره . اون یکی هم انگشتاش انگار بهم چسبیده بودن . بعد از اون ماجرا ما از مدرسه خیلی میترسیدیم . مخصوصا طبقه سومش . همیشه لامپ های طبقه سوم مدرسمون میسوختن و کلا اونجا عجیب بود . ما حتی زمان امتحانا هم چون سرویس داریم باید صبر کنیم تا اون بیاد . یبار من با یکی از دوستام داشتیم از پشت ساختمون مدرسه رد میشدیم که دیدیم نماز خونه مون که طبقه اول بود برقش قطع و وصل میشه بعد داشتیم از بغل پنجره رد میشدیم یه دفعه یه هیبت سیاه تو اونجا دیدیم . دوتامون یه نگاه بهم کردیم و دوباره نگاه کردیم و یه لحظه نبود بعد دوباره اومد . ماهم ترسیدیم و در رفتیم . یبار دیگه هم سه نفری رفتیم توپ دوستم که تو والیبال افتاده بود بالا پشت بوم رو ورداریم . بعد چون هیشکی تو مدرسه نبود و فقط همون مدیرمون بود اونم تو حیاط داشت با پسرش حرف میزد کلید رو داد به ما و گفت برید خودتون دنبالش منم میام . به طبقه سوم که رسیدیم صدای خنده و اینا میومد سریع توپ رو بداشتیم و رفتیم طبقه دوم تا کیفامونو برداریم . اونجا صدای خمده و جیغ و گریه میومد . از اون موقع ما خیلی به جن و اینا اعتقاد داریم امسال هم خودمون نهمیم و من و دوستام توی دومین کلاس نهم افتادیم (همون کلاسی که هر سال یه نفر با خانوادش میمیره)😂😂😂
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره46 من دیروز داشتم سیب زمینی سرخ میکردم بعد خونه تنها بودم رفتم تو اتاق یهو صدای هم زدن سیب زمینی ها رو شنیدم از ترس خشکم زد بعد قشنگ صدای خوردنه قاشق به دیواره هاش ماهیتابه میومد یکی داشت همش میزد داداش ر.....یده بودم تو خودم از ترس