هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره 13
تو ی روستا یک زنی بوده به اسم محبوبه که الان در قید حیات نیست و اون زمان بعد از فوت شوهرش ازدواج نمیکنه و هر 4تا فرزندش رو خودش بزرگ میکنه. کار محبوبه خانوم هم طوری بوده که صبح زود ساعت 5 از خونه میرفته و با چند زن دیگه کار میکردن اما یک روز محل کار عوض میشه و با محبوبه خانوم شرط میکنن که فردا ساعت 5صبح میایم دنبالت تا به محل کار جدید بریم.
فردا دقیقا راس ساعت 5 صبح که برف زیادی هم اومده بوده در خونه زده میشه و محبوبه خانوم میره جلوی در تا بره سرکار. وقتی به جلوی در میرسه و همکار خودشو میبینه، در رو میبنده و پشت سرش راه میفته و چون برف زیادی اومده بود، پای خودشو جاپای همکارش میذاره که جلوتر میرفته.
ی مقدار که از خونه دور میشن میبینه جاپای همکارش داره بزرگتر میشه و تعجب میکنه. بدون اینکه چیزی بگه یا نشون بده متوجه شده به راهش ادامه میده تا اینکه جاپای اون شخص خیلی بزرگ میشه و محبوبه خانوم همونجا وایمیسه و تا خونه با سرعت برمیگرده. وقتی برمیگرده کلی تعجب میکنه چون میبینه همون همکارش جلوی در منتظرش وایساده و میره بهش میگه داستان چی بوده و همکارش میگه خوب کاری کردی برگشتی. اون اصلا آدم نبوده و جن داشته تو رو با خودش میبرده.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره14
سلام من الان حدود چهار ساله تنهام و دختر هم هستم و تو این چهارسال مشکلات عجیبی پیداکردم. بوهای عجیبی اطرافم احساس میکنم بوهایی مث دود سیگار.. عطر.. ادکلن.. و جالب اینکه هرجایی میرم این بو همراه منه قابل توجه دوستانی ک بگن شاید خودت ادکلن زدی من ادکلن وعطر نمیزنم بشدت حساسیت و آلرژی دارم.
یهو هرشب مهتابی خاموش روشن میشه بااینکه هرشب دم غروب اسپند دود میکنم و چهار قل رو هم میخونم قرآن میزارم صداشو بلند میکنم هیچ فایده ای نداره انگار از صدای قرآن خوشش میاد خودم احساس میکنم جنه وهست و واقعا هم جنه بعضیا میگن خونه رو بفروش ولی انگار فرقی نداره بمدت ی ماه رفتم شهرستان خونه خواهرم واینوبگم اون بو همراه من بود.
پس قابل توجه دوستانی ک میگن باید خونه رو فروخت اونایی ک مثل من این مشکلودارن بیخودی خودشونو آواره ی خونه دیگه نکنن اونا همه جا هستن اون خونه نه یجای دیگ میان تنهاراه حلش اگ تنهایی و مجرد ازدواج کن اگ هم میتونی یدوست یا مستاجر تو خونت بیار اونا عاشق آدمای تنهان ک یجوری ذهنشونو با کاراشون مختل کنن منتها مسلموناشون کاری با آدم ندارن اگه تو هم آسیبی بهشون نرسونی اینم تا حالا آسیبی نرسونده منتها قدرت عمل بالایی دارن. خلاصه اینکه توخونه همه هم هستن فقط روشون حساس نشین تنها هم ک هستین خودتونو با چیزی مشغول کنین یجوری سرگرم باشین حالا یا موبایل فیلم بازی تا ذهنتون درگیر نشه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره 15
سلام دوستان من اومدم یه داستان که البته یه واقعیت رو براتون تعریف کنم..
راستش من خودم تاحالا روح رو احساس نکردم و خیلی باورش نداشتم و همینطور بابام ، بابام هم خیلی به این طور چیزا اعتقادی نداره اما ۷ یا ۸ سال پیش که توی ماه رمضون هم بود فکر کنم بابام با دوسش میرن آموزشگاهشون که تا سحر تمرین کنن و ساز بزنن (راستش اون آموزشگاه یکم قدیمیه و حیاط بزرگی داره عین خونه قدیمی هاست هنوزم هست من خودم اونجا سه تار یاد میگیرم) بگذریم میرن اونجا و توی یه اتاق داشتن تمرین میکردن و دوست بابام هم داشته با لپ تاپ یه چیزایی رو درست میکرده (مهم نیس) بابام اولش یکم صدای زوزه میشنوه که صدای زوزه ی باد بوده و چیزی نبوده اما بعدش در حین ساز زدن یه چیزی از کنارش رد میشه که بابام میگه با جسم آدمیزادکه بهت برخورد میکنه مو نمیزده و بابام به معنای واقعی یک لحظه به شدت میلرزه دوست بابام ازش میپرسه: حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ بابام میگه: خسته شدم و سریع جمع کن بریم خونه .
اون شب اون دوتا از اونجا میرن و بابام صرفا چون دوسش ترسو بوده چیزی بهش نمیگه ...
-مثلث برمودا
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره16
خبخب تو آشپز خونه شام داشتم درست میگردم یهو برق ها قط شد خواهر کوچیکم که 4سالشه تو اتاق بود در روش بسته شد هرکاری کردم باز نشد بابام اومد از سرکار با مامانم درو شکست بعد ابجیم تو کمد قایم شده بود با عروسک تک شاخش بعد خیلی هم ترسیده بود فک کنم چیز ترسناکی دیده یوده