eitaa logo
𝖧𝗈𝗋𝗋𝗈𝗋 𝖾𝗍𝖾𝗋𝖺‌ ‌F
243 دنبال‌کننده
32 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره14 سلام من الان حدود چهار ساله تنهام و دختر هم هستم و تو این چهارسال مشکلات عجیبی پیداکردم. بوهای عجیبی اطرافم احساس میکنم بوهایی مث دود سیگار.. عطر.. ادکلن.. و جالب اینکه هرجایی میرم این بو همراه منه قابل توجه دوستانی ک بگن شاید خودت ادکلن زدی من ادکلن وعطر نمیزنم بشدت حساسیت و آلرژی دارم. یهو هرشب مهتابی خاموش روشن میشه بااینکه هرشب دم غروب اسپند دود میکنم و چهار قل رو هم میخونم قرآن میزارم صداشو بلند میکنم هیچ فایده ای نداره انگار از صدای قرآن خوشش میاد خودم احساس میکنم جنه وهست و واقعا هم جنه بعضیا میگن خونه رو بفروش ولی انگار فرقی نداره بمدت ی ماه رفتم شهرستان خونه خواهرم واینوبگم اون بو همراه من بود. پس قابل توجه دوستانی ک میگن باید خونه رو فروخت اونایی ک مثل من این مشکلودارن بیخودی خودشونو آواره ی خونه دیگه نکنن اونا همه جا هستن اون خونه نه یجای دیگ میان تنهاراه حلش اگ تنهایی و مجرد ازدواج کن اگ هم میتونی یدوست یا مستاجر تو خونت بیار اونا عاشق آدمای تنهان ک یجوری ذهنشونو با کاراشون مختل کنن منتها مسلموناشون کاری با آدم ندارن اگه تو هم آسیبی بهشون نرسونی اینم تا حالا آسیبی نرسونده منتها قدرت عمل بالایی دارن. خلاصه اینکه توخونه همه هم هستن فقط روشون حساس نشین تنها هم ک هستین خودتونو با چیزی مشغول کنین یجوری سرگرم باشین حالا یا موبایل فیلم بازی تا ذهنتون درگیر نشه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
واییییی تنها بودی؟ پیشنهاد میکنم وقتی تنهایید به چیزی فکر نکنید
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره 15 سلام دوستان من اومدم یه داستان که البته یه واقعیت رو براتون تعریف کنم..‌ راستش من خودم تاحالا روح رو احساس نکردم و خیلی باورش نداشتم و همینطور بابام ، بابام هم خیلی به این طور چیزا اعتقادی نداره اما ۷ یا ۸ سال پیش که توی ماه رمضون هم بود فکر کنم بابام با دوسش میرن آموزشگاهشون که تا سحر تمرین کنن و ساز بزنن (راستش اون آموزشگاه یکم قدیمیه و حیاط بزرگی داره عین خونه قدیمی هاست هنوزم هست من خودم اونجا سه تار یاد میگیرم) بگذریم میرن اونجا و توی یه اتاق داشتن تمرین میکردن و دوست بابام هم داشته با لپ تاپ یه چیزایی رو درست میکرده (مهم نیس) بابام اولش یکم صدای زوزه میشنوه که صدای زوزه ی باد بوده و چیزی نبوده اما بعدش در حین ساز زدن یه چیزی از کنارش رد میشه که بابام میگه با جسم آدمیزادکه بهت برخورد میکنه مو نمیزده و بابام به معنای واقعی یک لحظه به شدت میلرزه دوست بابام ازش میپرسه: حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ بابام میگه: خسته شدم و سریع جمع کن بریم خونه . اون شب اون دوتا از اونجا میرن و بابام صرفا چون دوسش ترسو بوده چیزی بهش نمیگه ... -مثلث برمودا
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره16 خبخب تو آشپز خونه شام داشتم درست میگردم یهو برق ها قط شد خواهر کوچیکم که 4سالشه تو اتاق بود در روش بسته شد هرکاری کردم باز نشد بابام اومد از سرکار با مامانم درو شکست بعد ابجیم تو کمد قایم شده بود با عروسک تک شاخش بعد خیلی هم ترسیده بود فک کنم چیز ترسناکی دیده یوده
هدایت شده از ḠIitcḧ
اینو دیگه قطعا همتون میدونید که وقتی یه دختر ل//خ/ت جلوی آیینه باشه جن عاشقش میشه و فلان یه توضیحه کلی میدم
هدایت شده از ḠIitcḧ
یه باوری راجبه آینه ها هست آینه ها دریچه ای به دنیاهای دیگه هستن دریچه ای به دنیا های موازی میگن که اگه دختری ل//خ/ت جلوی آینه باشه شاید احساس کنی یه جن بهت زل زده و میگن که این جنا خیلی وقتا عاشق زنای ل//خ/ت میشن که جلوی آینه نگاشون میکنن و وقتی این اتفاق بیوفته خودشونو میچسبونن به این دخترا یعنی هرجا که میرن این جن باهاشونه تا حالا این حسو داشتید که وقتی توی حموم هستین یکی داره نگاتون میکنه؟؟ یا وقتی میخوایید بخوابید سنگینیه نگاهه یه نفر رو حس میکنید؟؟
هدایت شده از ḠIitcḧ
خـ.طرناک ترین کتاب های دنیا که هیچ وقت به چاپ نرسیدن هرکسی اونا رو خونده دچار توهم و طـ.لسم شده🥶 اولین کتاب، کتاب گرند گریمویرز که کتابی در زمینه ی سحر و جـ.ادوی سیاه و سفید هست در این کتاب دستور هایی برای احضار لوسیفر و نحوه ی تماس با شیطان نوشته شده به منظور ایجاد معامله ای با شیطان!!! چندین ناشر میخواستن این کتاب رو به چاپ برسونن ولی همشون بر اثر بیماری های عجیب مردن!
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره17 این داستان ترسناک واقعی که میخوام برای شما تعریف کنم مربوط میشه به 8 سال پیش که بابای من تصمیم گرفت بالای اشرفی اصفهانی ی خونه کرایه کنه. کلا توی اون خیابون ما همه خونه ها نوساز بودن بجز اینی که ما اجاره کردیم. هنوز بافت قدیمی و حیاط خودشو حفظ کرده بود و با همین ی مورد دل پدر و مادر منو برده بود. جالب بودن قضیه خونه از جایی برای من شروع شد که املاکی سر خیابون گفت چندبار خواستیم بسازیم اما نشده. خب چرا نشده؟؟؟ سرتون رو درد نیارم. ما اونجا ساکن شدیم و من سر کار میرفتم و خواهرم مدرسه میرفت و خیلی لذت میبردیم از اونجا تا اینکه ی روز ساعت 3 صبح خواستم برم دستشویی که دیدم مادرم ی سینی چایی ریخته آورده تو پذیرایی خونه. گفتم مامان این چیه؟ جوابش منو میخکوب کرد. گفت: مگه نمیبینی دور تا دور آدم نشسته و مهمون داریم؟ اینجوری نیا وسط مهمونی و رعایت کن. اضطراب رو تو چشمای مادرم میدیدم. کلی با مادرم کلنجار رفتم که کسی نیست و بیا بریم و …. اما میترسید و میگفت فقط برو بخواب. بابای من ماموریت بود و وایسادم تا از ماموریت بیاد و همه ماجرا رو برای بابام تعریف کردم. بعدش پدر من گفت شاید خواب زده شدید و … اما با پافشاری من، بابام رفت و از در و همسایه پرس و جو کرد. متوجه شدیم هرکسی تو این خونه بوده یا دیوونه شده یا از این خونه فرار کرده، در صورتی که همسایه ها هیچی نمیفهمیدن. با املاکی سر خیابون حرف زدیم که بعد از کلی انکار کردن، گفت واقعیتش منم شنیدم اما گفتم خرافاته. رفتارای مادرم تو اون خونه داشت عجیب تر میشد و پرخاشگری مادرم زیاد شده بود که پدرم رفت و قرارداد خونه رو کنسل کرد. به مالک توی فسخ قرارداد گفتیم اونجا رو بکوب بساز یا نذار کسی اجاره کنه که گفت هروقت خواستم بسازم ی بلایی سر خودم و خانوادم یا معمار ساختمون میفتاد. باورتون نمیشه بعد رفتنمون آرامش به زندگی و مادرم برگشت. مادرم هنوزم که هنوزه با گریه و ترس از اون خونه تعریف میکنه و هنوزم اون خونه قدیمی بعد 8سال خالی اونجاس.
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره18 کاملا واقعی و راست میگم بخد-🫤 یبار مدرسه بودیم مدیر اومد گف فردا مثل هر سال اردو به اردوگاه یکی از شهیدا میریم بعد ما خیلی خوشحال بودیم فرداش با کلی خوراکی و ...اومدیم یه چادرم داشتیم بزرگ بود منو یه اکیپ بودیم تو چادر بودیم که بحث به داستان سال های قبل باز شد میگفتن این اردوگاه تو سرویس بهداشتی یه در بزرگ داره که قفله و کنار اون اردوگاه یه نماز خونه خالی هم وجود داره بدون فرش و ... حتی اونایی که از ما بزرگ تر بودن و سال های قبل قبل بودن میگفتن اون نمازخونه نرید ما گفتیم چی میشه بریم یه نگاه بندازیم رفتیم دیدیم قبل ما اونیکی کلاسمون هم بود رفیقم رف اونجا بعد ما منتظر موندیم یوقت اتفاقی نیوفته دیدیم با چشای قرمز و کل صورتش پر اشک هست و انقد گریه کرده زبونش بند نیومد گفتیم چی شده نمیتونست حرف بزنه یکی گف که پشت نماز خونه یه چند تا دندون افتاده و پر خون هست و انگار مال سال ها قبله رفیقم تو چادر آروم شد و گفت نمیدونم چی بگم اصلا یه لخطه دوباره با گریه گفت یه چیز قد بلند سیاه اونجا بود زمین کمی قرمز بود و... و کارو کلی ترسوند ولی سال های بعد اونجارو تعمیر کردن و باشگاه و کلی چیز دیگه ساختن ولی ما هنوز وقتی میریم دور و برش زمین و خاک سرخ میبینیم
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره19 بابابزرگم می گفت که بابابزرگش خان شهرشون بوده و به خاطر همین تقریبا نصف شهر ماله اینا بوده بابابزرگم میگه یه خونه ی خیلی خیلی بزرگبوده که همه فک و فامل های خان و بچه هاشو نوه هاشون هر کدوم جداگونه تو حیاط خونشون خونه داشتن بابابزرگم میگه انقد حیاط خونه بزرگ بود که شبا کاملا تاریک می شد و واسه دستشویی رفتن باید تا صبح صبر می کردیم بابابزرگ بابابزرگم که خان بوده ۱۲۰ تا اسب تو طویله نگه می داشته که متوجه می شن هر شب حداقل ده تا از اسب ها می میرن یا بچه های اسب ها سقط می شن یه شب بابابزرگ بابابزرگم، و پدر بابابزرگم و خود بابابزرگم می رن شبو نگهبانی بدن که ببین کاره کیه که اسب هارو می کشه که می بینن یکی از اسب ها بدون اینکه کسی سوارش باشه دور حیاط می چرخه بابابزرگ بابابزرگم از اونجایی که خیلی ادم دانایی بود و یدونه سنجاق فلزی برمیداره و میره سمت اسب و به هر نحوی نگهش میداره و سنجاق رو توی هوا می بنده که یک دفعه یه زن با موهای طلایی ظاهر میشه و کلی به خان التماس می کنه که منو ول کن برم (چون وقتی سنجاق می بندن جن ها اسیر انسان ها می شن ). خان هم که به خاطر اسب ها شاکی بوده قبول نمی کنه خلاصه زن هم کلی التماس می کنه که منو ازاد کن برم من چند تا بچه دارم که باید برم به اونا شیر بدم اگه منو ازاد کنی با هفت نسل تو کاری نخواهم داشت و به همه جن های اطرافم میگم که با شما کاری نداشته باشن و خان هم قبول می کنه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره20 سلام یروز دوستم صبح از خواب بلند میشه میره تو حال بعد میبینه مامان باباش تو آشپزخونه لبخند میزنن و حرف میزنن و اینا و براش عجیب بوده چون هیچوقت اینطوری نبوده اونم اهمیت نمیده میگه مامان من گشنمه بعد میره تلویزیونو روشن میکنه برمیگرده میبینه هیچکی تو خونه نیست میره تو اتاق میبینه مامان باباش خوابن و کلا زهره ترک میشه این اتفاق پارسال افتاده یه بارم امسال داشتیم با همین دوستم چت میکردیم که یدفعه غیبش زد بعد اومد گفت مامانم از خواب بلند شد بعد مستقیم رفت تو بالکن میخواست خودشو پرت کنه پایین وقتی که مامانش رو گرفت اورد پایین مامانش میخواست سرشو بکنه تو کولر و فقط اسم خواهرشو صدا میزد خلاصه دوستم آخر زد تو گوش مامانش و مامانش به خودش اومد و اصلا متوجه نشد دوستم زدتش و به دوستم گفت تو اینجا چیکار میکنی من میخواستم برم دستشویی
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره21 درود بر همه شما خوشگلا. میخوام براتون تعریف کنم که ماجرا ازین قراره خونه ما جن داره اینم بگم من تا پارسال یه دختر شیعه بودم ولی تااخر همون سال مسیحی شدم خیلی اذیت شدم سر همین شیاطینی که خونمون هستن خیلی مذهبی نیستم ولی تاحدی هستش که عاشق فرزند خدا باشم من اونارو حس میکنم دوست دارن من مدیوم اونا بشم ولی اجازه ندارم خیلی وقتا شده که وسوسه بشم و کارو تموم کنم اما وجدانم اجازه نمیده یه صلیب آهنی به گردنم وصل کردم با اون از شر شیاطین در امانم این بازی نیست یک مرگ خاموشه...