هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
داستانه شماره17
این داستان ترسناک واقعی که میخوام برای شما تعریف کنم مربوط میشه به 8 سال پیش که بابای من تصمیم گرفت بالای اشرفی اصفهانی ی خونه کرایه کنه. کلا توی اون خیابون ما همه خونه ها نوساز بودن بجز اینی که ما اجاره کردیم. هنوز بافت قدیمی و حیاط خودشو حفظ کرده بود و با همین ی مورد دل پدر و مادر منو برده بود. جالب بودن قضیه خونه از جایی برای من شروع شد که املاکی سر خیابون گفت چندبار خواستیم بسازیم اما نشده. خب چرا نشده؟؟؟
سرتون رو درد نیارم. ما اونجا ساکن شدیم و من سر کار میرفتم و خواهرم مدرسه میرفت و خیلی لذت میبردیم از اونجا تا اینکه ی روز ساعت 3 صبح خواستم برم دستشویی که دیدم مادرم ی سینی چایی ریخته آورده تو پذیرایی خونه. گفتم مامان این چیه؟
جوابش منو میخکوب کرد. گفت: مگه نمیبینی دور تا دور آدم نشسته و مهمون داریم؟ اینجوری نیا وسط مهمونی و رعایت کن. اضطراب رو تو چشمای مادرم میدیدم. کلی با مادرم کلنجار رفتم که کسی نیست و بیا بریم و …. اما میترسید و میگفت فقط برو بخواب. بابای من ماموریت بود و وایسادم تا از ماموریت بیاد و همه ماجرا رو برای بابام تعریف کردم. بعدش پدر من گفت شاید خواب زده شدید و … اما با پافشاری من، بابام رفت و از در و همسایه پرس و جو کرد.
متوجه شدیم هرکسی تو این خونه بوده یا دیوونه شده یا از این خونه فرار کرده، در صورتی که همسایه ها هیچی نمیفهمیدن. با املاکی سر خیابون حرف زدیم که بعد از کلی انکار کردن، گفت واقعیتش منم شنیدم اما گفتم خرافاته. رفتارای مادرم تو اون خونه داشت عجیب تر میشد و پرخاشگری مادرم زیاد شده بود که پدرم رفت و قرارداد خونه رو کنسل کرد. به مالک توی فسخ قرارداد گفتیم اونجا رو بکوب بساز یا نذار کسی اجاره کنه که گفت هروقت خواستم بسازم ی بلایی سر خودم و خانوادم یا معمار ساختمون میفتاد.
باورتون نمیشه بعد رفتنمون آرامش به زندگی و مادرم برگشت. مادرم هنوزم که هنوزه با گریه و ترس از اون خونه تعریف میکنه و هنوزم اون خونه قدیمی بعد 8سال خالی اونجاس.
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره18
کاملا واقعی و راست میگم بخد-🫤
یبار مدرسه بودیم مدیر اومد گف فردا مثل هر سال اردو به اردوگاه یکی از شهیدا میریم بعد ما خیلی خوشحال بودیم فرداش با کلی خوراکی و ...اومدیم یه چادرم داشتیم بزرگ بود منو یه اکیپ بودیم تو چادر بودیم که بحث به داستان سال های قبل باز شد میگفتن این اردوگاه تو سرویس بهداشتی یه در بزرگ داره که قفله و کنار اون اردوگاه یه نماز خونه خالی هم وجود داره بدون فرش و ... حتی اونایی که از ما بزرگ تر بودن و سال های قبل قبل بودن میگفتن اون نمازخونه نرید ما گفتیم چی میشه بریم یه نگاه بندازیم رفتیم دیدیم قبل ما اونیکی کلاسمون هم بود رفیقم رف اونجا بعد ما منتظر موندیم یوقت اتفاقی نیوفته دیدیم با چشای قرمز و کل صورتش پر اشک هست و انقد گریه کرده زبونش بند نیومد گفتیم چی شده نمیتونست حرف بزنه یکی گف که پشت نماز خونه یه چند تا دندون افتاده و پر خون هست و انگار مال سال ها قبله رفیقم تو چادر آروم شد و گفت نمیدونم چی بگم اصلا یه لخطه دوباره با گریه گفت یه چیز قد بلند سیاه اونجا بود زمین کمی قرمز بود و... و کارو کلی ترسوند ولی سال های بعد اونجارو تعمیر کردن و باشگاه و کلی چیز دیگه ساختن ولی ما هنوز وقتی میریم دور و برش زمین و خاک سرخ میبینیم
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
داستانه شماره19
بابابزرگم می گفت که بابابزرگش خان شهرشون بوده و به خاطر همین تقریبا نصف شهر ماله اینا بوده بابابزرگم میگه یه خونه ی خیلی خیلی بزرگبوده که همه فک و فامل های خان و بچه هاشو نوه هاشون هر کدوم جداگونه تو حیاط خونشون خونه داشتن بابابزرگم میگه انقد حیاط خونه بزرگ بود که شبا کاملا تاریک می شد و واسه دستشویی رفتن باید تا صبح صبر می کردیم بابابزرگ بابابزرگم که خان بوده ۱۲۰ تا اسب تو طویله نگه می داشته که متوجه می شن هر شب حداقل ده تا از اسب ها می میرن یا بچه های اسب ها سقط می شن
یه شب بابابزرگ بابابزرگم، و پدر بابابزرگم و خود بابابزرگم می رن شبو نگهبانی بدن که ببین کاره کیه که اسب هارو می کشه که می بینن یکی از اسب ها بدون اینکه کسی سوارش باشه دور حیاط می چرخه بابابزرگ بابابزرگم از اونجایی که خیلی ادم دانایی بود و یدونه سنجاق فلزی برمیداره و میره سمت اسب و به هر نحوی نگهش میداره و سنجاق رو توی هوا می بنده که یک دفعه یه زن با موهای طلایی ظاهر میشه و کلی به خان التماس می کنه که منو ول کن برم (چون وقتی سنجاق می بندن جن ها اسیر انسان ها می شن ).
خان هم که به خاطر اسب ها شاکی بوده قبول نمی کنه خلاصه زن هم کلی التماس می کنه که منو ازاد کن برم من چند تا بچه دارم که باید برم به اونا شیر بدم اگه منو ازاد کنی با هفت نسل تو کاری نخواهم داشت و به همه جن های اطرافم میگم که با شما کاری نداشته باشن و خان هم قبول می کنه.
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره20
سلام
یروز دوستم صبح از خواب بلند میشه میره تو حال بعد میبینه مامان باباش تو آشپزخونه لبخند میزنن و حرف میزنن و اینا و براش عجیب بوده چون هیچوقت اینطوری نبوده اونم اهمیت نمیده میگه مامان من گشنمه بعد میره تلویزیونو روشن میکنه برمیگرده میبینه هیچکی تو خونه نیست میره تو اتاق میبینه مامان باباش خوابن و کلا زهره ترک میشه
این اتفاق پارسال افتاده
یه بارم امسال داشتیم با همین دوستم چت میکردیم که یدفعه غیبش زد بعد اومد گفت مامانم از خواب بلند شد بعد مستقیم رفت تو بالکن میخواست خودشو پرت کنه پایین وقتی که مامانش رو گرفت اورد پایین مامانش میخواست سرشو بکنه تو کولر و فقط اسم خواهرشو صدا میزد خلاصه دوستم آخر زد تو گوش مامانش و مامانش به خودش اومد و اصلا متوجه نشد دوستم زدتش و به دوستم گفت تو اینجا چیکار میکنی من میخواستم برم دستشویی
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره21
درود بر همه شما خوشگلا.
میخوام براتون تعریف کنم که ماجرا ازین قراره خونه ما جن داره اینم بگم من تا پارسال یه دختر شیعه بودم ولی تااخر همون سال مسیحی شدم خیلی اذیت شدم سر همین شیاطینی که خونمون هستن خیلی مذهبی نیستم ولی تاحدی هستش که عاشق فرزند خدا باشم من اونارو حس میکنم دوست دارن من مدیوم اونا بشم ولی اجازه ندارم خیلی وقتا شده که وسوسه بشم و کارو تموم کنم اما وجدانم اجازه نمیده یه صلیب آهنی به گردنم وصل کردم با اون از شر شیاطین در امانم این بازی نیست یک مرگ خاموشه...
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره22
یادمه۸سالم بود رفته بودم خونه خالم اونجا داشتیم بازی میکردیم خالمو مامانم و...هم بودنو خونه پر بود رفتم دستشویی برگشتم دیدم کسی نیست دختر خالم روبرون وایساده بود و گفت همه رفتن خونه لولو خان خندیدم ولی دیدم گوشی زنگ میخوره دیدم گوشی مامانمه و خالم زنگ زده رفتم جواب دادم مامانم گف رفتیم با بابا و شوهر خالت خونه عمو گوشت انسان خوار ترسیدم گفتم اینا چیمیگن دیدم پشت خط بابا زنگ میزنه جواب دادم گفت که دخترم منو شوهر خالتو خالتو مامانت رفتیم قبرستون دیگه ریــ٪ده بودم بهخودم که از خواب پاشدم دیدم خواب بودم و همش خرافات بوده و دختر خالم میگه منو مامانم هم این خوابو دیدیم و مامانم هنوز خواب بود که بیدار شد و با وحشت بهمون نگاه کرد گفتیم چیشده گفت خواب بد دیدم و انگار کل ما تو خونه یه خواب دیدیم ولی بعد اون همه چی اوکی شد فک کنم اون روز هم خواب وحشتناک بود همون حرفامون و خواب های یکی هم خواب و توهم بود چون یلحظه اونجا چشمو بستم از هال ظاهر شدم و وقتی تعریف کردم گفتن رفتی حتما تو خواب ایستاده یا مغزت مشغول چیزی بوده و حل شده شما نظر بدین😭
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
داستانه شماره23
” اون روز هم مثل بقیه روزا انقدر زود رفته بودم حموم که دلاک حموم هنوزم خواب بود و کل چراغای حموم خاموش بود. بهم تذکر داده بود که اومدی منو بیدار نکن، منم خیلی آروم رفتم دنبال کار خودم و این سری دیدم ی آقایی تو حموم داره خودشو میشوره و منم که تا حالا کسی جز خودم تو اون ساعت ندیده بود سلام کردم بهش و باهم شروع کردیم به صحبت و ازش خواستم تا پشتم رو کیسه بکشه و چون قدش کوتاه بود باید روی جایی مینشستم که دستش برسه. ریشای تقریبا بلندی هم داشت.
نشستم روی نیمکتی که توی حموم بود و اونم شروع کرد کیسه کشیدن و حرف زدن. خیلی گرم صحبت شده بودیم که سرمو خم کردم تا پشتمو راحت تر کیسه بکشه ولی ی دفعه چیزی دیدم که همه ازش حرف میزدن و من به چشم ندیده بودم. اون آدم بجای پا سٌم داشت. عرق سردی روی بدنم بود و بدنم میلرزید و بهم گفت چرا میلرزی؟ که منم بهش گفتم خیلی سرده. انگار نه انگار که فهمیده بودم این همه مدت با ی جن داشتم صحبت میکردم و چرا اولش به پاهاش دقت نکرده بودم.
بدون اینکه نشون بدم ترسیدم آب گرفتم به خودم و ازش خدافظی کردم و از حموم رفتم بیرون، مثل همیشه پول رو گذاشتم رو میز حمومی و اومدم بیرون. با کسایی که بهشون اعتماد داشتم صحبت کردم و همشون گفتن درسته تو دیدیش و زیاد خودتو نگران نکن. اما از اون به بعد دیگه اون مرد رو ندیدم. به مرد حمومی هم گفتم که گفت اصلا ی همچین آدمی رو ندیده.
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
داستانه شماره24
این داستان توی یکی از روستاهای اطراف قم اتفاق افتاده و برمیگرده به عصری که بارون شدیدی میومده و هوا کم کم داشته تاریک میشده. یکی از اهالی این روستا که از زبون خودش این داستان ترسناک رو نقل میکنه میگه شوهرم هنوز نرسیده بود خونه و بارون واقعا شدید بود. تو خونه مشغول کارام بودم که صدای در اومد و من که مطمئن بودم شوهرم رسیده رفتم در رو باز کردم اما دیدم ی زن و مرد جوون جلوی در موش آب کشیده شدن. به من گفتن ما غریبیم و اگر محبت کنی تا بارون بند بیاد بیایم تو خونه شما بمونیم.
من که میدونستم اگه شوهرم بفهمه که راه ندادم بیان تو ناراحت میشه، با روی خوش گفتم آره حتما بیاید و کلی تعارف کردم بهشون. زمانی که اومدن برن تو کفشاشونو درنیاوردن و با همون وضعیت وارد خونه شدن. چیزی که با چشما خودم دیدم، اگه کسی دیگه میگفت باور نمیکردم. خونه اصلا کثیف نشد. روستا کلا گلی بود و حتی حیاط خونه هم کثیف بود بخاطر بارون.
اینو که دیدم بهشون گفتم شما بشینید الان میام و رفتم در خونه همسایه. تا در رو باز کرد رفتم تو و داستان رو بهش گفتم. چادرشو سر کرد و گفت بیا بریم و نترس. وقتی از خونشون اومدیم بیرون دیدیم دوتا گوسفند از جلوی خونه ما دارن میرن که همسایه ما گفت ببینی گوسفند کیه این موقع و تو این بارون زده بیرون که من بهش گفتم گوسفند رو ول کن بیا بریم تو تا شک نکردن.
رفتیم تو و کل خونه رو گشتیم اما هیچ اثری از اون زن و مرد ندیدیم. من که زبونم بند اومده بود بزور به همسایه گفتم بخداااااا اینجا بودن، که پرید وسط حرفم و گفت آره تو درست میگی و من باید میفهمیدم اون دوتا گوسفند همونا بودن که داشتن میرفتن از تو خونه تو. وقتی شوهرم اومد داستان رو برای اون تعریف کردم که گفت خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد.
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره25
حاجی من یه دوستی دارم که برادرش روانیه رفت خونه جدا خرید و به همه گفته بود زن دارم و با زنم توی خونه ایم ولی وقتی میرفتن کسی نبود بجز خودش
اخرش فهمیدن با جنازه ی نامزدش زندگی میکرد برگام ریخته بود از ترس دیگه نمیدونم توضیحاته کاملشو باید از دوستم بپرسم
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره26
داستان من💢
اقا من یه روز رفتم خونه رفیقم هلن. رفیقم برامون چیپس و پفک اورد و با کیدراما دیدیم و خوردیم بعد مامان رفیقم اومد مامانش با عصبانیت اومد هلن گف چیشده مامانش گف تقصیر کورامی هست هلن گف کورامی؟مامانش گف ترو به همه جن ها میسپرم هلن عزیزم.هلن رف پیش مامانش گف مامان بس کن و درست حرف بزن مامانش گف میرم کمی پیش دعا نویس میام رفت و هلن نشست گریه کرد و من دلداریش دادم وقتی مامانش رف بعد۲۰دیقه بابای هلن زنگ زد گفت: دخترم کمی منتظر بمون منو مامانت خونه مامان جونیم الان میایم هلن گوشی از دستش افتاد و گریه کردد من از خونشون رفتم و فرداش هلن زنگ زد گفت مامانم میگه که منو(هلن)رو تو بالکن دیده که دارم میرقصم و خیلی ترسبدم منم مامان خیالی دیدم اونم من خیالی منم ترسیدم ولی بعد مدت ها خونشون عوض شد و رفتن خونه ویلایی وهمه چی اوکی بود.
فک کنم به نسخه خودشون و خانوادشون تو خونشون بوده😱
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره27
داستان از زبان دوست مادربزرگم:
دوستش میگف قدیم ها تو روستا زندگی میکرد دوستش و اونجا هنوز دانشجو بود(مامان بزرگم نه رفیقش)بعد اونحا سگ نگه میداشتن تا کسی اومد سروصدا کنه بیدار بشن و برن دنبال دزد بعد میکن یه شب خواب بوده با خانوادش که خیلی زباد بودن دیدن سگ داره هاپ هاپ میکنه پاشدن ببینن کیه دیدن فقط جلو در روستا یه چیز سیاه وایستاده بابابزرگ دوست ماما بزرگم گفت من یه چوب تز بالکن میندازم سرش گمشه بره وقتی زدن دیدن چوب از انسانه رد شد و بعد کلا جنه غیب شد رفتن خوابیدن و صبح هوا خیلی روشن بود
هدایت شده از ḠIitcḧفور نده تا برگردم
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره 28
من اهل دین و اینا نیستم ولی خیلی جن و ارواح میدیدم و.... خیلی بعضی شبا یه نفر از زیر تختم تق تق میزد دیدی چطور تق تق ادم در میزنه من همون صدا رو از زیر تختم میشنیدم و صدای خنده میومد رفتم پیش دعا نویس ولی تاثییر نداشت بعد شروع کردم به قران خوندن و باورم نمیشه یک سال و نیمه هیچی سراغم نیومده ولی سره همین موضوع خیلی مسخرم میکنن و میگن اره تو اینجوری و اونجوری که نماز میخونی و قران میخونی و فلان