eitaa logo
𝖧𝗈𝗋𝗋𝗈𝗋 𝖾𝗍𝖾𝗋𝖺‌ ‌F
243 دنبال‌کننده
32 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره23 ” اون روز هم مثل بقیه روزا انقدر زود رفته بودم حموم که دلاک حموم هنوزم خواب بود و کل چراغای حموم خاموش بود. بهم تذکر داده بود که اومدی منو بیدار نکن، منم خیلی آروم رفتم دنبال کار خودم و این سری دیدم ی آقایی تو حموم داره خودشو میشوره و منم که تا حالا کسی جز خودم تو اون ساعت ندیده بود سلام کردم بهش و باهم شروع کردیم به صحبت و ازش خواستم تا پشتم رو کیسه بکشه و چون قدش کوتاه بود باید روی جایی مینشستم که دستش برسه. ریشای تقریبا بلندی هم داشت. نشستم روی نیمکتی که توی حموم بود و اونم شروع کرد کیسه کشیدن و حرف زدن. خیلی گرم صحبت شده بودیم که سرمو خم کردم تا پشتمو راحت تر کیسه بکشه ولی ی دفعه چیزی دیدم که همه ازش حرف میزدن و من به چشم ندیده بودم. اون آدم بجای پا سٌم داشت. عرق سردی روی بدنم بود و بدنم میلرزید و بهم گفت چرا میلرزی؟ که منم بهش گفتم خیلی سرده. انگار نه انگار که فهمیده بودم این همه مدت با ی جن داشتم صحبت میکردم و چرا اولش به پاهاش دقت نکرده بودم. بدون اینکه نشون بدم ترسیدم آب گرفتم به خودم و ازش خدافظی کردم و از حموم رفتم بیرون، مثل همیشه پول رو گذاشتم رو میز حمومی و اومدم بیرون. با کسایی که بهشون اعتماد داشتم صحبت کردم و همشون گفتن درسته تو دیدیش و زیاد خودتو نگران نکن. اما از اون به بعد دیگه اون مرد رو ندیدم. به مرد حمومی هم گفتم که گفت اصلا ی همچین آدمی رو ندیده.
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره24 این داستان توی یکی از روستاهای اطراف قم اتفاق افتاده و برمیگرده به عصری که بارون شدیدی میومده و هوا کم کم داشته تاریک میشده. یکی از اهالی این روستا که از زبون خودش این داستان ترسناک رو نقل میکنه میگه شوهرم هنوز نرسیده بود خونه و بارون واقعا شدید بود. تو خونه مشغول کارام بودم که صدای در اومد و من که مطمئن بودم شوهرم رسیده رفتم در رو باز کردم اما دیدم ی زن و مرد جوون جلوی در موش آب کشیده شدن. به من گفتن ما غریبیم و اگر محبت کنی تا بارون بند بیاد بیایم تو خونه شما بمونیم. من که میدونستم اگه شوهرم بفهمه که راه ندادم بیان تو ناراحت میشه، با روی خوش گفتم آره حتما بیاید و کلی تعارف کردم بهشون. زمانی که اومدن برن تو کفشاشونو درنیاوردن و با همون وضعیت وارد خونه شدن. چیزی که با چشما خودم دیدم، اگه کسی دیگه میگفت باور نمیکردم. خونه اصلا کثیف نشد. روستا کلا گلی بود و حتی حیاط خونه هم کثیف بود بخاطر بارون. اینو که دیدم بهشون گفتم شما بشینید الان میام و رفتم در خونه همسایه. تا در رو باز کرد رفتم تو و داستان رو بهش گفتم. چادرشو سر کرد و گفت بیا بریم و نترس. وقتی از خونشون اومدیم بیرون دیدیم دوتا گوسفند از جلوی خونه ما دارن میرن که همسایه ما گفت ببینی گوسفند کیه این موقع و تو این بارون زده بیرون که من بهش گفتم گوسفند رو ول کن بیا بریم تو تا شک نکردن. رفتیم تو و کل خونه رو گشتیم اما هیچ اثری از اون زن و مرد ندیدیم. من که زبونم بند اومده بود بزور به همسایه گفتم بخداااااا اینجا بودن، که پرید وسط حرفم و گفت آره تو درست میگی و من باید میفهمیدم اون دوتا گوسفند همونا بودن که داشتن میرفتن از تو خونه تو. وقتی شوهرم اومد داستان رو برای اون تعریف کردم که گفت خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد.
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره25 حاجی من یه دوستی دارم که برادرش روانیه رفت خونه جدا خرید و به همه گفته بود زن دارم و با زنم توی خونه ایم ولی وقتی میرفتن کسی نبود بجز خودش اخرش فهمیدن با جنازه ی نامزدش زندگی میکرد برگام ریخته بود از ترس دیگه نمیدونم توضیحاته کاملشو باید از دوستم بپرسم
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره26 داستان من💢 اقا من یه روز رفتم خونه رفیقم هلن. رفیقم برامون چیپس و پفک اورد و با کیدراما دیدیم و خوردیم بعد مامان رفیقم اومد مامانش با عصبانیت اومد هلن گف چیشده مامانش گف تقصیر کورامی هست هلن گف کورامی؟مامانش گف ترو به همه جن ها میسپرم هلن عزیزم.هلن رف پیش مامانش گف مامان بس کن و درست حرف بزن مامانش گف میرم کمی پیش دعا نویس میام رفت و هلن نشست گریه کرد و من دلداریش دادم وقتی مامانش رف بعد۲۰دیقه بابای هلن زنگ زد گفت: دخترم کمی منتظر بمون منو مامانت خونه مامان جونیم الان میایم هلن گوشی از دستش افتاد و گریه کردد من از خونشون رفتم و فرداش هلن زنگ زد گفت مامانم میگه که منو(هلن)رو تو بالکن دیده که دارم میرقصم و خیلی ترسبدم منم مامان خیالی دیدم اونم من خیالی منم ترسیدم ولی بعد مدت ها خونشون عوض شد و رفتن خونه ویلایی وهمه چی اوکی بود. فک کنم به نسخه خودشون و خانوادشون تو خونشون بوده😱
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره27 داستان از زبان دوست مادربزرگم: دوستش میگف قدیم ها تو روستا زندگی میکرد دوستش و اونجا هنوز دانشجو بود(مامان بزرگم نه رفیقش)بعد اونحا سگ نگه میداشتن تا کسی اومد سروصدا کنه بیدار بشن و برن دنبال دزد بعد میکن یه شب خواب بوده با خانوادش که خیلی زباد بودن دیدن سگ داره هاپ هاپ میکنه پاشدن ببینن کیه دیدن فقط جلو در روستا یه چیز سیاه وایستاده بابابزرگ دوست ماما بزرگم گفت من یه چوب تز بالکن میندازم سرش گمشه بره وقتی زدن دیدن چوب از انسانه رد شد و بعد کلا جنه غیب شد رفتن خوابیدن و صبح هوا خیلی روشن بود
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره 28 من اهل دین و اینا نیستم ولی خیلی جن و ارواح میدیدم و.... خیلی بعضی شبا یه نفر از زیر تختم تق تق میزد دیدی چطور تق تق ادم در میزنه من همون صدا رو از زیر تختم میشنیدم و صدای خنده میومد رفتم پیش دعا نویس ولی تاثییر نداشت بعد شروع کردم به قران خوندن و باورم نمیشه یک سال و نیمه هیچی سراغم نیومده ولی سره همین موضوع خیلی مسخرم میکنن و میگن اره تو اینجوری و اونجوری که نماز میخونی و قران میخونی و فلان
هدایت شده از ḠIitcḧ
منم وقتی تو حموم هسم نگاهایی رو رو خودم حس میکنم و حس میکنم یکی داره مخصوصا از تو اینه بهم نگاه میکنه ولی فعلا که چیزی نمیبینم
هدایت شده از ḠIitcḧ
چقد قشنگگگگ گفتیییی😭💝افلییننن
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره29 میخوام یه داستان از پسر خالم بگم موها سرتون میریزهه این جریانه چند ماهه پیشه، پسر خالم همیشه سر به زیر بود به هیچ دختری اهمیت نمیدادو حتی گرم هم نمیگرفت تا اینکه یه روز عاشق یکی از فامیل های دورمون میشه ببین دختره مامانش ج////NدS یعنی میداده و هنوزم همینطوره باباش هم جدا شده و زن گرفته این دختره بدبخت هم خیلی عذاب میکشیده بینشون جونم براتون بگه که دختره و پسر خالم همو میبیننن و عاشق هم میشن بعد یه مدت پسر خالم میگه میخوام بیام خواستگاری قبول میکنن بعد دختره از مشکلاتش واسه پسر خالم میگفت و هی سعی میکردن زودتر بهم برسن مادره دختره نمیدونم چجوری ولی میفهمه میاد میگه باید بیخیالش بشی ولی دختره قبول نمیکنه خلاصه که زنه دختره رو مسموم میکنه و اصلا هم براش مهم نبوده دختره میمیره،زنه جنازشو میبره واسه پسر خالم و بهش میگه حالا باهاش ازدواج کن پسر خالم واسه اولین بار به یه نفز وابسته شده بود نابود شده بود دیگه جنازشو دفن میکنن و پسر خالم هر شب تو قبرستون پیشش میخوابید لوازم ارایش میخرید میبرد میزاشت اونجا و جای ترسناکش اینجاست که پسر خالم میگفت همه ی اون چیزایی که میبرد رو یکی بر میداشت نگهبان اونجا میگفت هیچ کس حتی یه نفر هم نزدیک اون قبر نمیشد ولی اون وسایلا رو یکی بر میداشت،اقا پسر خالم میگفت تا دو ماه یا سه ماه تقریبا هر شب میرفت سر قبرش و بعضی شبا میخوابید اونجا یه شب پسر خالم داشت گریه میکرد که یهو دید یه دختری با لباس سفید رو به روش نشسته بهش لبخند میزنه و میگه نگران نباش حالش خوبه پسر خالم میترسه فرار میکنه و همون شب خواب میبینه دختری که دوسش داشته بهشمیگه تو قول دادی تنهام نزاری پس چرا امشب رفتی پسر خالم ساعته 5 صبح میره قبرستون و همون دختره با لباس سفید بالای قبره او اون دختره بود پسر خالم میگه تو چی هستی اونم میگه من کسی ام که قراره اینده رو بهت بگه دختره میگه شب یه اتفاقی میوفته .....شب میشه و خبر میرسه که مادره دختره بر اثر مسمومیت کشته شده و باباش هم تصادف کرده مرده دوباره پسر خالم میره سر قبره دختره و این بار میبینه خوده دختره همونی که دوسش داشته با لباس سفید اونجاست به پسر خالم میگه اونا منو کشتن منم اونا رو کشتم تو مال منی و میارمت پیش خودم بعده چند وقت پسر خالم میره کما و ......... ولی خوب مبشه و همه چیو تعریف میکنه
هدایت شده از ḠIitcḧ
شما: یه تئوری هست که میگه اگه موقع خواب موهای دست یا بدنتون سیخ بشه یا احساس کنید کسی دورو بر شماست این ها هشدار های مغز هستش و سعی داره از شما مراقبت کنه چون واقعا هست
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره31 من دبیرستانی بودم بعد یه شب میخواستم بخوابم.برگه ی تاریخ امتحاناتم رو محکم به دیوار زده بودم باچسب ۵ سانت هر ۴ دورش رو زده بودم. شب خواستم بخوابم هنوز چشامو روهم نزاشته بودم دیدم برگه امتحانیم خودبه خود از رو دیوار افتاد پایین. خیلی ترسیدم اما گفتم شاید چسبش بدبوده اما این شروع ماجرابود. همون شب تو خواب یه پیرزن وحشتناک اومو موهامو گرفت و ازتخت با موهام منو کشید پایین انقد جیغ زدم تو خواب.بیدارشدم اما از صحنه ای که دیدم بیشتر جیغ زدم روی بالشتم به حدی مو بود که انگار موهامو قیچی زده بودن
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره32 پارت1 من چند سال پیش تو شهر غریب دانشجو بودم و همون موقع باردار شدم و حالم خیلی بود تا حدی که حتی نمیتونستم یه قلب آب بخورم گلاب به روتون یه تشت بالا میاوردم حالم روز به روز بدتر میشد ضعیف و تکیده شده بودم زیر چشمام سیاه رنگ و روم زرد حال و روزم داغون مثل مرده از قبر دراومده بچه از من تغذیه میکرد و من هیچی نمیتونستم بخورم و اواخر خون بالا میاوردم همه به خصوص همسرم میگفتن مثل فیلم توایلایت انگار این بچه آدمیزاد نیست و داره تورو میکشه ولی من حاضر نبودم ازش دست بکشم تا جایی که دکترا جوابم کردن و به همسرم گفتن اگه اینطوری پیش بره تا یکی دو هفته دیگه خانومت میره کما و میمیره ولی من نمیتونستم اجازه بدم بچم رو بکشن اونم بعد سه ماه هرچی همسرم گریه و التماس کرد هرچی مادرم اینا به گوشم خوندن قبول نکردم تا اینکه گفتن قلب بچه نمیزنه که من فکر میکنم نقشه بود برای راضی کردن من… بالاخره مجبور شدم سقطش کنم سنی هم نداشتم ۱۸ ۱۹ ساله بودم از نظر جسمی که داغون بودم و با سقط بدتر شدم خونریزی شدید و دردای وحشتناک منو از پا درآورد و تا دو سه ماه حالم خراب بود کنار اون حال روحیمم افتضاح بود افسردگی عذاب وجدان كابوس غم نبودن بچم و…. گذشت و من یکم که رو روال افتادم خونه رو عوض کردیم که از شر خاطرات بد خلاص بشیم نا گفته نمونه این وسط کلی برای من اتفاقات عجیب میفتاد. من و همسرم اصلا چای خور نیستیم اما صبح روی این لیوان نصفه خورده چایی پیدا میکردیم که فقط یه نگاه به هم مینداختیم و سکوت یا مثلا میرفتم حموم یهو برق خاموش روشن میشد و بعد انگار که تو بدنم میخ فرو کرده باشن خون راه میفتاد در حالی که بدنم هیچ زخمی نداشت. از بغل آینه رد میشدم یه موجود غول پیکر پشمالو با شاخ و سم و قیافه خیلی زشت و کریه و ریش بلند حمله میکرد سمتم. شب همسرم کنارم خواب بود اما از تو آشپزخونه صدای گاز زدن سیب میومد و صبح تفاله اش تو سینک پیدا میشد وسایلم خود به خود گم میشدن و جا به جا میشدن وقتی ما خونه نبودیم و بعد دوباره سرجاشون پیدا میشدن یه سایه های سیاه از زنهای خوش هیکل و مو بلند تو حیاط میدیدم که فرار میکردن تو زیر زمین و اونجا همش صداهای عجیب میومد