eitaa logo
𝖧𝗈𝗋𝗋𝗈𝗋 𝖾𝗍𝖾𝗋𝖺‌ ‌F
243 دنبال‌کننده
32 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ḠIitcḧ
منم وقتی تو حموم هسم نگاهایی رو رو خودم حس میکنم و حس میکنم یکی داره مخصوصا از تو اینه بهم نگاه میکنه ولی فعلا که چیزی نمیبینم
هدایت شده از ḠIitcḧ
چقد قشنگگگگ گفتیییی😭💝افلییننن
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره29 میخوام یه داستان از پسر خالم بگم موها سرتون میریزهه این جریانه چند ماهه پیشه، پسر خالم همیشه سر به زیر بود به هیچ دختری اهمیت نمیدادو حتی گرم هم نمیگرفت تا اینکه یه روز عاشق یکی از فامیل های دورمون میشه ببین دختره مامانش ج////NدS یعنی میداده و هنوزم همینطوره باباش هم جدا شده و زن گرفته این دختره بدبخت هم خیلی عذاب میکشیده بینشون جونم براتون بگه که دختره و پسر خالم همو میبیننن و عاشق هم میشن بعد یه مدت پسر خالم میگه میخوام بیام خواستگاری قبول میکنن بعد دختره از مشکلاتش واسه پسر خالم میگفت و هی سعی میکردن زودتر بهم برسن مادره دختره نمیدونم چجوری ولی میفهمه میاد میگه باید بیخیالش بشی ولی دختره قبول نمیکنه خلاصه که زنه دختره رو مسموم میکنه و اصلا هم براش مهم نبوده دختره میمیره،زنه جنازشو میبره واسه پسر خالم و بهش میگه حالا باهاش ازدواج کن پسر خالم واسه اولین بار به یه نفز وابسته شده بود نابود شده بود دیگه جنازشو دفن میکنن و پسر خالم هر شب تو قبرستون پیشش میخوابید لوازم ارایش میخرید میبرد میزاشت اونجا و جای ترسناکش اینجاست که پسر خالم میگفت همه ی اون چیزایی که میبرد رو یکی بر میداشت نگهبان اونجا میگفت هیچ کس حتی یه نفر هم نزدیک اون قبر نمیشد ولی اون وسایلا رو یکی بر میداشت،اقا پسر خالم میگفت تا دو ماه یا سه ماه تقریبا هر شب میرفت سر قبرش و بعضی شبا میخوابید اونجا یه شب پسر خالم داشت گریه میکرد که یهو دید یه دختری با لباس سفید رو به روش نشسته بهش لبخند میزنه و میگه نگران نباش حالش خوبه پسر خالم میترسه فرار میکنه و همون شب خواب میبینه دختری که دوسش داشته بهشمیگه تو قول دادی تنهام نزاری پس چرا امشب رفتی پسر خالم ساعته 5 صبح میره قبرستون و همون دختره با لباس سفید بالای قبره او اون دختره بود پسر خالم میگه تو چی هستی اونم میگه من کسی ام که قراره اینده رو بهت بگه دختره میگه شب یه اتفاقی میوفته .....شب میشه و خبر میرسه که مادره دختره بر اثر مسمومیت کشته شده و باباش هم تصادف کرده مرده دوباره پسر خالم میره سر قبره دختره و این بار میبینه خوده دختره همونی که دوسش داشته با لباس سفید اونجاست به پسر خالم میگه اونا منو کشتن منم اونا رو کشتم تو مال منی و میارمت پیش خودم بعده چند وقت پسر خالم میره کما و ......... ولی خوب مبشه و همه چیو تعریف میکنه
هدایت شده از ḠIitcḧ
شما: یه تئوری هست که میگه اگه موقع خواب موهای دست یا بدنتون سیخ بشه یا احساس کنید کسی دورو بر شماست این ها هشدار های مغز هستش و سعی داره از شما مراقبت کنه چون واقعا هست
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره31 من دبیرستانی بودم بعد یه شب میخواستم بخوابم.برگه ی تاریخ امتحاناتم رو محکم به دیوار زده بودم باچسب ۵ سانت هر ۴ دورش رو زده بودم. شب خواستم بخوابم هنوز چشامو روهم نزاشته بودم دیدم برگه امتحانیم خودبه خود از رو دیوار افتاد پایین. خیلی ترسیدم اما گفتم شاید چسبش بدبوده اما این شروع ماجرابود. همون شب تو خواب یه پیرزن وحشتناک اومو موهامو گرفت و ازتخت با موهام منو کشید پایین انقد جیغ زدم تو خواب.بیدارشدم اما از صحنه ای که دیدم بیشتر جیغ زدم روی بالشتم به حدی مو بود که انگار موهامو قیچی زده بودن
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره32 پارت1 من چند سال پیش تو شهر غریب دانشجو بودم و همون موقع باردار شدم و حالم خیلی بود تا حدی که حتی نمیتونستم یه قلب آب بخورم گلاب به روتون یه تشت بالا میاوردم حالم روز به روز بدتر میشد ضعیف و تکیده شده بودم زیر چشمام سیاه رنگ و روم زرد حال و روزم داغون مثل مرده از قبر دراومده بچه از من تغذیه میکرد و من هیچی نمیتونستم بخورم و اواخر خون بالا میاوردم همه به خصوص همسرم میگفتن مثل فیلم توایلایت انگار این بچه آدمیزاد نیست و داره تورو میکشه ولی من حاضر نبودم ازش دست بکشم تا جایی که دکترا جوابم کردن و به همسرم گفتن اگه اینطوری پیش بره تا یکی دو هفته دیگه خانومت میره کما و میمیره ولی من نمیتونستم اجازه بدم بچم رو بکشن اونم بعد سه ماه هرچی همسرم گریه و التماس کرد هرچی مادرم اینا به گوشم خوندن قبول نکردم تا اینکه گفتن قلب بچه نمیزنه که من فکر میکنم نقشه بود برای راضی کردن من… بالاخره مجبور شدم سقطش کنم سنی هم نداشتم ۱۸ ۱۹ ساله بودم از نظر جسمی که داغون بودم و با سقط بدتر شدم خونریزی شدید و دردای وحشتناک منو از پا درآورد و تا دو سه ماه حالم خراب بود کنار اون حال روحیمم افتضاح بود افسردگی عذاب وجدان كابوس غم نبودن بچم و…. گذشت و من یکم که رو روال افتادم خونه رو عوض کردیم که از شر خاطرات بد خلاص بشیم نا گفته نمونه این وسط کلی برای من اتفاقات عجیب میفتاد. من و همسرم اصلا چای خور نیستیم اما صبح روی این لیوان نصفه خورده چایی پیدا میکردیم که فقط یه نگاه به هم مینداختیم و سکوت یا مثلا میرفتم حموم یهو برق خاموش روشن میشد و بعد انگار که تو بدنم میخ فرو کرده باشن خون راه میفتاد در حالی که بدنم هیچ زخمی نداشت. از بغل آینه رد میشدم یه موجود غول پیکر پشمالو با شاخ و سم و قیافه خیلی زشت و کریه و ریش بلند حمله میکرد سمتم. شب همسرم کنارم خواب بود اما از تو آشپزخونه صدای گاز زدن سیب میومد و صبح تفاله اش تو سینک پیدا میشد وسایلم خود به خود گم میشدن و جا به جا میشدن وقتی ما خونه نبودیم و بعد دوباره سرجاشون پیدا میشدن یه سایه های سیاه از زنهای خوش هیکل و مو بلند تو حیاط میدیدم که فرار میکردن تو زیر زمین و اونجا همش صداهای عجیب میومد
هدایت شده از ḠIitcḧ
پارت2 مثل جا به جایی ظروف و قابلمه جیغ و پچ پچ و بحث به زبون نامفهوم شکستن شیشه های ترشی رقص و پایکوبی قطع و وصل شدن تند تند برق ….. رخت خوابهایی که ما استفاده نداشتیم و تو کمد دیواری بود نم دار و خونی میشد و ما اولین بار که برامون مهمون اومد و خواستیم پهن کنیک متوجه شدیم یکبارم همسرم گفت پشتت به من بود دراز کشیده بودی سر جزوه هات درس بخونی فکر کردم خوابت برده هرچی صدات کردم جواب ندادی برت گردوندم دیدم چشمات تماما سیاهه و سفیدی نداره شوکه شدم با ترس خدا پیغمبر رو صدا کردم پلک زدی به حالت عادی برگشتی و هیچی یادت نمیومد خیلی مسائل ریز و درشت دیگه هم اتفاق افتاد که حضور ذهن ندارم و از حوصله خارجه اما باعث شد ما با اینکه تازه به این خونه اومده بودیم اسبابکشی کنیم وقتی رفتیم خونه جدید یه سری از این اتفاقات کم شد اما یه سری هم اضافه شد. مثلا من وقتی آشپزی میکردم از اتاق خواب صدای گریه بچه میومد یا صدای خنده یا صدای دویدن و بازی و مامان مامان گفتن… اما وقتی میرفتم هیچی نبود اولش گفتم من بخاطر تجربياتم نمیترسیدم اما اعصابم بهم میریخت چندین بار که این مسائل تکرار شد تصمیم گرفتیم در اتاق رو کلا ببندیم و تو هال بخوابیم یک مدت این اتفاقات شدت گرفت تا جایی که همسرم هم میشنید و واقعا آزار دهنده بود. برای همین قبل خواب حتما چک میکردیم در بسته باشه چون علاوه بر سر و صدا سرمای شدید و بوهای عجیبی از اون اتاق میومد. صدای شیون و گریه دلخراش بچه که انگار زجرش میدادن گاهی هم ضربه های مهلک به در و دیوار همسرم سر این جریانات بخاطر بچمون خیلی عذاب وجدان گرفته بود و هر شب کابوس میدید که داره بچه رو زنده زنده میسوزونه و میخنده در حالی که بچه معصوم اشک میریزه و میسوزه وقتی برای من تعریف میکرد و من به گریه میوفتادم اونم با بغض از من معذرت میخواست و حال و روزمون خراب .میشد خلاصه یک شب که آماده میشدیم بخوابیم طبق معمول در رو بستیم و من رفتم دستشویی وقتی مسواک زدنم تموم شد و اومدم بیرون دیدم در بازه و به همسرم گفتم مگه . رو نبستیم گفت چرا ولی حتما محکم نبستیم ببند بیا بخوابیم. من در رو بستم و چک کردم کامل بسته شده بعد اومدم دراز کشیدم اما هرکار میکردم با وجود خستگی زیاد خوابم نمیبرد و فقط کلافه شده بودم با خودم در تقلا بودم که در اون سرمای شدید لعنتی رو حس کردم و نگاه کردم دیدم در بازه و از لای در یه دختر کوچولوی مو طلایی خوشگل با خرس تو بغلش داره ما رو نگاه میکنه يهو موهای تنم سیخ شد و همسرم رو بیدار کردم و اونم با تعجب در رو نگاه میکرد
هدایت شده از ḠIitcḧ
پارت آخر ولی خبری از دختر بچه نبود بدنم به شدت میلرزید و فکم قفل شده بود بیشتر شوکه بودم تا ترس و حس عجیبی داشتم همسرم در رو بست دلداریم میداد و میگفت شاید خواب دیدی اما بهش گفتم من اصلا خوابم نبرد تا بخوام خواب ببینم تو همین گیر و دار دوباره در باز شد و این بار همسرم هم اون دختر رو دید و از ترس پرید گفت که دختر این شکلی بوده بعدها بهم و تنش یه پیراهن صورتی بود دقیقا همونی که من دیدم اما بهش نگفتم چه شکلی بود چون تو اون موقعیت اصلا شرایطش رو نداشتم. اما مطمئن شدم جفتمون یه چیز .دیدیم. بعد اون جریان دیگه اون سر و صداها نیومد و خبری نبود اما ماهم دیگه نتونستیم تو اون خونه بمونیم. نمیدونم اون دختر بچه خودمون بود یا جن و روح اما که بود در حین قشنگی حس ترسناک و عجیبی به ما داد و عروسکش رو هم تو اتاق جا گذاشت و رفت.
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره33 دوستم از وقتی مامان بزرگ و بابابزرگش فوت شدن خیلی چیزا توی خونه مامابزرگشون دیده ... خونشون سه طبقه هست که طبقه پایین بعضی وقتا اونجا می‌مونده ... دوستم بعد از فوت اونا برام تعریف می‌کرد که نشسته بودم طبقه پایین که صدای خواهر کوچیکم از طبقه بالا واضح میومده که میگفته :: آجی ! میای بازی کنیم ؟ دوستم از وحشت بدنش یخ میکنه ... چون مامان و باباش با خواهرش رفتن بیرون ... هیچ جوره منطقی نبود ..‌. چطور مامانش چیزی بهش نمیگه که خواهرش رو نبرده با خودش ؟؟ اون بچه خیلی کوچیکه ... دوستم به مامانش زنگ میزنه ... اونا گفتن بچه اینجاست و دستشو گرفتم. دوستم التماس میکنه که زود خودشونو برسونن خونه ... بعدهاش دوباره در حالی که نشسته بوده و توی گوشی بوده یه پسربچه سفید پوش رو پشت ستون میبینه ... دوستم میگه ، حسش میکنم .. ! بارها ازش سوال پرسیدم ... صورتشو دیدم ! ولی نمشناسمش ! ... و هنوزم باهاش حرف می‌زنم ! ... - اگنس
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره34 سلام خوبی من چند تا داستان ترسناک دارم ، اولیش اینه بچه بودم خونه مامان بزرگم اینا یه شب خوابیدم خواب دیدم یه چیز بزرگ و سیاه دقیقا میاد میخوره به همون کمدی که با لایه سر من بود و خیلی هم از کمده میترسم نمیدونم صبحه اون روز یا کی بود دیدم یه چیز سیاه همونجوری جاش رویه کمد مامان بزرگم هست و هرکاری کردیم نرفته الانم که ازش چند سال میگذره هنوزم نرفته یه بارم چند ماه پیش تچیه اتاقم دراز کشیده بودم داشتم نقاشی میکشیدم بعد اندازه چند سانت سرمو اوردم بالا دیدم یکی با لباس سفید کثیف و پاهایه رنگ‌پریده زرد رد شد رفت سمت اشپزخونه بعدش صدایه باز بسته شدن یخچال و شیر اب اومد ولی وقتی رفتم دیدم کسی نبود. یه بار هم خونه عموم اینا بودم بعد همه تویه حیاط بودن من رفتم تویه سالن سمت اشپزخونه اب بخورم دیدم سایه یکی رد شد رفت یه سمت دیگه مثلا من رفتم سمت چپ اون رفت سمت راست ، سایه عجیبی هم بود و مدل موهاش برام اشنا بود ( سایه اش رو که دیدم موهاش بالا بسته شده بود ) اتفاقا چند سال پیش چند نفرو دیدم که شبیه مامان خودم و مامان بزرگم بودن که هی میومدن منو قلقلک میدادن و مدل موهاشون دقیقا همونجوری بود که اون روز سایه رو تویه خونه عموم دیدم یه بارم تویه اشپزخونه بودم یهو صدایه بر خورد چیزیو شنیدم بعد سریع برگشتم دیدم یه چیز سیاه رد شد رفت ، منم سریع رفتم دیدم یه چیزی گرد و کوچولو و کمرنگ گرد شده جمع شده کنار یخچال خونمون خیلی کمرنگ بود
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره35 من تو خونه هستم یه خواهر بزرگ دارم که دکتره و سرکاره و مامان و بابام هم سرکارم کلا من خونه تنهام خودم ۱۳ سالمه و هروز خونه تنها هستم تاحالا خیلی این اتفاق ها برا افتاده ولی این یکی خیلی بد بود یروز مثل همیشه خونه تنها بودم و خواستم برم حموم اهنگ گزاشتم به باند وصل کردم که صداش بیاد تو حموم بعد رفتم حموم تو حموم همينطوری اهنگ میخوندم و ... اهنگ یهو قط شد خب عادیه ولی بعد چند ثانیه صدای وحشتناکی با صدا های عجیب مثل جیغ خنده خیلی بلند بود اینقدری بلند بود که گوش هامو گرفتم بعدش صدای کمک همچین صدایی رو شنیدم راستش خونمون خیلی بزرگ بود و 2 تا سالن بزرگ داشتیم سریع از حموم اومدم بیرون لباس هامو پوشیدم رفتم تو دوتا سالن ها اولش فکر کردم خواهرم اومده داره باهاش شوخی میکنه ولی بعدش یه جسد دختر کوچولو رو دیدم که افتاده رو زمین و کلی خون رو زمینه خیلی جیغ کشیدم خواستم برم بیرون در قفل بود رفتم اتاق درو بستم قفل کردم خیلی ترسیده بودم حالا شانس من شارژم تموم شده بود شارژ اضطراری گرفتم به بابام زنگ زدم ورنداشت به هرکی زنگ زدم قطع میشد قطع میشد یکی داشت در رو میکبید و من هم تصمیم گرفتم داد بزنم و بگم برو گمشو و همچنین چیز هایی بهش گفتم قاتل بعد چند دقیقه صدا ها قطع شد و آبجیم داشت در میزد و می‌گفت در رو باز کن منم حالت خوبه رفتم باز کردم رفتم بقلش داشتم گریه میکردم بیفتیم روانشناسی و بعد چند ماه حالم بهتر شد ولی وقتی میاد به فکرم خیلی میترسم پایان
هدایت شده از ḠIitcḧ
داستانه شماره36 من یه بار رفتم بیرون از یه کوچه باریک تاریک رفتم که زودتر برسم بعد دو تا پسر اومدن میخواستن بهم ... بعد یهو سطل زباله اونجا پرت شد سمت پاهام و صدای نفس نفس بلند میومد نمیدونستم از کدوم بترسم دستشونو گذاشتن جلو دهنم که جیغ نزنم بعد یهو یه گلدون از بالا پرت شد تو سره اونی که دستش جلو دهنم بود اون یکی هم ترسید فرار کرد منم که مرده بودم از ترس دیگه تنها بیرون نرفتم