هدایت شده از ḠIitcḧ
پارت آخر
ولی خبری از دختر بچه نبود بدنم به شدت میلرزید و فکم قفل شده بود بیشتر شوکه بودم تا ترس و حس عجیبی داشتم همسرم در رو بست دلداریم میداد و میگفت شاید خواب دیدی اما بهش گفتم من اصلا خوابم نبرد تا بخوام خواب ببینم تو همین گیر و دار دوباره در باز شد و این بار همسرم هم اون دختر رو دید و از ترس پرید گفت که دختر این شکلی بوده
بعدها بهم و تنش یه پیراهن صورتی بود دقیقا همونی که من دیدم اما بهش نگفتم چه شکلی بود چون تو اون موقعیت اصلا شرایطش رو نداشتم. اما مطمئن شدم جفتمون یه چیز .دیدیم. بعد اون جریان دیگه اون سر و صداها نیومد و خبری نبود اما ماهم دیگه نتونستیم تو اون خونه بمونیم. نمیدونم اون دختر بچه خودمون بود یا جن و روح اما که بود در حین قشنگی حس ترسناک و عجیبی به ما داد و عروسکش رو هم تو اتاق جا گذاشت و رفت.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره33
دوستم از وقتی مامان بزرگ و بابابزرگش فوت شدن خیلی چیزا توی خونه مامابزرگشون دیده ...
خونشون سه طبقه هست که طبقه پایین بعضی وقتا اونجا میمونده ...
دوستم بعد از فوت اونا برام تعریف میکرد که نشسته بودم طبقه پایین که صدای خواهر کوچیکم از طبقه بالا واضح میومده که میگفته :: آجی ! میای بازی کنیم ؟ دوستم از وحشت بدنش یخ میکنه ...
چون مامان و باباش با خواهرش رفتن بیرون ...
هیچ جوره منطقی نبود ...
چطور مامانش چیزی بهش نمیگه که خواهرش رو نبرده با خودش ؟؟
اون بچه خیلی کوچیکه ...
دوستم به مامانش زنگ میزنه ... اونا گفتن بچه اینجاست و دستشو گرفتم.
دوستم التماس میکنه که زود خودشونو برسونن خونه ...
بعدهاش دوباره در حالی که نشسته بوده و توی گوشی بوده یه پسربچه سفید پوش رو پشت ستون میبینه ...
دوستم میگه ، حسش میکنم .. ! بارها ازش سوال پرسیدم ... صورتشو دیدم ! ولی نمشناسمش ! ... و هنوزم باهاش حرف میزنم ! ...
- اگنس
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره34
سلام خوبی من چند تا داستان ترسناک دارم ، اولیش اینه بچه بودم خونه مامان بزرگم اینا یه شب خوابیدم خواب دیدم یه چیز بزرگ و سیاه دقیقا میاد میخوره به همون کمدی که با لایه سر من بود و خیلی هم از کمده میترسم
نمیدونم صبحه اون روز یا کی بود دیدم یه چیز سیاه همونجوری جاش رویه کمد مامان بزرگم هست و هرکاری کردیم نرفته الانم که ازش چند سال میگذره هنوزم نرفته
یه بارم چند ماه پیش تچیه اتاقم دراز کشیده بودم داشتم نقاشی میکشیدم بعد اندازه چند سانت سرمو اوردم بالا دیدم یکی با لباس سفید کثیف و پاهایه رنگپریده زرد رد شد رفت سمت اشپزخونه بعدش صدایه باز بسته شدن یخچال و شیر اب اومد ولی وقتی رفتم دیدم کسی نبود.
یه بار هم خونه عموم اینا بودم بعد همه تویه حیاط بودن من رفتم تویه سالن سمت اشپزخونه اب بخورم دیدم سایه یکی رد شد رفت یه سمت دیگه مثلا من رفتم سمت چپ اون رفت سمت راست ، سایه عجیبی هم بود و مدل موهاش برام اشنا بود ( سایه اش رو که دیدم موهاش بالا بسته شده بود ) اتفاقا چند سال پیش چند نفرو دیدم که شبیه مامان خودم و مامان بزرگم بودن که هی میومدن منو قلقلک میدادن و مدل موهاشون دقیقا همونجوری بود که اون روز سایه رو تویه خونه عموم دیدم
یه بارم تویه اشپزخونه بودم یهو صدایه بر خورد چیزیو شنیدم بعد سریع برگشتم دیدم یه چیز سیاه رد شد رفت ، منم سریع رفتم دیدم یه چیزی گرد و کوچولو و کمرنگ گرد شده جمع شده کنار یخچال خونمون خیلی کمرنگ بود
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره35
من تو خونه هستم یه خواهر بزرگ دارم که دکتره و سرکاره و مامان و بابام هم سرکارم کلا من خونه تنهام خودم ۱۳ سالمه و هروز خونه تنها هستم
تاحالا خیلی این اتفاق ها برا افتاده ولی این یکی خیلی بد بود
یروز مثل همیشه خونه تنها بودم و خواستم برم حموم اهنگ گزاشتم به باند وصل کردم که صداش بیاد تو حموم بعد رفتم حموم تو حموم همينطوری اهنگ میخوندم و ...
اهنگ یهو قط شد خب عادیه ولی بعد چند ثانیه صدای وحشتناکی با صدا های عجیب مثل جیغ خنده خیلی بلند بود اینقدری بلند بود که گوش هامو گرفتم بعدش صدای کمک همچین صدایی رو شنیدم راستش خونمون خیلی بزرگ بود و 2 تا سالن بزرگ داشتیم
سریع از حموم اومدم بیرون
لباس هامو پوشیدم رفتم تو دوتا سالن
ها اولش فکر کردم خواهرم اومده داره باهاش شوخی میکنه ولی بعدش
یه جسد دختر کوچولو رو دیدم که افتاده رو زمین و کلی خون رو زمینه خیلی جیغ کشیدم خواستم برم بیرون در قفل بود
رفتم اتاق درو بستم قفل کردم خیلی ترسیده بودم
حالا شانس من شارژم تموم شده بود
شارژ اضطراری گرفتم به بابام زنگ زدم ورنداشت به هرکی زنگ زدم قطع میشد
قطع میشد یکی داشت در رو میکبید و من هم تصمیم گرفتم داد بزنم و بگم برو گمشو و همچنین چیز هایی بهش گفتم قاتل بعد چند دقیقه صدا ها قطع شد و آبجیم داشت در میزد و میگفت در رو باز کن منم حالت خوبه
رفتم باز کردم رفتم بقلش داشتم گریه میکردم بیفتیم روانشناسی و بعد چند ماه حالم بهتر شد ولی وقتی میاد به فکرم خیلی میترسم
پایان
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره36
من یه بار رفتم بیرون از یه کوچه باریک تاریک رفتم که زودتر برسم بعد دو تا پسر اومدن میخواستن بهم ... بعد یهو سطل زباله اونجا پرت شد سمت پاهام و صدای نفس نفس بلند میومد نمیدونستم از کدوم بترسم دستشونو گذاشتن جلو دهنم که جیغ نزنم بعد یهو یه گلدون از بالا پرت شد تو سره اونی که دستش جلو دهنم بود اون یکی هم ترسید فرار کرد منم که مرده بودم از ترس دیگه تنها بیرون نرفتم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره37
مامانم واسم تعریف میکرد یک شب که من خوابیده بودم و مامانم مثل اینکه بیدار بوده میبینه که از آشپزخونه صدا میاد، صدای بهم خوردن لیوان ها، صدای کابینت ها، صدای راه رفتن و کلا سروصدای عجیب و غریبی بود( نمیدونم من چرا بیدار نشدم) حتی میگفت شیر آب حموم هم باز شده بود و داشت صداش میومد، یک شب هم که من بیدار شده بودم برم دستشویی، برگشتم سر جام تا بخوابم دیدم از آشپزخونه صدا میاد همون صداهایی که مامانم شنیده بود با این صدا ها مامانم بیدار شد و شنید اما زیاد اهمیت نداد و خوابید منم با ترس خوابیدم.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره 39
طبقه ی بالا داخل اتاقم نشسته بودم بعد مامانم از پایین داد زد ( بیا تو آشپزخونه کارت دارم)
داشتم یکی یکی از پله ها میرفتم پایین بعد یهویی مامانم از طبقه ب بالا یعنی اتاق خودش گفت (نرو منم شنیدم که صدات کرد)
اصلاااا مونده بودممم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره40
ببین، این داستان ماله یه پسره به اسم سامان بود. یه خونه قدیمی گرفته بودن اجاره برای تابستون، نزدیک یه روستا. خونه خیلی بزرگ و قدیمی بود و حمومش هم یه آینه بزرگ قابدار داشت که خیلی قدیمی به نظر میرسید، میدونی چطوری؟ همون مدلهایی که یه کم مثل کدر شده بودن.
شبی که گذشت، سامان میخواست دوش بگیره. رفته بود توی حموم، شیر آب رو باز کرده بود و مشغول شده بود. اون لحظه که داشت زیر آب میرفت، یهو متوجه یه چیزی توی آینه شد.
همونطور که سرش زیر آب بوده، توی آینه نگاه میکنه، میبینه... پشت سرش، یه نفر وایساده! یه شکل مبهم، ولی کاملاً مشخص که قدش بلنده و داره مستقیم به سامان زل زده.
سامان میگفت قلبش از ترس وایساد. همونطوری که خیس خیس بود، سریع چرخید ببینه کی هست. ولی وقتی برگشت، پشت سرش هیچکس نبود! فقط کاشیها و در حموم!
سریع برگشت به آینه نگاه کرد، اون تصویر مبهم همچنان داشت اونجا وایساده بود و نگاه میکرد! انگار از در نیومده بود، انگار از خود آینه اومده بود بیرون.
دیگه سامان فرصت نکرد صورتش رو هم کامل خشک کنه. با وحشت از حموم زد بیرون، لباسهاش رو همونطور خیس پوشید و رفت بیرون حیاط. اون شب رو کلاً بیرون خوابید.
صبح که شد، دیگه جمع کردن رو گذاشتن توی اولویت. میگفت اون تصویر هیچوقت از ذهنش نمیره، چون حس میکرده اون چیزی که دیده، "خودشه" ولی یه جور "دیگه" یا یه چیزی که منتظر بوده اون تنها باشه تا بتونه جایگزینش بشه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره41
آقا جون، این قضیه یکی از دوستای خانوادگی ماست، تقریباً مال سالهای ۸۰ این حدودا، تو یه شهر کوچیک اطراف تهران. میدونی که خانههای قدیمی یه حال و هوای دیگهای دارن. این خانم مسن، یه پیرزنی بود که تنها زندگی میکرد توی یه ویلایی که حیاطش هم بزرگ بود و درختای زیادی داشت.
یه شب، این خانم بیچاره متوجه میشه که کلید رو داخل خونه جا گذاشته و در هم قفل شده! خب، اولین کاری که آدم میکنه زنگ میزنه به بچههاش دیگه. زنگ میزنه به پسرش که نزدیک بوده، اما پسرش میگه که اون شب یه مهمونی کوچیک دارن و نمیتونه زودتر خودشو برسونه.
این خانم هم که پیره و خسته، میگه بیخیال، خودم یه کاری میکنم. با یه تیکه سیم نازک که انگار همیشه دم دستش بوده، شروع میکنه ور رفتن با قفل. بعد از یه کم ور رفتن، صدای "تیک" میده و در باز میشه!
میدونی که وارد خونه میشه، کلید رو برمیداره که دوباره در رو قفل کنه... که یهو... یه صدای نفس عمیق میشنوه! یعنی صدای نفس کشیدن خیلی سنگین، انگار یه نفر داره پشت سرش وایساده.
دیگه مغزش از کار میفته. از ترس خشکش میزنه. بعدش یه سایه خیلی بزرگ رو توی تاریکی میبینه که داره کمکم به سمتش میاد... وحشت میکنه و داد میزنه و فرار میکنه بیرون از خونه.
اینطوری که میگفت، تا رسیدن به خونه پسرش، مدام پشت سرش رو نگاه میکرده. وقتی میرسه، از ترس داره سکته میکنه و ماجرا رو برای پسرش تعریف میکنه. پسرش اولش میگه مامان، حتماً خسته بودی خیال کردی.
اما وقتی میبینتش که واقعاً رنگش پریده، با عجله برمیگردن خونه. میرن داخل، چیزی نیست! همه جا ساکت، همه چی سر جاشه. انگار هیچی نشده.
اما این خانم مسن، دیگه اون آدم قبلی نشد. میگفت تا مدتها کابوس میدیده و هی میگفته "یه نفر اونجا بود، نفس میکشید..." خیلی هم ترسیده بود که تنهایی شب رو بمونه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره42
سلام یه داستان وحشت ناک میخوام تعریف کنم
نزدیکه دو ساله پیش بود واسه خواهرم خواستگار اومد راستش من از اول که داماد و خانوادشو دیدم احساس کردم کم دارن بعد یه جوراییی عجیب رفتار میکردن دروغ چرا میترسیدم از رفتارشون خلاصه که وقتی چایی برداشتن پدره داماد خود به خود میخندید و یه جورایی شبیه تیمارستانی ها رفتار میکرد بعد برادرم خیلی خندید بهشون خلاصه که بعده سه ماه آشنایی و.... خواهرم تصمیم گرفت یه سفره کوتاه باهاش بره تا ببینه چه جور ادمیه و فلان خلاصه خواهرم باهاش میره
بعده یک هفته نشسته بودیم رو مبل داشتیم فیلم میدیدیم بعد یهو صدای زنگ خونه اومد در رو باز کردم خواهرم بود
ببین جوری که انگار حیوونا ی وحشی بهش حمله کرده بودن چشاش میپرید ادا های عجیبی در میاورد لباساش پاره پوره بود موهاش نابودد صورتش کثیف و اصلایه کلمه حرفم نمیزد
بردیمش بیمارستان دکتر گفت شکه شده بعد از یک ماه تونست حرف بزنه وقتی مامانم ازش پرسید پس میلاد چیشد کجا رفتید یهو چشای خواهرمرفت بالا یجوری که سفیده چشمش فقط مشخص بود بعد لرزید و از حال رفت دوباره بردیمش بیمارستان
وقتی روانشناس ازش پرسید چی شده گفت اون میخواست پامو قطع کنه هی گفتیم کی و فلان چیزی نگفت دیگه بعده یک هفته بابام اومد خونه خیلییییی ناراحت بود بعد گفت اره اون خواستگار جن بوده و ما دخترمونو دادیم دست جنا از خواهرم که پرسیدیم چی شده گفت منو بردن به یه کلبه خرابه بعد دیدم پاهاش یهو شبیه پاهای بز شد و با خانوادش عجیب بلند بلند میخندیدن و بلندددد جیغ میزدن خواهرم فرار میکنه ولی میگیرنش ولی دیگه بابام نزاشت خواهرم ادامه بده گفت بهتره دیگه راجبش حرف نزنیم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره43
من همیشه زودتر از همه میرسم مدرسه بخاطر سرویسم
وقتی من میرفتم هیچ کس تو مدرسه نیست شرایدار هم فقط درو باز میکنه ومیره سره کار
یه روز رفتم مدرسه تو کلا نشستم بعد احساس کردم یه کسی پشته سرمه برگشتم کسی نبود از توی سالن صدای خنده میومد رفتم ببینم کیه حداقل باها شرگرم شم بعد دیدم یه زنه مو ظلاییه با لباس سفید بهش سلام کردم جواب نداد و فقط میخندید منم احساس کردم روانیه رفتم تو کلاس دیدم کیفم نیست از تعجب شاخ در اوردم همه جا رو گشتم نبود پشته سرمو نگاه کردم دیدم همون زنه کیفم دستشه و داره میخنده انقد ترسیدم که فقط فرار کردم رفتم بیرون از مدرسه داشتم گریه میکردم یهو نزدیک بود یه ماشین بزنه بهم رانندش زن بود گفت حواست کجاست من فقط گریه میکردم بهم گفت چی شده گفتم یه چیزی توی مدرسه دیدم انقد وحشت زده بودم و گریه میکردم که چهارتا ماشین وایساده بودن نگاه میکردم
بعد یه مردی گفت من میرم داخل
رفت دید همون زنه پشته پنجره داره میخنده
بدبخت مرده هم با ترس از مدرسه زد بیرون بعد دیدیم یه حاج اقایی اومد گفت اروم باش دخترم من میرم داخل شما پشت سرم بیایید بعد رفت داخل همون زنه پشت پنجره یهو روی چهار دست و پا مثل یه حیوون پرید پایین و رو چهار دست و پا راه میرفت و جیغ میکشید بعد حاج اقاعه یه چیزی خوند زنه جیغغغغغغ کشید و ناپدید شد بعد حاج اقاعه گفت این زنه سال ها پیش زودتر از همه میومد مدرسه و یه روز خودکشی کرده بود توی این مدرسه
من که دیگه انقد گریه کرده بودم از ترس از حال رفتم
بعد هیچ کس بجز من و پدر و مادرم و مدیر مدرسه دیگه کسی این ماجرا رو نمیدونه
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره44
یه شب تقریبا ساعت 2یا3 بود فکر کنم،
هیچکس خونه نبود فقط خودم تنها بودم روی تختم دراز کشیده بودم سرمم تو گوشیم بود داشتم با دوستم چت میکردم یه لحظه چشمم افتاد به صندلی اتاقم دیدم یه نفر نشسته روش داره بهم زل میزنه از ترس ریدم به خودم سرمو کردم زیر پتو تا خود صبح خوابم نبرد از زیر پتوام بیرون نیومدم