هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره36
من یه بار رفتم بیرون از یه کوچه باریک تاریک رفتم که زودتر برسم بعد دو تا پسر اومدن میخواستن بهم ... بعد یهو سطل زباله اونجا پرت شد سمت پاهام و صدای نفس نفس بلند میومد نمیدونستم از کدوم بترسم دستشونو گذاشتن جلو دهنم که جیغ نزنم بعد یهو یه گلدون از بالا پرت شد تو سره اونی که دستش جلو دهنم بود اون یکی هم ترسید فرار کرد منم که مرده بودم از ترس دیگه تنها بیرون نرفتم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره37
مامانم واسم تعریف میکرد یک شب که من خوابیده بودم و مامانم مثل اینکه بیدار بوده میبینه که از آشپزخونه صدا میاد، صدای بهم خوردن لیوان ها، صدای کابینت ها، صدای راه رفتن و کلا سروصدای عجیب و غریبی بود( نمیدونم من چرا بیدار نشدم) حتی میگفت شیر آب حموم هم باز شده بود و داشت صداش میومد، یک شب هم که من بیدار شده بودم برم دستشویی، برگشتم سر جام تا بخوابم دیدم از آشپزخونه صدا میاد همون صداهایی که مامانم شنیده بود با این صدا ها مامانم بیدار شد و شنید اما زیاد اهمیت نداد و خوابید منم با ترس خوابیدم.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره 39
طبقه ی بالا داخل اتاقم نشسته بودم بعد مامانم از پایین داد زد ( بیا تو آشپزخونه کارت دارم)
داشتم یکی یکی از پله ها میرفتم پایین بعد یهویی مامانم از طبقه ب بالا یعنی اتاق خودش گفت (نرو منم شنیدم که صدات کرد)
اصلاااا مونده بودممم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره40
ببین، این داستان ماله یه پسره به اسم سامان بود. یه خونه قدیمی گرفته بودن اجاره برای تابستون، نزدیک یه روستا. خونه خیلی بزرگ و قدیمی بود و حمومش هم یه آینه بزرگ قابدار داشت که خیلی قدیمی به نظر میرسید، میدونی چطوری؟ همون مدلهایی که یه کم مثل کدر شده بودن.
شبی که گذشت، سامان میخواست دوش بگیره. رفته بود توی حموم، شیر آب رو باز کرده بود و مشغول شده بود. اون لحظه که داشت زیر آب میرفت، یهو متوجه یه چیزی توی آینه شد.
همونطور که سرش زیر آب بوده، توی آینه نگاه میکنه، میبینه... پشت سرش، یه نفر وایساده! یه شکل مبهم، ولی کاملاً مشخص که قدش بلنده و داره مستقیم به سامان زل زده.
سامان میگفت قلبش از ترس وایساد. همونطوری که خیس خیس بود، سریع چرخید ببینه کی هست. ولی وقتی برگشت، پشت سرش هیچکس نبود! فقط کاشیها و در حموم!
سریع برگشت به آینه نگاه کرد، اون تصویر مبهم همچنان داشت اونجا وایساده بود و نگاه میکرد! انگار از در نیومده بود، انگار از خود آینه اومده بود بیرون.
دیگه سامان فرصت نکرد صورتش رو هم کامل خشک کنه. با وحشت از حموم زد بیرون، لباسهاش رو همونطور خیس پوشید و رفت بیرون حیاط. اون شب رو کلاً بیرون خوابید.
صبح که شد، دیگه جمع کردن رو گذاشتن توی اولویت. میگفت اون تصویر هیچوقت از ذهنش نمیره، چون حس میکرده اون چیزی که دیده، "خودشه" ولی یه جور "دیگه" یا یه چیزی که منتظر بوده اون تنها باشه تا بتونه جایگزینش بشه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره41
آقا جون، این قضیه یکی از دوستای خانوادگی ماست، تقریباً مال سالهای ۸۰ این حدودا، تو یه شهر کوچیک اطراف تهران. میدونی که خانههای قدیمی یه حال و هوای دیگهای دارن. این خانم مسن، یه پیرزنی بود که تنها زندگی میکرد توی یه ویلایی که حیاطش هم بزرگ بود و درختای زیادی داشت.
یه شب، این خانم بیچاره متوجه میشه که کلید رو داخل خونه جا گذاشته و در هم قفل شده! خب، اولین کاری که آدم میکنه زنگ میزنه به بچههاش دیگه. زنگ میزنه به پسرش که نزدیک بوده، اما پسرش میگه که اون شب یه مهمونی کوچیک دارن و نمیتونه زودتر خودشو برسونه.
این خانم هم که پیره و خسته، میگه بیخیال، خودم یه کاری میکنم. با یه تیکه سیم نازک که انگار همیشه دم دستش بوده، شروع میکنه ور رفتن با قفل. بعد از یه کم ور رفتن، صدای "تیک" میده و در باز میشه!
میدونی که وارد خونه میشه، کلید رو برمیداره که دوباره در رو قفل کنه... که یهو... یه صدای نفس عمیق میشنوه! یعنی صدای نفس کشیدن خیلی سنگین، انگار یه نفر داره پشت سرش وایساده.
دیگه مغزش از کار میفته. از ترس خشکش میزنه. بعدش یه سایه خیلی بزرگ رو توی تاریکی میبینه که داره کمکم به سمتش میاد... وحشت میکنه و داد میزنه و فرار میکنه بیرون از خونه.
اینطوری که میگفت، تا رسیدن به خونه پسرش، مدام پشت سرش رو نگاه میکرده. وقتی میرسه، از ترس داره سکته میکنه و ماجرا رو برای پسرش تعریف میکنه. پسرش اولش میگه مامان، حتماً خسته بودی خیال کردی.
اما وقتی میبینتش که واقعاً رنگش پریده، با عجله برمیگردن خونه. میرن داخل، چیزی نیست! همه جا ساکت، همه چی سر جاشه. انگار هیچی نشده.
اما این خانم مسن، دیگه اون آدم قبلی نشد. میگفت تا مدتها کابوس میدیده و هی میگفته "یه نفر اونجا بود، نفس میکشید..." خیلی هم ترسیده بود که تنهایی شب رو بمونه.
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
داستانه شماره42
سلام یه داستان وحشت ناک میخوام تعریف کنم
نزدیکه دو ساله پیش بود واسه خواهرم خواستگار اومد راستش من از اول که داماد و خانوادشو دیدم احساس کردم کم دارن بعد یه جوراییی عجیب رفتار میکردن دروغ چرا میترسیدم از رفتارشون خلاصه که وقتی چایی برداشتن پدره داماد خود به خود میخندید و یه جورایی شبیه تیمارستانی ها رفتار میکرد بعد برادرم خیلی خندید بهشون خلاصه که بعده سه ماه آشنایی و.... خواهرم تصمیم گرفت یه سفره کوتاه باهاش بره تا ببینه چه جور ادمیه و فلان خلاصه خواهرم باهاش میره
بعده یک هفته نشسته بودیم رو مبل داشتیم فیلم میدیدیم بعد یهو صدای زنگ خونه اومد در رو باز کردم خواهرم بود
ببین جوری که انگار حیوونا ی وحشی بهش حمله کرده بودن چشاش میپرید ادا های عجیبی در میاورد لباساش پاره پوره بود موهاش نابودد صورتش کثیف و اصلایه کلمه حرفم نمیزد
بردیمش بیمارستان دکتر گفت شکه شده بعد از یک ماه تونست حرف بزنه وقتی مامانم ازش پرسید پس میلاد چیشد کجا رفتید یهو چشای خواهرمرفت بالا یجوری که سفیده چشمش فقط مشخص بود بعد لرزید و از حال رفت دوباره بردیمش بیمارستان
وقتی روانشناس ازش پرسید چی شده گفت اون میخواست پامو قطع کنه هی گفتیم کی و فلان چیزی نگفت دیگه بعده یک هفته بابام اومد خونه خیلییییی ناراحت بود بعد گفت اره اون خواستگار جن بوده و ما دخترمونو دادیم دست جنا از خواهرم که پرسیدیم چی شده گفت منو بردن به یه کلبه خرابه بعد دیدم پاهاش یهو شبیه پاهای بز شد و با خانوادش عجیب بلند بلند میخندیدن و بلندددد جیغ میزدن خواهرم فرار میکنه ولی میگیرنش ولی دیگه بابام نزاشت خواهرم ادامه بده گفت بهتره دیگه راجبش حرف نزنیم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره43
من همیشه زودتر از همه میرسم مدرسه بخاطر سرویسم
وقتی من میرفتم هیچ کس تو مدرسه نیست شرایدار هم فقط درو باز میکنه ومیره سره کار
یه روز رفتم مدرسه تو کلا نشستم بعد احساس کردم یه کسی پشته سرمه برگشتم کسی نبود از توی سالن صدای خنده میومد رفتم ببینم کیه حداقل باها شرگرم شم بعد دیدم یه زنه مو ظلاییه با لباس سفید بهش سلام کردم جواب نداد و فقط میخندید منم احساس کردم روانیه رفتم تو کلاس دیدم کیفم نیست از تعجب شاخ در اوردم همه جا رو گشتم نبود پشته سرمو نگاه کردم دیدم همون زنه کیفم دستشه و داره میخنده انقد ترسیدم که فقط فرار کردم رفتم بیرون از مدرسه داشتم گریه میکردم یهو نزدیک بود یه ماشین بزنه بهم رانندش زن بود گفت حواست کجاست من فقط گریه میکردم بهم گفت چی شده گفتم یه چیزی توی مدرسه دیدم انقد وحشت زده بودم و گریه میکردم که چهارتا ماشین وایساده بودن نگاه میکردم
بعد یه مردی گفت من میرم داخل
رفت دید همون زنه پشته پنجره داره میخنده
بدبخت مرده هم با ترس از مدرسه زد بیرون بعد دیدیم یه حاج اقایی اومد گفت اروم باش دخترم من میرم داخل شما پشت سرم بیایید بعد رفت داخل همون زنه پشت پنجره یهو روی چهار دست و پا مثل یه حیوون پرید پایین و رو چهار دست و پا راه میرفت و جیغ میکشید بعد حاج اقاعه یه چیزی خوند زنه جیغغغغغغ کشید و ناپدید شد بعد حاج اقاعه گفت این زنه سال ها پیش زودتر از همه میومد مدرسه و یه روز خودکشی کرده بود توی این مدرسه
من که دیگه انقد گریه کرده بودم از ترس از حال رفتم
بعد هیچ کس بجز من و پدر و مادرم و مدیر مدرسه دیگه کسی این ماجرا رو نمیدونه
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره44
یه شب تقریبا ساعت 2یا3 بود فکر کنم،
هیچکس خونه نبود فقط خودم تنها بودم روی تختم دراز کشیده بودم سرمم تو گوشیم بود داشتم با دوستم چت میکردم یه لحظه چشمم افتاد به صندلی اتاقم دیدم یه نفر نشسته روش داره بهم زل میزنه از ترس ریدم به خودم سرمو کردم زیر پتو تا خود صبح خوابم نبرد از زیر پتوام بیرون نیومدم
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره45
سلام
منو و رفیقام تا حالا به جن و روح و اینا اعتقاد نداشتیم.حتی با اینکه یه دوستمون میومد درمورد جن و ارواح و اینا حرف میزد و اطلاعات کاملی داشت و حتی یه عالمه کتاب با این موضوعات داشت ما اینو باور نمیکردیم بنظرمون خرافات بود.تا اینکه ما میریم راهنمایی . ما توی یه مدرسه در شهرک ثبت نام کردیم میگفتن مدرسه خوبیه و اینا . ما اومدیم تو اون مدرسه و یه ماه گذشت که یکی از دانش آموزای نهم با خانوادش به خاطر گاز گرفتگی مردن و ماهم نمیشناختیمش و گفتیم اتفاقیه ولی نهم و هشتمای مدرسه تا یک ماه اینطوری بودن که همیشه از دومین کلاس نهم یه دانش آموز با خانوادش میمیره . منو و رفیقام هم گفتیم حتما میخوان اذیتمون کنن و این گذشت . سال بعد دوباره تو روزی که اون دختر نهمی مرد یه دختر نهمی دیگه با خانوادش تو راه شمال تصادف کردن و مردن درست تو همون روز و نهمی های اون سال ما رو خیلی ترسوند.منو و رفیقام رفتیم از مدیر مدرسمون که خیلی ساله تو اون مدرسه کار میکنه پرسیدیم چرا اینطوری میشه و مدیرمون گفت این مدرسه قبلا سرد خونه بوده .
درست بغل مدرسه ما یه مدرسه پسرونه هست و پایین کوچه این دوتا مدرسه یه پارک خیلی خشک و زشت . با اینکه بهش رسیدگی میکنن ولی هیچ وقت سبز نمیشه . این شهرکی که ما توش میریم و مدرسه داره دقیقا بغلش هیچ خونه ای ساخته نشده و همش تپه و ایناست و پایین پارک هم یه قبرستونه .
خلاصه ما بازم جدی نگرفتیم و گفتیم میخوان مارو بترسونن . یه بار یه کلاس رو که معلم نداشتیم رفتیم طبقه سوم مدرسه که کلاساش خالی بودن . با کلید خونه یکی از دوستام در کلاس رو باز کردیم و رفتیم توش . اونموقع ها هوا زود تاریک میشد . موقعی که ما اونجا بودیم غروب بود و چون پنجره های بزرگی داشت فضای کلاس کلا نارنجی و قرمز شده بود . اون دوستم که به جن و اینا خیلی علاقه داشت میگفت که امشب ماه کامله و ممکنه یه چیزی ببینیم ولی بهش گوش ندادیم هممون نشستیم رو میز معلم و اینا بعد یکی دیگه از رفیقام شروع کرد به گفتن داستان های ترسناک روستاشون . یدفعه پرده ها شروع کردن به پرواز کردن کاملا بالا میمدن درحالی که پنجره ها بسته بود . چون زنگ آخر بود هوا کاملا تاریک و سرد شده بود . یدفعه صندلی تکی ای که ته کلاس بود اومد سمت ما که سر کلاس بودیم ماعم حسابی ترسیدیم و جیغ زدیم و در رفتیم ولی دو نفر رو جا گذاشتیم یکم که گذشت یادمون افتاد دو نفر نیستن بدو بدو رفتیم دنبالشون اوردیمشون . هر دوتاشون صورتشون مثل گچ سفید شده بود و میلرزیدن. یکیشون از ترس تا دوروز نتونست راه بره . اون یکی هم انگشتاش انگار بهم چسبیده بودن .
بعد از اون ماجرا ما از مدرسه خیلی میترسیدیم . مخصوصا طبقه سومش . همیشه لامپ های طبقه سوم مدرسمون میسوختن و کلا اونجا عجیب بود .
ما حتی زمان امتحانا هم چون سرویس داریم باید صبر کنیم تا اون بیاد . یبار من با یکی از دوستام داشتیم از پشت ساختمون مدرسه رد میشدیم که دیدیم نماز خونه مون که طبقه اول بود برقش قطع و وصل میشه بعد داشتیم از بغل پنجره رد میشدیم یه دفعه یه هیبت سیاه تو اونجا دیدیم . دوتامون یه نگاه بهم کردیم و دوباره نگاه کردیم و یه لحظه نبود بعد دوباره اومد . ماهم ترسیدیم و در رفتیم .
یبار دیگه هم سه نفری رفتیم توپ دوستم که تو والیبال افتاده بود بالا پشت بوم رو ورداریم . بعد چون هیشکی تو مدرسه نبود و فقط همون مدیرمون بود اونم تو حیاط داشت با پسرش حرف میزد کلید رو داد به ما و گفت برید خودتون دنبالش منم میام . به طبقه سوم که رسیدیم صدای خنده و اینا میومد سریع توپ رو بداشتیم و رفتیم طبقه دوم تا کیفامونو برداریم . اونجا صدای خمده و جیغ و گریه میومد . از اون موقع ما خیلی به جن و اینا اعتقاد داریم
امسال هم خودمون نهمیم و من و دوستام توی دومین کلاس نهم افتادیم (همون کلاسی که هر سال یه نفر با خانوادش میمیره)😂😂😂
هدایت شده از ḠIitcḧ
#داستان
#داستانه_شما
داستانه شماره46
من دیروز داشتم سیب زمینی سرخ میکردم بعد خونه تنها بودم رفتم تو اتاق یهو صدای هم زدن سیب زمینی ها رو شنیدم از ترس خشکم زد بعد قشنگ صدای خوردنه قاشق به دیواره هاش ماهیتابه میومد یکی داشت همش میزد داداش ر.....یده بودم تو خودم از ترس