سلام و خداقوت
ما خواستار مخالفت صریح شما با اقدامات ساختارشکنانه دولت چهاردهم
و
انتصاب وزرا و مدیران نفوذی توسط شورای راهبردی هستیم و سکوت جنابعالی را نشانه رضایت به این اقدامات خطرناک میدانیم
🔴🔴🔴 بزرگوارانی
که دوست دارید در برابر رفتارای نادرست
بعضی از نزدیکان دولت پزشکیان
برخورد صحیحی انجام بدید
شماره نماینده شهرتون وپیدا کنید
و متن بالا را پیامک کنید
بسمالله ...👆👆
فقط ۵ دقیقه وقت بذارید برای مطالبه از نمایندگان مجلس👆👆👆👆
📣📣 اطلاعیــــــه
جهت تدریس در یک مدرسه اسلامی و تربیت محور در کرج
به تعدادی بانوی مومن و محجبه کامل با حجاب چادر
و معتقد به مبانی انقلاب اسلامی نیازمندیم
فارغ التحصیل کارشناسی ارشد و دکتری
در رشته های👇👇
_ زیست شناسی
_ شیمی
_ تاریخ و جغرافیا
_روانشناسی و مشاوره
_فیزیک
_عربی
_کامپیوتر
حتی الامکان با سابقه تدریس در مدرسه مقطع دبیرستان
به آیدی زیر درایتا پیام دهید👇
@pourjamali
#جذب_نیرو_کرج
#قصه_ی_کربلا.... 🏴🏴🏴
#قسمت_شانزدهم
ابن زیاد تمام مسیرهای منتهی به کوفه را بسته بود تا امام قبل از ورود به کوفه دستگیر شود.
کاروان امام در نزدیکی کوه ذوحُسُم، به حر بن یزید ریاحی و سربازانش که حدود ۱۰۰۰ نفر بودند برخورد کرد.
نقل است سپاه حر سخت تشنه بود و همراهان امام افراد سپاه و حتی اسبانشان را سیراب کردند.
وقت نماز که شد، حر و سپاهش به امام اقتدا کردند و نماز را به جماعت خواندند. پس از نماز امام به سپاهیان حر فرمودند:
شما در نامههایتان نوشتید که به سوی شما بیایم حالا اگر ما را نمیخواهید و نظرتان غیر از این است از همین جا باز میگردم!
حر گفت: من از نامهها بیخبرم!
دو خورجین از نامههای کوفیان را در مقابل حر خالی کردند.
حر گفت: من نامهای ننوشتم و اکنون دستور دارم که دست از شما برندارم تا شما را نزد ابن زیاد ببرم.
امام نپذیرفت.
از آنجا که حر برای امام احترام قائل بود امام را دستگیر نکرد و اینطور پیشنهاد داد که:
نه به کوفه برو و نه به مدینه! راهی دیگر در پیش بگیر. من هم به ابن زیاد گزارش میدهم.
امام پیشنهاد حر را پذیرفت و از کنار کوفه عبور کرد.
سپاه پا به پای کاروان امام حرکت میکرد.
در منزلگاه بعدی، 4 نفر از شیعیان کوفه که از حکومت نظامی ابن زیاد گریخته بودند، به کاروان پیوستند.
طرماح یکی از آنها بود. از امام رخصت خواست تا برای خانواده خود آذوقه ببرد و زود بازگردد، اما وقتی برگشت، عاشورا گذشته بود!
اما سه نفر دیگر در کنار امام به شهادت رسیدند.
ادامه دارد...
🏴ســـراج بانوان البــــــرز
┏━━ °•🥀•°━━┓
@seraj_alborz
┗━━ °•🥀•°━━┛
#قصه_ی_کربلا.... 🏴🏴🏴
#قسمت_هفدهم
امام در ادامه مسیر خود به قصر بنی مقاتل رسید و در آنجا با شخصی دیدار کرد که این دیدار بسیار مشهور است.
در آنجا خیمهای برپا بود. امام شخصی را به دنبال صاحب خیمه فرستاد.
خیمه از آن عبیدالله بن حرجُعفی بود.
در پاسخ گفت من از کوفه بیرون آمدم تا با حسین روبرو نشوم و فرستاده امام را جواب رد داد!
امام خودشان به خیمه رفتند و او را دعوت به همراهی کردند که او گفت: خودم نمیآیم اما اسب خوبی دارم که به تو میدهم!
امام فرمودند:
من نه به تو نیاز دارم و نه به اسبت! حالا که با ما نیستی، بر ما هم نباش و آنقدر از اینجا دور شو که صدای ما را نشنوی....
این فرد بعد از امام به چه سرنوشتی رسید!؟
بعد از عاشورا توبه کرد و به قیام مختار پیوست.
بعد از مدتی مقابل مختار ایستاد و به ابن زبیر پیوست.
بعد از چندی با عبدالملک مروان بیعت کرد و در مقابل ابن زبیر ایستاد.
سرانجام در جنگ با ابن زبیر مجروح و متواری شد.
وقتی او را دستگیر کردند، دستش را به دست ماموری بستند و او، خود و مامور همراهش را به آب انداخت و هر دو غرق شدند.
و این گونه تمام عمرش به سرگردانی گذشت!
امام به مسیرشان ادامه دادند تا اینکه در روز دوم محرم نامهای از ابن زیاد به حر رسید که هرجا که هستی راه را بر حسین ببند.
حر امام را در همان جا که بودند متوقف کرد.
نقل است آنجا بیابانی بی آب و علف بود.
امام از حر خواست تا به آبادی در همان اطراف بروند. حر اجازه نداد!
امام پرسید این بیابان کجاست!؟
گفتند کربلا....
ادامه دارد...
🏴ســـراج بانوان البــــــرز
┏━━ °•🥀•°━━┓
@seraj_alborz
┗━━ °•🥀•°━━┛