دختر بچه ها وقتی میرن پارک
تاب بازی میکنن، سرسره بازی میکنن، عروسک میخرن و ...
هی با ذوق و آب و تاب تعریف میکنن.
اینجوری بود اینطور شد و مامان و بابا با ذوق گوش میدن.
رقیه هم داره تعریف میکنه برای بابا
اما نه از سفر از اسارت...
نه با ذوق با گریه...
نه از خوشی بلکه از غم...💔
عمه حالا فهمیدم اون خیزران که بالا میرفت
روی لبهای بابام پایین میومد...😭💔