فاطمهی من؛
تب مکن، لرزه مکن، خوب شو و خواب برو...
لب مگز، حرف بزن، درد خود انکار مکن...
نان مپز، خاک مگیر، آرد مکن، راه مرو...
بسترت جمع مکن، کار به اصرار مکن...
به خود از درد مپیچ، آب مشو، چهره مگیر...
بغلی باز کن و حالِ حسن زار مکن...
نفسی آب بنوش، آه مکش، سرفه مکن...
زخمِ خود تازه مکن، مقنعه خونبار مکن...
گفتمت فاصله گیر، آتش و بغض و لگد است...
حرفی از من نزنو تکیه به دیوار مکن...
گفتم ای در مشکن، شعله مزن، سینه مسوز...
زخم، مسمار مزن، آه که مسمار، مکن...
بقچه را باز مکن، باز کفن را مشمار...
صحبت از غسلِ تن و نیمِ شبِ تار مکن...