1_2293019199.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
باعث خیر شوید ...
مُبَلّغ یک در صدی امام زمان باشید ...
وبین قوم خویش وآشنا های خود تبلیغ کنید.
الهی به رقیه عَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج 🤲
هدایت شده از تا آسمان راهی نیست🕊
MadahiMadahi - Ey Ghalam Sozlarinda - 320 - dibamusics.com.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ...🥺💔
#جمعه_های_دلتنگی
#الهی به رقیه عَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
قرائت سوره ی قدر درعصر جمعه فراموش نشه🌱
نذر فرج و ظهور مولای غریب ،گناه نکنیم🥺
اعتراف تکاندهنده معلم پیری که باعث شد شاگرد قدیمیاش زانو بزند و زار زار گریه کند...
سالها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گرانقیمت یکی از دانشآموزان ثروتمند گم شد. دانشآموز با گریه به معلم گفت:آقا، ساعت من دزدیده شده!
معلم رو به کلاس کرد و گفت: هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد. اما هیچکس تکان نخورد.
معلم که نمیخواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت:
«همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیبهای شما را یکییکی میگردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.»
دانشآموزان اطاعت کردند. در میان آنها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس میلرزید و عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود. او میدانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه میرود، از مدرسه اخراج میشود و دیگر نمیتواند سرش را بالا بگیرد.
معلم شروع به گشتن کرد... جیب اول، دوم، سوم... تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد.
پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما... معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت!
او تمام جیبهای دانشآموزان را تا نفر آخر گشت.
سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد.
آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنیدار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است.
سی سال گذشت...
آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت:
استاد، مرا میشناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی میکردید، آیندهام تباه میشد. میخواستم بپرسم چطور توانستید آنقدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟»
معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جملهای گفت که مرد را همانجا روی زمین میخکوب کرد...
پسرم... راستش را بخواهی من اصلاً نمیدانستم ساعت را تو برداشتهای! چون من هم موقع گشتن جیبهایتان، چشمانم را بسته بودم...
مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردش را در حال خطا ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت به او تغییر کند...
نتیجه اخلاقی...
پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست.
تربیت کردن فقط با نصیحت نیست، گاهی با *ندیدن و گذشتن* است.
*اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن...
یک تلنگر زیبا...
بیایید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی.شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد.
اگر این داستانِ معلم بزرگوار، به قلبت نشست، آن را به اشتراک بگذار تا یاد بگیریم چطور پوشاننده عیب های دیگران باشیم
تا آسمان راهی نیست🕊
اعتراف تکاندهنده معلم پیری که باعث شد شاگرد قدیمیاش زانو بزند و زار زار گریه کند... سالها پیش در
یکم طولانیه ولی ارزش خوندن داره👌
شب که میرسه آتیش یه جور دیگه میسوزه...........
نه برای گرما نه برای نور......
انگار برای خاطره ها میسوزه برای فکرهایی که جایی واسه گفتنشون نیست...
همه چی ساکته ولی توی سرت غوغاست...
فکرها مثل خوره می افتن به جونت...
یکی می پرسه اگه بر میگشتی چی میکردی؟
یکی دیگه یاد چیزی میندازت که سالهاست سعی کردی فراموشش کنی....
هیچی بیرون تغییر نکرده......
اما تو توی خودت صد بار رفتی و برگشتی...💔
بین گذشتهُ آینده بین بایدُشاید....
شب با آتیشش فقط گرم نمیکنه
روشن میکنه.......
جاهایی از ذهنو که کاش خاموش میموند🥲
همه چیز در دل تاریکی به صلح میرسد...🙂
دلانه..........
خلاصه که سحر ها رو دریاب رفیق....
راستی این ایام جون میده برا روزه گرفتنُ و مبارزه با نفس....
به یادتم رفیق؛به یادم باش...😊✋
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی توبه سامان نرسم، ای سروسامان همه تو مهدی جانم...
سلام مولایِ غریبم...✋
صبحت بخیر آقایِ مهربانم..🤍🦋