بخاطر اعتمادی که بهت داشتم چشمامو بستم دستمو گذاشتم تو دستت، وقتی بازشون کردم پایین دره بودم... این است اعتماد بیجا...!
من زیادی رو حرفا و کارای بقیه حساس نیستم، درواقع حرفا و کارای بقیه برام مهم نیست ولی اگه دیدی روی رفتارت یا حرفت حساس شدم بدون برام مهمی که حرفا و کارات برام مهمن...
کاش بفهمید کسی که زودرنجه یا زود عصبانی میشه یهویی اینجوری نشده...فقط داشته تظاهر میکرده، تظاهر به حال خوب، ولی الان خودشم خسته شده...
بعد از اون اتفاق دلم میخواست بیام بغلت فقط گریه کنم،بهت بگم خسته م،بگم دیگه نمیتونم،بگم دیگه توان ایستادنو ندارم، بعد یهو یادم اومد تو اغوشتو خیلی وقته برای حتی منی که هیچوقت بهت آسیب نزدم بستی...