هدایت شده از 𝖪𝗲𝗅𝗶𝗱𝖾 𝗮𝗌𝗿𝖺𝗿l ˖ ࣭ ݁🗝کلید اسرار
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⌇ نیئت آدما رو زود میفهمی؟
🅙︎🅞︎🅘︎🅝︎⥱@Kelide_asrarr🔑ᨒ˖
هدایت شده از 🌏دنیای عجایب🌏
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید گفت هرچقدر هم که آقای شیر باوقار به نظر برسد، هرچقدر هم که خودش را «پادشاه حیوانات» نشان دهد، اما سرنوشت گله در نهایت توسط مادهها تعیین میشود.
به هر حال، با متحد شدن، آنها میتوانند نر را بیرون کنند، در درگیری بر سر قلمرو طرف او را بگیرند، یا همراه با نر بیرون رانده شده بروند تا گله خودشان را تشکیل دهند.
][ ●《 @donyaajayebb 》● ][
هدایت شده از اعترافاتِ خودمونی🙋
اعترافِ آقو پسرامون🕷
یک خاطره عجیب بیمارستانی دارم، سال ۹۵ بستری بودم، یک دختر خانمی انترن (منظورم دانشجوی پزشکی یا شاید کارورز) بود، دکتر ارشدش که استادش میشه بهش گفت از این آقا(من) خون بگیر فلان آزمایش و... انجام بده، یکهو رنگ دختره شد گچ دیوار، با ترس گفت استاد میشه مریض خانم بهم بدید، استاد قبول نکرد و رفت، منم گفتم عیبی نداره شما هم جای خواهرمی، خلاصه رفت سرنگ و شیشه آورد خون بگیره، نگو خانم دکترِ کوچولو از آمپول میترسه نه من که مَردم😂🤦♂
سرنگو با دست لرزان زد به دستم و غش کرد😐 هرچی گفتم خانم خانم، جواب نداد، کمک خواستم کسی نیومد، اصلا کمدی شده بود اون لحظه، مجبور شدم سوزن رو آروم درآوردم و رفتم دنبال پرستار😂
@eterafat_khodemOoni
هدایت شده از اعترافاتِ خودمونی🙋
اعترافِ آقو پسرامون ♥️
پدربزرگم همیشه نزدیکایی که هوا تاریک میشد لامپ حیاط خونشو سریع روشن میکرد، یکجورایی ازینکار لذت میبرد:) چندسالی هست که فوت کرده ولی هرروز بدون اینکه کسی بدونه چرا، اون لامپ سر زمان خودش روشن میشه😳 حتما الان فکرتون رفته سمت روح! ولی حقیقت اینه که آخرای عمرش، براش سخت بود سر ساعت لامپو روشن کنه، منم پیشنهاد دادم که برای لامپش سنسور نور نصب کنم تا هروقت تاریک شد خودش روشن بشه، پدربزرگم قبول کرد و شرط گذاشت که هیچکس نفهمه حتی بعد مرگش:))) گفت بذار برای همیشه همشونو سرکار بذاریم که روح منِ که اینکارو میکنه😂 امروز ده ساله عموهام و عمههام حتی پدرم و مادربزرگم نزدیکای تاریکی که یاد پدربزرگم میوفتن لامپ روشن میشه😂 خیلی خوشحالن و راضی، هیچوقت بهشون نمیخام بگم😂
ادمین: داداش مام ازت راضییم خدام ازت راضی باشه:)))))
@eterafat_khodemOoni
هدایت شده از اعترافاتِ خودمونی🙋
اعترافِ آقو پسرامون ♥️
سلام به همه
این قضیه مال حدود ۳۰ سال پیشه که تقریبا ۱۲ ساله بودم و دام های پدر بزرگم رو به چرا میبردم .شبها مادر بزرگ بهم غر میزد که حیوونها رو خوب سیر نکردی هرچی هم میگفتم، اقا جون نمیزاره ببرمشون تو یونجه قبول نمیکرد،
یه روز اول صبح اقا جون حالمو گرفت که چرا به ننه جون گفتم تقصیر اونه 😐
منم از لجش تمام روز ،حیوونها رو ول کردم تو کل زمین یونجه، وقتی دیدم از دور داره میاد فرارکردم تو باغ و از درخت گردو بالا رفتم، اول اومد حیوونها رو جمع کرد و به من بد و بیراه میگفت 😂😐 وقتی اومد تو باغ و کفشام رو زیر درخت دید منو پیدا کرد و برا اینکه بیام پایین قربون صدقه م میرفت . اگه میرفتم پایین تیکه بزرگم گوشم بود . دید نمیرم پایین یه چوب بزرگ که ازش برا تکوندن گردوها استفاده میکردیم رو اورد و سیخ میزد بهم 😐😂یه کم رفتم بالاتر دید نمیرسه بهم سوار خرش شد و اومد زیر درخت چند بار زد به پام تا منو بندازه پایین 😳😐😂 بازم یه کم رفتم بالاتر هم میترسیدم هم شاخه هاش نازک بودن، دیگه دید دیگه جا ندارم برم بالا یه لبخند شیطانی زد و خواست رو خر بلند بشه 😐یکی یکی پاهاش رو گذاشت رو پالون خر تا بلند بشه
به خدا هم اینکه چاره ای نداشتم و هم اینکه یه دفه اومد سر زبونم و خرو هی کردم😂😂 و اونم راه افتاد، اقاجون با دو سه تا حرکتِ ژیمناستیکی از عقب خر افتاد زمین و تا خواست بلند بشه خره هم یه لقد زد تو سینه ش 😐😂
اقاجون بی هوش شد
عصر بود داشت هوا تاریک میشد یه بچه ،یه نفر بی هوش، حیوونها که راه افتاده بودن برا خونه نمیدونستم چکار کنم فقط گریه میکردم که اقا جونو کشتم
عموم رسید گفتم از خر افتاد ،با یکی دیگه با موتور بردنش منم تا خونه گریه میکردم
چهار ماه خونه خوابید ولی یه کلمه نگفت چی شده شایدم به این خاطر که بابام نگه چرا میخواست منو از درخت بندازه..
خدا بیامرز اقا جون خوبی بود سواد نداشت ولی شاهنامه میخوند و اکثر داستانهاش رو بلد بود و قشنگ تعریف میکرد
خدا بیامرزدت اقا جون، ننه جون ،
قدر پدر بزرگ و مادر بزرگاتون رو بدونید
الان از این چهار نفر فقط مادر برام مونده
@eterafat_khodemOoni