ما فقط اسمِ دلتنگی را میدانیم…
اما معنایش را نه.
از انتظار حرف میزنیم،
بیآنکه بفهمیم سالها چشم به راه ماندن یعنی چه.
بیآنکه بدانیم هر شب،
با دلِ نگران خوابیدن
و هر صبح،
با امیدی لرزان بیدار شدن یعنی چه.
دلتنگی یعنی خانهای که نفس میکشد
اما صاحبِ نفس ندارد.
یعنی صدایی که دیگر نمیآید
اما هنوز در گوشِ دل تکرار میشود.
ما نمیدانیم فراق چیست…
چون نچشیدهایم
داغی را که هر روز تازه میشود.
نچشیدهایم
اشکی را که پشت لبخند پنهان میماند.
نچشیدهایم
تنهاییای را که در میان جمع هم رهایت نمیکند.
آری .. نچشیدیم ذره ذره آب شدن و
قد خمیده شدن و از درون سوختن رو ..
اما میدانی چه کسی چشید؟!
مادرانی که سالها
در دلِ دعا،
نام فرزندشان را زمزمه کردند.
همسرانی که شبها
با عکسِ عزیزشان حرف زدند
و صبحها
باز هم ایستادند تا خانه فرو نریزد.
روزهایی که اکنون تنها با یاد شجاعت
او معنا مییابند !
و دلتنگی آنها انعکاس آینهای است که دیگر
جز تصویر خاطرات دیروز ، چیزی در خود ندارد.
آنها صبر را زندگی کردند؛
نه در حرف،
در خونِ دل.
نه در شعار،
در اشکِ بیصدا.
و این همه رنج،
این همه چشمانتظاری،
این همه دلتنگی…
بیدلیل نبود.
این دردها ادامه یافت
تا آرامش دیگران برقرار بماند.
تا سایهی امنیت بر سر این خاک بماند.
بهایی که برای آسایش دیگران پرداخت شده است
بهایی از جنسِ قلبهایی که شکستند
اما نگفتند.
از جنسِ اشکهایی که ریختند
اما نشان ندادند.
از جنسِ مادری که سوخت
و همسری که ساخت
و با وجودِ تمامِ نبودنها
ایستادند.
حقیقت صبر ، در قامتِ مادران و همسران
شهدای ما مجسم شده است ؛ به خصوص
آنهایی که عزیزانشان مدافعان خط مقدم
امنیت این سرزمین بودند .
دلتنگیِ آنها ساده نیست…
زخمی است عمیق،
اما افتخارآمیز.
حسرتی است جانسوز،
اما مقدس.
و ما اگر امروز در آرامشیم،
باید بدانیم
این آرامش
از دلِ همین اشکها
و همین صبرها
روییده است…