از کوچه عبور میکرد . .
کودکی را دید که
گویی منتظر است ؛
از او پرسید :
منتظر کسی هستی ؟
کودک پاسخ داد :
آری ، پدرم !
او هر شب میآمد
برای ما غذا میآورد
و با من بازی میکرد .
میخواهم خبر خوبی
به او بدهم !
مرد پاسخ داد :
چه خبری ؟
کودک در جواب گفت :
خبر مرگ علی را !
هر شب که مادرم علی
را نفرین میکرد . .
او هم همراه مادرم میگفت :
خدایا مرگ علی را برسان !
میخواهم این را به او بگویم
مطمئنم خوشحال میشود ..
اخ علی:)💔
نوکرسیدعلی:")
این سرباز کوچکتان سه درخواست از شما دارد: خیابان,خیابان,خیابان.
پشت آنها را با حفظ خیابان محکم کنید.
میگنپسراتوفاطمیه
ودختراتوشبقدرمیشکنن
چونپسراغیرتیان
دخترابابایی
حالمادختراچیکارکنیمکه
تویکماه ، دوپدروازدستدادیم ؟ :))💔
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد مرگم،مرا با چیز هایی به یاد بیاورید
که دوست شان داشتم...:))