و چهل روز از نبودنت میگذرد آرام جانم..
چهل روزی که هر دقیقه که نه هر ثانیهیاش پیرم کرد، شاهدش؟ همان چند تار موی سفید.. همان چشمانی که گفتند درمانی برایش نیست، همان و همان و همان.. همان هایی که شرح گفتنش نیست ولی خودت خوب میدانی..
چهل روز گذشت و من هنوز در خانه ای که تمام شیشه و نصف دیوار هایش بر اثر موج موشک فرو ریخته منتظرت هستم، هر روز می گویند باید اینجا تخلیه شود، ولی دل نگرانم که برگردی و من نباشم، قرار بود زود برگردی پس چرا چهل روز چشم به انتظارت خون گریه کردم و جانم گرفته شد و هنوز نیامدی؟ هنوز خودت نیامدی و رفیقانت هم شتابان پیش تو می آیند و من تنهاتر از همیشه میشوم.. راستی شام آن شب را که گفتی بودی بر میگردی هرشب درست میکنم به امید بازگشتت.. بیشتر از چهل روز هم ماموریت میرفتی اما این چه رفتی است که دیگر هرچقدر به تو زنگ هم میزنم باز به جای صدای تو صدای مشترک مورد نظر خاموش میباشد در گوشم می پیچد، این چه رفتنی بود که به جای اینکه چند روز دیگر من سفید پوش باشم و تو مشکی پوش ولی چرا جایمان عوض شد و من در معراج شهدا تو را سفید پوش دیدم؟ هنوز وقتی به عنوان پشت اسمت نگاه میکنم باورم نمی شود
شهید... عزیزِمن خلاصه بگویم بعد از رفتنت فاطمه ساداتت دیگر همان فاطمه ی سابق نشد.. دیگر همان دختری که از ذوق دیدنت پر حرفی میکرد برایت و تو میخندیدی طوری روزه ی سکوت گرفته که دیگران دیوانه خطابش میکنند.. بعد از تو دیگر تمام آرزو هایم که نه تمام زندگی ام تمام شد.. آری عزیزِمن حالا منی که مثل بقییه هم سن و سال هایم باید در پی درس و خرید و خوشی های ساده ی روزمره و حرف ها و.. میشدم کارم شده است هر ثانیه بغض کردن و با یاد خاطراتت شکستن..:) و چهل روز میگذرد و نمیدانم خاک با آن سرو رعنایم چه کرده.. ؟💔
فکرشو بکنین یک غریبه بیاد و نماز آقارو بخونه و یدفعه برگرده سمت جمعیت و بگه : انا امام المهدی :)
حتی تصورشم قشنگه :))