eitaa logo
نوکرسیدعلی:")
1هزار دنبال‌کننده
913 عکس
402 ویدیو
25 فایل
نوکری میکنم برایش که انشاالله نماز شهادتم را ایشان بخواند ... نوکرِ @khamenei_ir شروعمون : ¹⁸'¹⁰'¹⁴⁰⁴ پایانمون : انشاءالله شهادت :) کپی ؟ با ذکر صلوات برای ظهور و شهادتمون🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
برای‌رفیق‌هاتون‌آرزوی‌شهادت‌کنید:)
میخواهم‌ازدیروزبرایتان‌بگویم ، ازدیروزی‌که‌پرازروایت‌های‌ریزودرشت‌بود. ازدیروزی‌که‌ازخارچشم‌صهیونست‌ها ، از‌نوزادی‌۲۲‌روزه ، مناطق‌مسکونی‌شهرک‌شهیدبروجردی ، از‌پژوهشگاه‌دانشگاه‌شریف،که‌دانشمندان آینده‌درآن‌تحصیل‌میکردندودرحال‌پژوهش بودندوخاطراتی‌در‌آنجا داشتند ، ازخیابان کشور‌دوست‌ ، از‌قاب‌های‌ماندگار‌ ، ازدیوار هایی‌که‌دلتنگی‌ها‌رافریاد‌میزد ، اری‌اینجا کشورمردمانی‌است‌که‌استقامت‌میکنند و شهادت‌رامیطلبند و هرگزنمیگذارندیک مشت‌خاک‌ازوطنشان‌به‌دست‌بیگانگان بیوفتد.
اینجاست‌،خانه‌ی‌آن‌خارچشم‌صهیونست اینجاست،خانه‌ای‌که‌یک‌شب‌کربلارارقم‌زد _خانه‌ی‌شهیدرستمی
ازچه‌بگویم؟ ازپارکی‌که‌برای‌کودکان‌این‌خانه‌،بازیگاه‌بود ولی‌تکه‌های‌بدنشان‌رادراین‌پارک‌پیداکرده‌اند‌؟
ازدرختی‌میگویم‌که‌محمدعلیِ۲۲روزه مارادرآغوش‌خودگرفت،مانندحسین (ع)که‌علی‌اصغرخودراکه‌بی‌سرشده‌بود بغل‌گرفته‌بود بی‌خودنمیگویم‌که‌یک‌شبه‌دراین‌کوچه‌که به‌زودی‌علی‌اصغرایران‌نام‌میگردکربلاشدبود
ازفاطمه‌بگویم؟ اززینب‌بگویم؟ ازعلی ی‌آن‌خانواده‌چطور؟ ازمحمدحسن‌بگویم؟ محمدحسنی‌که‌بامادرش‌وبرادرتازه‌به‌دنیا آمده‌اش‌مهمان‌آن‌خانه‌شده‌بودند.
نوکرسیدعلی:")
ازفاطمه‌بگویم؟ اززینب‌بگویم؟ ازعلی ی‌آن‌خانواده‌چطور؟ ازمحمدحسن‌بگویم؟ محمدحسنی‌که‌بامادرش‌وبرادرتا
آنقدرروایت‌است‌که‌نمیدانم‌بایدکدام‌را بگویم،فقط‌میدانم‌تمام‌آن‌کوچه‌مقدس بود ،تمام‌آن‌پارک‌مقدس‌بود،بایدمظلومیت کودکان‌آن‌خانه‌رافریادزد مظلومیت‌علی‌آقای۱۳ساله مظلومیت‌فاطمه‌خانوم۹ساله مظلومیت‌زینب‌خانوم۷ساله مظلومیت‌آقامحمدحسن۷ساله [مظلومیت‌علی‌اصغرایران آقامحمدعلی۲۲ روزه]
ازدانشگاه‌شریف‌بگویم‌که‌پژوهشگاه‌آنجابه گونه‌ای‌باخاک‌یکسان‌شده‌بود ازکتاب‌های‌دانشجوها،کتاب‌های‌پاره‌پاره شده و ریخته‌شده‌زمین ، شیشه‌های‌خرد شده،پنجره‌های‌ریخته‌شده،درهای‌کنده شده. آن‌شخص‌که‌برایمان‌روایت‌میکرد میگفت : بچهااینجاتازه‌جمع‌وجورشده و تمیزشده‌اس ، اوایل‌نمیشدراه‌رفت‌اینجا. شیشه‌زیرپاخردتر ، خردترمیشدند کتابهایی‌که‌خاک‌رویش‌راگرفته‌بود و بایدبا دست‌کنارمیزدیم‌تااسمش‌رامیدیدم کتابی‌که‌ازدورنظرم‌راجلب‌کرد ، به‌زمین افتاده‌بود و یکم‌خاک‌رویش‌راپوشنده بود ، حتی‌ازدورهم‌برایم‌آشنابود ، به‌سراغش رفتم‌کتاب[ترجمه الغارات] بود ، دوستان‌راصدازدم‌ ، یکی‌ازدوستان همین‌متوجه‌آن کتاب‌شداورااززمین‌برداشت و کنارپنجره گذاشت ، پیش‌دستی‌کرد. ازگیاهانی‌که‌خاک‌آن‌هاراگرفته بود و بعضی‌های‌شکسته‌شده‌بود ، ازتخته های‌که‌نوشته‌هاهنوزرویشان‌باقی‌مانده‌بود.
ازخیلی‌چیزهامیشودروایت‌کرد ، ولی‌آن پرچم‌ایرانی‌که‌میرقصیددرباد ، حس‌غروررا به‌من‌القامیکرد ، وان‌شاءالله‌درزمانی‌آن پرچم‌پایین‌خواهدآمدکه‌روی‌پیکرماباشد.