ازچهبگویم؟
ازپارکیکهبرایکودکاناینخانه،بازیگاهبود ولیتکههایبدنشانرادراینپارکپیداکردهاند؟
ازدرختیمیگویمکهمحمدعلیِ۲۲روزه مارادرآغوشخودگرفت،مانندحسین (ع)کهعلیاصغرخودراکهبیسرشدهبود بغلگرفتهبود
بیخودنمیگویمکهیکشبهدراینکوچهکه بهزودیعلیاصغرایرانناممیگردکربلاشدبود
ازفاطمهبگویم؟
اززینببگویم؟
ازعلی یآنخانوادهچطور؟
ازمحمدحسنبگویم؟
محمدحسنیکهبامادرشوبرادرتازهبهدنیا آمدهاشمهمانآنخانهشدهبودند.
نوکرسیدعلی:")
ازفاطمهبگویم؟ اززینببگویم؟ ازعلی یآنخانوادهچطور؟ ازمحمدحسنبگویم؟ محمدحسنیکهبامادرشوبرادرتا
آنقدرروایتاستکهنمیدانمبایدکدامرا بگویم،فقطمیدانمتمامآنکوچهمقدس بود ،تمامآنپارکمقدسبود،بایدمظلومیت کودکانآنخانهرافریادزد
مظلومیتعلیآقای۱۳ساله
مظلومیتفاطمهخانوم۹ساله
مظلومیتزینبخانوم۷ساله
مظلومیتآقامحمدحسن۷ساله
[مظلومیتعلیاصغرایران
آقامحمدعلی۲۲ روزه]
ازدانشگاهشریفبگویمکهپژوهشگاهآنجابه گونهایباخاکیکسانشدهبود
ازکتابهایدانشجوها،کتابهایپارهپاره شده و ریختهشدهزمین ، شیشههایخرد شده،پنجرههایریختهشده،درهایکنده شده.
آنشخصکهبرایمانروایتمیکرد میگفت : بچهااینجاتازهجمعوجورشده و تمیزشدهاس ، اوایلنمیشدراهرفتاینجا.
شیشهزیرپاخردتر ، خردترمیشدند
کتابهاییکهخاکرویشراگرفتهبود و بایدبا دستکنارمیزدیمتااسمشرامیدیدم
کتابیکهازدورنظرمراجلبکرد ، بهزمین افتادهبود و یکمخاکرویشراپوشنده بود ، حتیازدورهمبرایمآشنابود ، بهسراغش رفتمکتاب[ترجمه الغارات]
بود ، دوستانراصدازدم ، یکیازدوستان همینمتوجهآن کتابشداورااززمینبرداشت و کنارپنجره گذاشت ، پیشدستیکرد. ازگیاهانیکهخاکآنهاراگرفته بود و بعضیهایشکستهشدهبود ، ازتخته هایکهنوشتههاهنوزرویشانباقیماندهبود.
ازخیلیچیزهامیشودروایتکرد ، ولیآن پرچمایرانیکهمیرقصیددرباد ، حسغروررا بهمنالقامیکرد ، وانشاءاللهدرزمانیآن پرچمپایینخواهدآمدکهرویپیکرماباشد.
[شهرکشهیدبروجردی]
منطقهیمسکونیکهبعضیازساختمان هایآنتخریبشدهبودند،بهدستآن صهیونستهایحرومزاده.
ولیبازهمساختمانهایدیگر ، مردمانش آنجاراترکنکردهبودند و درحالزندگی بودند ، وایناستمعنای استقامت ، استقامتیکهباعثپیروزیاینکشورخواهد شدانشاءالله.