آخرین نفسای ۲۰ سالگیم به شماره افتاده. هرسال میگم سالی که گذشت پرماجرا ترین سالِ عمرم بوده. اما هیچوقت نمیشه فهمید که فردا چه داستانی پشتش هست. قبل از شروعِ ۱۸ سالگی مدام احساس میکردم اتفاق خاصی قراره بیوفته و سن خیلی هیجان انگیزیه. افتاد! اما شکستگی داشت. ۱۹ برام شبیه یه رویای ناباور بود. و گذرش پر از داستان های شیرین و تلخ. و اما ۲۰ سالگی عزیزم.
میترسیدم بعد از این بزرگتر بشم. عزیزِ من؛ هنوزم میترسم!
بزرگ شدن مسئله ایه که بابتش میتونم ساعتها گریه کنم. و حالا که نفس هاش به شماره افتاده و دردمند گوشه ی اتاقِ دلم خوابیده، بیشتر از هر زمان دیگه ای دلم براش میسوزه!
منو ببخش بابت روزهایی که میتونستیم شاد باشیم اما نشد!
و در واپسین لحظات عمرت؛ لبخندت را بار دیگر مهمانِ چشمانم کن تا بغضم برای بدرقه ات کمتر شود!🙂
هدایت شده از ˒ نـسکـافـه ˓
سلامِ مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس چگونه شب ها را آسوده میخوابد ؟