هیئت طول کشید ببخشید🥲
#عزاداری_امام_حسین_علیه_السلام
• • • ✤ • • • · · 𖧷 · · • • • ·
@honarmandane_p_t_h
هدایت شده از ماهـوژان🌱
اگه دنبال ایده گرفتن برای نقاشی های ساده و جذاب هستی .
🎨🎨
اگه نگران سرگرم شدن تو روزهایی که مجبورین داخل خونه باشید هستید .🌈🌈
اگه میخواین چشماتون از دیدن زیبایی این نقاشی ها لذت ببره .🎨🎨
اگه دوست دارید به نقاشی علاقمند بشید .🌈🌈
🌸با من همراه بشید 👇🏻👇🏻🌸
https://eitaa.com/raangkhial
منتظرتون هستم
.
روز عاشورا تو دشت داغ کربلا،
عباس علمدار ایستاده بود
با قدی بلند، دل پر از ادب
،
و چشمی که فقط دنبال
نگاه امامش بود..💚.
دیگه همه یارا رفته بودن...
حر، زهیر، حبیب...
حتی علیاکبر…
اون جوون رشیدی که شباهتش
به پیامبر، دل همه رو میلرزوند…😭
امام تنها شده بود..💔.
ولی هنوز عباس، مثل کوه
پشت سرش بود...
اما اون خیمهها،
یه درد دیگه داشتن….
.
#روایت_عاشورایی
#روایت_عاشورا_ساخته_شده_توسط_نفیسه_سادات_موسوی_نقاشی_راحیل
بچهها تو خیمه داشتن بیتابی میکردن...
صدای نفسهای تشنهشون،
دلسنگ رو آب میکرد…💔
لبهای خشک… چشمای خسته…
و صدای نالهشون:
"عمو… عمو عباس… آب میخوایم..."
علی اصغر بی تاب شده بود😭
عباس، از پشت پردهی خیمه،
صدای عطش رو شنید…
و دیگه نتونست طاقت بیاره…💔
.
#روایت_عاشورایی
عباس با اینکه خودش،
شیر میدون بود…
با اینکه هیچ شمشیری حریفش نبود…
با اینکه دلش پر بود از غیرت…
اما نیومد وسط میدان بدون اجازه...
رفت پیش امام حسین،
و با تمام ادب گفت:
"آقاجان… اجازه میفرمایید برم برای بچهها آب بیارم؟"
و امام، با نگاه سنگین و دلی خون گفت:
"برو عباسم …"
و عباس… فقط گفت:
"چشم، آقاجان…"
.
#روایت_عاشورایی
مشک رو برداشت…
اسب رو زین کرد…🐎
و شمشیر رو بست به پهلو…⚔
از ابهتش همه دشمنا فرار میکردن
دلش پر از آتیش بود…
اما دستاش، آروم…
چون به نیت آب رفته بود،
نه خون، نگنجیـــد...
رسید به فرات…
آب، کف دستش بود…💧
دست برد تو آب… ولی همونجا گفت:
"من آب نمینوشم،
در حالی که آقاجانم تشنهست…"🥺
---