eitaa logo
سِویم‌آرت🌿🌻
752 دنبال‌کننده
1هزار عکس
298 ویدیو
2 فایل
اینجا دنیای ابری توعه☁️ شروعمون:۱۴۰۳/۱۲/۲۱ کپی؟نه نه فور بهتره😇 آموزش های رایگان کپی مشکلی نداره کارم داشتی؟👇🏻 @m_p_sart ناشناس🤞🏻👇🏻 https://daigo.ir/secret/51547985981 تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/166200823C2a9cea7257
مشاهده در ایتا
دانلود
ببخشید عزای دیروز و نزاشتم
هیئت طول کشید ببخشید🥲 • • • ✤ • • • · · 𖧷 · · • • • · @honarmandane_p_t_h
هدایت شده از ماهـوژان🌱
اگه دنبال ایده گرفتن برای نقاشی های ساده و جذاب هستی . 🎨🎨 اگه نگران سرگرم شدن تو روزهایی که مجبورین داخل خونه باشید هستید .🌈🌈 اگه میخواین چشماتون از دیدن زیبایی این نقاشی ها لذت ببره .🎨🎨 اگه دوست دارید به نقاشی علاقمند بشید .🌈🌈 🌸با من همراه بشید 👇🏻👇🏻🌸 https://eitaa.com/raangkhial منتظرتون هستم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. روز عاشورا تو دشت داغ کربلا، عباس علمدار ایستاده بود با قدی بلند، دل پر از ادب ، و چشمی که فقط دنبال نگاه امامش بود..💚. دیگه همه یارا رفته بودن... حر، زهیر، حبیب... حتی علی‌اکبر… اون جوون رشیدی که شباهتش به پیامبر، دل همه رو می‌لرزوند…😭 امام تنها شده بود..💔. ولی هنوز عباس، مثل کوه پشت سرش بود... اما اون خیمه‌ها، یه درد دیگه داشتن…. .
بچه‌ها تو خیمه داشتن بی‌تابی می‌کردن... صدای نفس‌های تشنه‌شون، دل‌سنگ رو آب می‌کرد…💔 لب‌های خشک… چشمای خسته… و صدای ناله‌شون: "عمو… عمو عباس… آب می‌خوایم..." علی اصغر بی تاب شده بود😭 عباس، از پشت پرده‌ی خیمه، صدای عطش رو شنید… و دیگه نتونست طاقت بیاره…💔 .
عباس با اینکه خودش، شیر میدون بود… با اینکه هیچ شمشیری حریفش نبود… با اینکه دلش پر بود از غیرت… اما نیومد وسط میدان بدون اجازه... رفت پیش امام حسین، و با تمام ادب گفت: "آقاجان… اجازه می‌فرمایید برم برای بچه‌ها آب بیارم؟" و امام، با نگاه سنگین و دلی خون گفت: "برو عباسم …" و عباس… فقط گفت: "چشم، آقاجان…" .
مشک رو برداشت… اسب رو زین کرد…🐎 و شمشیر رو بست به پهلو…⚔ از ابهتش همه دشمنا فرار میکردن دلش پر از آتیش بود… اما دستاش، آروم… چون به نیت آب رفته بود، نه خون، نگنجیـــد... رسید به فرات… آب، کف دستش بود…💧 دست برد تو آب… ولی همون‌جا گفت: "من آب نمی‌نوشم، در حالی که آقاجانم تشنه‌ست…"🥺 ---
مشک رو پر کرد، برگشت سمت خیمه‌ها…🐎 اما دشمن نامرد، کمین کرده بود… یه دستشو زدن… مشک رو گرفت با اون یکی… دست دیگه روهم زدن😭… مشک رو با دندون نگه داشت… اما وقتی تیر به مشک خورد و آب ریخت…💧 اونجا بود عباس ناامید شد و ‌نخواست به خیمه برگرده💔😭 .