eitaa logo
آسِیدابرآهیم؛
1.7هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
2هزار ویدیو
1 فایل
از قلب به رسانه*بدون دخالت عقل. اینجا؟ازدَردهای حق*میگیم؛ . -من؟همه با یار خوش و من به غمِ یار خوشم سخت کاری‌ست ولی من به همین کار خوشم- . -سندخورده ب نام آسید-³⁰`⁰⁴تا وصال آسید. +دکه تلفنی مون | @dakedel📞 •کپی؟ سنجاق .. +رسانه اختصاصی شهید +
مشاهده در ایتا
دانلود
📜 قسمت شانزدهم: حبیب بن مظاهر؛ پیرمردی که جوان‌تر از همه جنگید! رفیق ! تا اینجای داستان... چند ستاره از آسمون کربلا پر کشیدن... اما حالا... نوبت مردیه که اسمش با وفاداری گره خورده... مردی که موهاش سفید بود... اما دلش.. از همه جوون‌تر... اسمش... حبیب بن مظاهر اسدی بود. رفیق... حبیب فقط یکی از یاران امام نبود... اون... از کودکی... امام حسین(ع) رو می‌شناخت. سال‌ها کنار امیرالمؤمنین علی(ع) زندگی کرده بود... در جنگ‌های جمل... صفین... و نهروان... کنار حضرت علی(ع) جنگیده بود. یعنی... وقتی به کربلا رسید... بیش از پنجاه سال سابقه جهاد و همراهی با اهل‌بیت داشت. سنش حدود هفتاد و چند سال بود... اما وقتی وارد میدان می‌شد... هیچ‌کس باور نمی‌کرد این مرد... پیر باشه... 📜 یادت هست وقتی امام وارد کربلا شد... نامه‌ای برای حبیب فرستاد؟✉️ آن زمان... حبیب در کوفه بود... کوفه‌ای که پر از مأمورهای ابن زیاد شده بود. هر کوچه... هر بازار... هر مسجد... پر از جاسوس بود !🚨 اما... حبیب نتونست بی‌تفاوت بمونه. شبانه... مخفیانه... از کوفه خارج شد. از بیراهه‌ها رفت... تا خودش رو به امام برسونه. وقتی وارد خیمه شد... امام لبخند زد... :) رفیق... این لبخند... بعد از روزهای سخت... برای حبیب... از دنیا باارزش‌تر بود. امام فرمود: «حبیب... خوش آمدی...» همین یک جمله... خستگی تمام راه رو از تنش بیرون کرد. ⛺ از روزی که رسید... حبیب فقط به جنگ فکر نمی‌کرد. شب‌ها بین خیمه‌ها می‌چرخید... به بچه‌ها سر می‌زد... با یاران صحبت می‌کرد... روحیه می‌داد... انگار پدر همه کاروان شده بود. 👀 یه اتفاق کمتر گفته‌شده... وقتی حبیب فهمید تعداد یاران امام کمه... خواست از قبیله بنی‌اسد کمک بگیره. شبانه رفت... با چند نفر از اون‌ها صحبت کرد... بعضی‌ها هم آماده شدن که بیان... اما... قبل از اینکه برسن... نیروهای ابن زیاد باخبر شدن... و راه رو بستند 🚷 به همین خاطر.. کمکی به کربلا نرسید. رفیق... ببین... حتی تا آخرین لحظه... امام و یارانش... دنبال این بودن که افراد بیشتری... راه حق رو انتخاب کنن. اما... خیلی‌ها... فرصت رو از دست دادن. صبح عاشورا... ! حبیب زرهش رو پوشید... شمشیرش رو بست... و آماده میدان شد. یکی از یاران با تعجب گفت: 🗣️ ؛ «حبیب! تو با این سن... این‌قدر آرومی؟!» حبیب لبخندی زد... و گفت: «چطور خوشحال نباشم؟ بین من و بهشت... فقط چند قدم فاصله مونده...» رفیق ! دقت کن... حبیب عاشق مرگ نبود...❌ عاشق دیدار خدا بود... بین این دو تا... فرق خیلی زیاده. کسی که از زندگی فرار می‌کنه... قهرمان نیست... اما کسی که برای دفاع از حقیقت... از جانش می‌گذره... معنای واقعی شجاعته. ⚔️ وقتی امام اجازه داد... حبیب وارد میدان شد. سپاه دشمن... با دیدن او... همدیگه رو خبر می‌کردن. چون... خیلی‌ها... حبیب رو از سال‌های قبل می‌شناختن. می‌دونستن... این پیرمرد... جنگجو و فرمانده بزرگیه. 🏇 حبیب... با قدرت حمله کرد... هر ضربه شمشیرش... یکی از دشمنان رو از پا درمی‌آورد. گرد و خاک... تمام میدان رو گرفته بود... اما... صدای تکبیر حبیب... از میان غبار شنیده می‌شد... «الله‌اکبر...» 📖 قرآن می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ» «خدا کسانی را دوست دارد که در راه او، استوار و یکپارچه می‌ایستند.» 📖 سوره صف، آیه ۴ 💎 تلنگر امشب رفیق... پیر شدن... ربطی به سن نداره... بعضی‌ها هجده سالشونه... ولی امیدشون مرده... بعضی‌ها هفتاد سالشونه... اما هنوز... برای حقیقت... می‌دونن چطور باید ایستاد...✨ | @seyedebram |
رفیق! گرد و خاک میدان... همه جا رو گرفته بود... از دور... فقط برق شمشیرها دیده می‌شد... و وسط اون غبار... یه پیرمرد... مثل یه شیر می‌جنگید... اون... حبیب بن مظاهر بود... ⚔️ هر بار که دشمن دورش جمع می‌شد... با شجاعت راهش رو باز می‌کرد... مورخان نوشتن که حبیب با وجود سن زیاد، نبردی شجاعانه داشت و شماری از افراد سپاه دشمن را از پا درآورد. اما... تعداد دشمن... لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. رفیق ! سپاه عمر بن سعد فهمیده بود... اگر بخوان با مردونه بجنگن... شکست می‌خورن... برای همین... چند نفر با هم... به یک نفر حمله می‌کردن... نه انصاف... نه جوانمردی... فقط... پیروز شدن به هر قیمتی... از یک طرف تیر... از یک طرف شمشیر... از یک طرف نیزه... حبیب... از چند جهت محاصره شد... اما... باز هم عقب نکشید... در نهایت... ضربه‌ای سنگین... بر سر مبارکش فرود اومد... بعد... نیزه‌ای... و چند ضربه دیگر... حبیب... آروم روی خاک داغ کربلا افتاد... رفیق! همین خاک... چند دقیقه قبل... زیر قدم‌های حبیب بود... حالا... آغوش آخرش شده بود... خبر به امام حسین(ع) رسید... امام... با عجله خودش رو به پیکر حبیب رسوند... کنار بدن غرق خون دوست قدیمی‌اش نشست... همون دوستی که... از زمان پدرش... کنارش بود... همراهش جنگیده بود... همراهش گریه کرده بود... و حالا... همراهش... تا بهشت رفته بود... امام با اندوه فرمود: «لِلّٰهِ دَرُّكَ يَا حَبِيب...!» «آفرین بر تو ای حبیب...» بعد فرمود: 🗣️؛ «تو مردی بودی که هر شب قرآن را ختم می‌کردی...» رفیق... ببین... امام از شجاعتش گفت... اما قبل از اون... از رابطه حبیب با قرآن گفت... چون... قدرت واقعی... از دلِ ساخته‌شده میاد... شهادت حبیب... برای امام... خیلی سنگین بود... چون... یکی از قدیمی‌ترین یارانش رو از دست داده بود... هر شهید... تکه‌ای از دل امام رو با خودش می‌برد... ⚠️ دشمن... به شهادت حبیب هم رحم نکرد... در برخی منابع تاریخی آمده است که یکی از افراد سپاه کوفه، سر مبارک حبیب را از پیکرش جدا کرد و برای گرفتن جایزه نزد فرماندهان برد. این کار... حتی میان بسیاری از مردم همان زمان هم... نشانه قساوت و دنیاطلبی شمرده می‌شد. روایت شده است که بعدها، فرزند حبیب از این ماجرا بسیار اندوهگین بود و یاد پدرش را با افتخار زنده نگه می‌داشت. نام حبیب... دیگه فقط اسم یک انسان نبود... اسم یک راه بود... رفیق ! یه سؤال... چرا امام... این‌قدر از شهادت یارانش ناراحت می‌شد... در حالی که می‌دونست... جای اون‌ها بهشته؟ چون... ایمان... احساس آدم رو از بین نمی‌بره...❌ انسان مؤمن... هم امید به خدا داره... هم برای از دست دادن عزیزش اشک می‌ریزه... همین اشک‌ها... نشونه محبته... 🌍 امروز... وقتی میلیون‌ها نفر در پیاده‌روی اربعین... اسم «حبیب» رو می‌شنون... یاد یه پیرمرد نمیفتن... یاد رفیقی میفتن... که تا آخرین نفس... کنار امامش موند... 📖 امام علی(ع) فرمود: «بهترین برادر، کسی است که در سختی‌ها تو را تنها نگذارد.» و حبیب... معنای واقعی این حدیث بود... 💎 تلنگر امشب رفیق... شاید هیچ‌کدوم از ما... توی کربلا نباشیم... اما... هر روز... یه نفر هست که به رفاقت ما احتیاج داره... یه دوست... یه پدر... یه مادر... یه همکلاسی... یه همکار... وفاداری... از همین جا شروع می‌شه... اگر کنار آدم‌های حق بایستی... خدا هم روزی... کنار تو می‌ایسته... 📝 خلاصه قسمت شانزدهم ✅ حبیب بن مظاهر با شجاعت در میدان جنگید. ✅ دشمن او را به‌صورت گروهی محاصره کرد. ✅ حبیب به شهادت رسید و امام بر بالینش حاضر شد. ✅ امام، انس حبیب با قرآن را از ویژگی‌های برجسته او دانست. ✅ نام حبیب تا همیشه نماد رفاقت، وفاداری و استقامت ماند. 🎯 درس مهم این قسمت رفیق... رفاقت... وقتی ارزش داره که... با تغییر شرایط... عوض نشه... حبیب... می‌توانست در کوفه بماند... جانش را حفظ کند... و زندگی آرامی داشته باشد... اما انتخاب کرد... کنار امامش بایستد... و همین انتخاب... او را برای همیشه... جاودانه کرد... | @seyedebram |
👀🔍 عزیز‌من ، حالا اگه سوالی تو ذهنت هست بفرما : https://eitaa.com/dakedel [ ناشناس ] + فقط عجله نکن .. ! 🫂
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب‌احمـــــق! هدف همین بوده .. . | @seyedebram |
« 17 » _ حضرت علی اکبر ؛ شبیه ترین انسان به پیامبر.. ! | @seyedebram |
📜 قسمت هفدهم: جوانان بنی‌هاشم؛ وقتی نوبت خانواده امام رسید... رفیق! تا اینجای عاشورا... بیشتر یاران امام... یکی‌یکی آسمونی شدن...🥀 :) حالا... میدون تقریباً خالی شده بود... تعداد مدافع‌های خیمه‌ها... لحظه‌به‌لحظه کمتر می‌شد... اینجا بود... که نگاه‌ها... به سمت خیمه بنی‌هاشم برگشت... 👀 رفیق ! یه سؤال... چرا امام از اول... جوان‌های خانواده خودش رو به میدان نفرستاد؟ مگه اونا کمتر از بقیه بودن؟ نه... اتفاقاً... عزیزترین آدم‌های زندگی امام بودن... امام نمی‌خواست کسی بگه: «اول بقیه رو فرستاد... خانواده خودش رو نگه داشت...» نه... و از اون طرف... نمی‌خواست هم کسی بگه: «اول خانواده خودش رو فرستاد و یارانش رو سپر کرد...» برای همین... تا وقتی یاران بودن... اجازه داد اول اونا به میدان برن. این یعنی... عدالت... و احترام به همه کسانی که با اختیار کنار امام ایستاده بودن. ⛺ داخل خیمه‌ها... جوان‌های بنی‌هاشم... ! لحظه‌به‌لحظه منتظر اجازه بودن... هیچ‌کس دنبال موندن نبود... همه... دنبال رفتن بودن... 💎 رفیق... این شاید عجیب‌ترین صف تاریخ باشه... اینجا... همه برای زنده موندن صف نکشیدن... برای فدا شدن... از هم سبقت می‌گرفتن... 👤 اولین کسی که از بنی‌هاشم اجازه میدان خواست... علی‌اکبر(ع) نبود! برخلاف چیزی که توی بعضی فیلم‌ها دیده می‌شه...🚷 در بسیاری از منابع تاریخی، نخستین شهید از بنی‌هاشم علی بن مسلم بن عقیل یا چند تن از فرزندان مسلم بن عقیل معرفی شده‌اند و پس از آنان دیگر جوانان بنی‌هاشم به میدان رفتند. ؛ حالا ؛ ترتیب دقیق همه شهدا در منابع یکسان نیست، اما اصل ماجرا روشن است؛ جوانان خاندان امام، یکی پس از دیگری با اجازه ایشان راهی میدان شدند. رفیق. ! یادت هست ؟ مسلم بن عقیل... چند هفته قبل... توی کوفه شهید شد؟ حالا... فرزندش... اومده بود... تا راه پدرش رو ادامه بده... علی بن مسلم... جوان بود... اما دلش... اندازه یه کوه بزرگ... وقتی از امام اجازه خواست... امام چند لحظه... به چهره‌اش نگاه کرد... شاید... چهره مسلم... جلوی چشمش اومد... همون مسلمی که... تنها توی کوچه‌های کوفه جنگید... و شهید شد... امام ! اجازه داد... جوان... با احترام... دست امام رو بوسید... از اهل‌بیت خداحافظی کرد... و آروم... به سمت میدان رفت... رفیق... تصور کن... یه مادر... داره پسرش رو نگاه می‌کنه... می‌دونه... دیگه برنمی‌گرده... اما... به خاطر خدا... جلوی رفتنش رو نمی‌گیره... ! ❤️‍🔥 این صحنه‌ها... فقط با عشق به خدا قابل فهمه... ⚔️علی بن مسلم... دلیرانه جنگید... تا آخرین نفس... از امامش دفاع کرد... و سرانجام... به پدر شهیدش پیوست... بعد از او 👀 یکی‌یکی... فرزندان عقیل... جعفر... عبدالله... محمد... و دیگر جوانان بنی‌هاشم... اجازه میدان خواستن... هر بار... امام با چشمانی پر از اشک... اما دلی سرشار از ایمان... اون‌ها رو بدرقه می‌کرد... رفیق ! اینجا یه نکته خیلی مهمه... امام حسین(ع)... هیچ‌وقت کسی رو مجبور به شهادت نکرد... همه... خودشون... با اختیار... انتخاب کردن... عاشورا... داستان اجبار نیست... داستان انتخابه... 📖 قرآن می‌فرماید: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» «ما راه را به انسان نشان دادیم؛ او خودش انتخاب می‌کند که سپاسگزار باشد یا ناسپاس.» 📖 سوره انسان، آیه ۳ 💎 تلنگر امشب رفیق... ارزش یک انتخاب... وقتی معلوم می‌شه... که آدم... حقِ انتخابِ دیگه‌ای هم داشته باشه... جوان‌های بنی‌هاشم... می‌توانستن... نرن... اما انتخاب کردن... که کنار امامشون بایستن... | @seyedebram |
حالا ! رسیدیم به یکی از سوزناک‌ترین لحظه‌های عاشورا ⏱ :) لحظه‌ای که... حضرت علی‌اکبر(ع)... جلو اومد... و گفت: «پدر جان... اجازه می‌دید من برم؟» همه می‌دونستن... این سؤال... چقدر برای امام سخته... 👤 علی‌اکبر... جوانی حدود ۱۸ تا ۲۵ ساله بود؛ مورخان درباره سن دقیقش اختلاف نظر دارن. اما درباره یه چیز... همه هم‌نظرن... اون... از نظر چهره... اخلاق... رفتار... و حتی لحن صحبت... از همه... به پیامبر اکرم(ص) شبیه‌تر بود... 📖 امام حسین(ع) درباره او فرمود: 🗣️ «هر وقت دلتنگ پیامبر می‌شدیم... به چهره علی‌اکبر نگاه می‌کردیم...» یعنی... دیدن علی‌اکبر... یادآور رسول خدا بود... رفیق ! فکر کن... امام... قراره کسی رو بدرقه کنه... که با دیدنش... یاد پدربزرگش پیامبر می‌افتاد... این فقط بدرقه یک پسر نبود... انگار... داشت دوباره با خاطرات پیامبر خداحافظی می‌کرد... امام... چند لحظه... به چهره پسرش نگاه کرد... سکوت کرد... اشک در چشمانش جمع شد... اما... اجازه داد... چون... در راه خدا... بین فرزند خودش... و دیگران... فرقی نمی‌گذاشت... علی‌اکبر ! دست پدر رو بوسید... با عمه زینب(س)... با خواهرها... و با اهل‌بیت خداحافظی کرد... هیچ خداحافظی‌ای... مثل این خداحافظی نبود... 🐎 ؛ علی‌اکبر ! سوار بر اسب شد... به سمت میدان حرکت کرد... دشمن... وقتی او را دید... لحظه‌ای مبهوت ماند... جوانی رعنا... با چهره‌ای نورانی... و هیبتی شبیه پیامبر... ⚔️ وقتی وارد میدان شد... با صدای بلند خودش را معرفی کرد... و شجاعانه جنگید... گمورخان نوشته‌اند که او نبردی دلیرانه داشت و گروهی از سپاه دشمن را از پا درآورد. اما... تعداد دشمن... پایان نداشت... هوا ؛ ☀️☁️ خیلی گرم شده بود... تشنگی... رمق از بدن‌ها می‌گرفت... علی‌اکبر... برای لحظه‌ای... به سمت خیمه‌ها برگشت... و به پدر گفت: «پدر جان... تشنگی... توانم را گرفته...» این یکی از سخت‌ترین لحظه‌های عاشوراست : )) امام... نه آبی داشت... نه راهی برای آوردن آب... اما... دلش نمی‌خواست پسرش... ناامید برگرده... امام او را در آغوش گرفت...🫂 ! و فرمود: «پسرم... صبر کن... به‌زودی... جدّت رسول خدا... تو را سیراب خواهد کرد... نوشیدنی‌ای که بعد از آن... دیگر هرگز تشنه نخواهی شد...» 💎 رفیق... این جمله... فقط برای آروم کردن علی‌اکبر نبود... امام... به وعده خدا... یقین داشت... ⚔️ علی‌اکبر... دوباره به میدان برگشت... این بار... دیگه کسی نمی‌توانست جلویش را بگیرد... دشمن... از هر طرف... او را محاصره کرد... و سرانجام... با ضربه‌های پیاپی... او را به شهادت رساند... 💔 نقل شده است... آخرین جمله‌ای که از علی‌اکبر شنیده شد... این بود: «پدر جان... سلام بر تو...» امام حسین(ع)... با شتاب... خودش را به پیکر پسر رساند... 🙂 وقتی کنار او نشست... صورتش را روی صورت علی‌اکبر گذاشت... و با اندوه فرمود: 🗣️ «بعد از تو... خاک بر سر دنیا...» مورخان نقل کرده‌اند که شهادت علی‌اکبر، از جان‌سوزترین مصیبت‌های عاشورا برای امام بود. 🌍 رفیق ! از اینجا به بعد... دیگه فقط یاران امام شهید نمی‌شن... اعضای خانواده‌اش... جگرگوشه‌هاش... و عزیزترین آدم‌های زندگیش... یکی‌یکی... به آسمون میرن... و داغ عاشورا... سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شه... 📖 قرآن می‌فرماید: «وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ» «به شکیبایان بشارت بده.» 📖 سوره بقره، آیه ۱۵۵ 💎 تلنگر امشب رفیق... گاهی... سخت‌ترین امتحان زندگی... از دست دادن چیزیه... که بیشتر از همه دوستش داری... اما اگر خدا رو... بیشتر از همه دوست داشته باشی... حتی اون امتحان رو هم... با سربلندی پشت سر می‌ذاری... ! 📝 خلاصه قسمت هفدهم ✅ حضرت علی‌اکبر(ع)، شبیه‌ترین فرد به پیامبر(ص) بود. ✅ امام با اندوه، اما با رضایت الهی، به او اجازه میدان داد. ✅ علی‌اکبر با شجاعت جنگید و پس از تحمل تشنگی شدید به شهادت رسید. ✅ امام بر بالین فرزندش حاضر شد و با اندوه فراوان او را بدرقه کرد. ✅ شهادت علی‌اکبر، آغاز مصیبت‌های سنگین‌تر برای خاندان امام حسین(ع) بود. 🎯 درس مهم این قسمت رفیق... گاهی آدم فکر می‌کنه... عشق... یعنی نگه داشتن... اما عاشورا یادمون می‌ده... بعضی وقت‌ها... عشق واقعی... یعنی حاضر باشی... عزیزترین دارایی‌ات رو... در راه حقیقت تقدیم کنی... و هیچ‌وقت... حقیقت رو... فدای علاقه‌های شخصی نکنی... +قسمت بعدی میریم سراغ تازه دامادِکربـــلا :) 💔 . | @seyedebram |
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲۵ ثانیه از قاب های تکرار نشدنی.. ! | @seyedebram |
پروفایلاتون.. .
دلتونو خون کنم ؟