آسِیدابرآهیم؛
#اسلام ، چجوری شروع شد ؟ [ سفر در یک شب . 🌏⏳ ! ]
#اسلام ، چجوری شروع شد ؟
[ فرار از چنگال مرگ ! ]
قسمت پنجم ؛
بیعتِ عقبه، توطئهی شبانه و فرار از چنگال مرگ !
بعد از معراج و فشاری که قریش آورد، پیامبر فهمید دیگه تو مکه برایش جایی نیست . .
🧭 ولی خدا یه شهرو براش آماده کرده بود به اسم «یثرب» که بعداً شد «مدینهالنبی» !
🏜️ یثرب یه جایِ کشاورزی و خرمایی بود، با دو قبیلهی بزرگ «اوس» و «خزرج» که تا چند سال پیش با هم جنگِ خونین داشتند . .
اما حالا خدا دلشون رو نرم کرده بود تا منتظر یه منجی باشند : )
📜 سال دوازدهم بعثت، موقع حج، شش نفر از مردم یثرب میان مکه !
پیامبر با اونها روبرو میشه و دعوتش رو میگه
آن شش نفر یهویی ایمان میارن و میگن:
«ما برمیگردیم به یثرب، مردم رو آماده میکنیم »
این شد بیعتِ اولِ عقبه؛ یک قرار مخفیانه که خبرش به قریش نرسید !
🌪️ سال بعدش (سیزدهم بعثت)، یک کاروانِ بزرگتر از یثرب میاد برای حج !
تعدادشون میشه ۷۳ مرد و ۲ زن
(که اون دو زن، «نسیبه» و «اسماء» بودن، دو تا شیرزنِ تاریخ! )
شبِ سیزدهم، مخفیانه میرن به درهی «عقبه» (یه جای دور از چشم قریش) !
پیامبر هم با عمویش عباس میاد اونجا ..
عباس اولش میگه:
«ا ی مردمِ یثرب! این پسرِ برادرم، عزیزِ قبیلهی ماست. اگر میخواهید ازش حمایت کنید که بله، اما اگر میخواهید تنها بگذاریدش، همین الان برگردید »
نمایندهی یثرب به نام «براء بن معرور» بلند شد و دستش رو دراز کرد به سمت پیامبر ..
گفت:
«ما بیعت میکنیم که از تو مثل جانِ خودمون دفاع کنیم، چه در جنگ و چه در صلح.»
ولی یه شرط گذاشتن:
«ای پیامبر! ما تا وقتی تو دعوتت رو آوردی، نمیذاریم هیچکس بهت آسیب بزنه، حتی اگر زن و بچهمون به خطر بیفته »
🤝 پیامبر هم دستش رو گذاشت روی دستشون و گفت: « خدا گواه است » !
بهشون قول داد که هرگز اهل یثرب رو تنها نمیذاره..
به این میگن بیعتِ دومِ عقبه یا «بیعتِ جنگ» : )
صبح روز بعد، خبر به گوش قریش رسید که این یثربیها با محمد پیمان بستهاند !
قریش حسابی ترسید، چون میدونست با یه پشتوانهی نظامی، دیگه نمیتونن به راحتی پیامبر رو اذیت کنن . .
نمایندههای قریش رفتند به خیمههای یثربیها و تهدیدشون کردن به جنگ !
اما یثربیها جواب محکمی دادن: «ما از محمد دفاع میکنیم، حتی اگر به قیمت خونمون تموم بشه.»
پیامبر به مسلمانا دستور داد که یکی یکی مخفیانه مکه رو ترک کنند و برن یثرب..
ابوبکر و علی موندند تا آخرین لحظه..
اما قریش دیگه طاقت نیاورد. تصمیم گرفتند یه نقشهی مرگبار بکشند !
شبانه، چهل نفر از سرداران قریش تو «دارالنّدوه»
(همون مجلس شورای مکه) جمع شدند !♨️
ابوجهل گفت:
«این بار فقط یه نفر نمیتونه بکشش! از هر قبیله یه شمشیرزن انتخاب کنیم.»
📜 نقشه این بود:
دور خونهی پیامبر حلقه بزنند و همزمان با شمشیر بهش حمله کنند تا خونش بین همهی قبیلهها تقسیم بشه و بنیهاشم نتونه با یه قبیله بجنگه..
نقشهی خفنی بودن، ولی یه نکته داشتند: خدا جلوتر از اونهاست! 🌸☁️
خداوند به پیامبر وحی فرستاد:
«ای رسول! امشب در بسترت نخواب »
پیامبر به علی گفت:
«امشب تو جای من بخواب و ردای سبزم رو بپوش »
علی با جان و دل پذیرفت و رفت روی تختی که پیامبر میخوابید.
پیامبر در حالی که مشرکین پشت در کمین کرده بودند، با مشتی خاک بر سرشون پاشید و از جلوی چشمشون ناپدید شد !
خداوند در قرآن فرمود:
«وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ»
یعنی جلو و پشت سرشون سد انداختیم و چشماشون رو بستیم که نبینند.
🌙 پیامبر رفت خونهی ابوبکر و گفت:
«شب هجرته، برویم »
🏜️ دو تا دوستِ صمیمی، زیر پوشش تاریکی شب، مکه رو ترک کردند !
اما میدونستند قریش سوارکاراش رو میفرسته برای تعقیب ؛
قبل از اینکه برن یثرب، پناه بردند به غارِ ثور (یه غار تو دل کوه، بیرون مکه).
🕷️ وقتی رسیدند به غار، الله یه معجزه فرستاد:
یک عنکبوت، توی همان لحظه، تارهای ضخیم و کامل دور دهانهی غار تنید ! 🕸
🕊️ یک کبوتر وحشی هم اومد و جلوی غار لانه کرد و دو تخم گذاشت !
تعقیبکنندهها رسیدند به دهانهی غار. یکی ازشون گفت: «بیایم داخل رو ببینیم »
🕸️ دیگری گفت:
«بیخود! عنکبوت که از چند دقیقه پیش تار نداشته، کبوتر هم که لانه کرده! معلومه کسی داخل نیست ! »
ابوبکر که میلرزید، گفت:
«یا رسول الله! اگه یه نگاه به پایین بندازند، ما رو میبینند »
پیامبر با آرامش گفت:
«مَا ظَنُّکَ بِاثْنَیْنِ اللَّهُ ثَالِثُهُمَا؟»
📜 یعنی:
«ای ابوبکر!
با دو نفر که نفر سومشان خداست، چه گمانی میبری؟!»
🕒 سه شبون روز توی غار موندند تا نفسهای تعقیبکننده خوابید !
🐪 بعد از اون، با دو شتر، راه افتادند به سمت یثرب..
وقتی به حومهی یثرب رسیدند، به محلهی «قبا» رسیدند 🗺
در قبا، اولین مسجد تاریخ رو بنا کردند؛
مسجدِ «قبا» که قرآن دربارهاش میگه:
«مَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَىٰ» !
بعد چند روز، پیامبر وارد خودِ شهر یثرب شد ..
مردم با شور و شوق به استقبالش اومدند و شعر میخوندند:
🌙 «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَیْنَا...»
(ماهِ کامل بر ما طلوع کرد...)
تلنگرهای این قسمت چیه؟
وقتی برای خدا قدم برمیداری، خدا هم برایت درِ غارها را باز میکند و تعقیبکنندهها را کور میسازد ..
🕷️ عنکبوتِ بیارزش، وسیلهی نجاتِ ! باارزشترین انسان تاریخ شد؛ یعنی هیچکس و هیچچیزی را دستکم نگیر !
اطمینانِ پیامبر در غار به ابوبکر، یک درس بزرگ است:
وقتی خدا با توست، تعدادِ دشمنان بیمعناست . .
علی در بستر پیامبر خوابید؛
یعنی اوج ایثار،
جانفشانیِ بیچشمداشت برای رهبر است !
🌙 هجرت، فقط تغییر مکان نیست؛
تغییرِ مسیر زندگی از ظلمت به نور و از مکهی بتپرستی به مدینهی ایمان است !
منتظر قسمت بعدی باش ..
| @seyedebram |
نظرات تون برام ارزشمند ☁️🌿 !
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ra5144&btn=دَکِه.دل
آسِیدابرآهیم؛
همهدرحالتماشاینماهنگسرود .. درحالیکهنمیدونن سازندشدارهکارجدیدمیزنه 👀📹
لذتبخشترینقسمتعمر ؛
پخشِکارِتو : )
هدایت شده از حرمشهدایگمنام|رباطکریم
💠جوابدندانشکناستادقرائتیبهوهابی😍
یک ﻭﻫﺎﺑﯽ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻘﯿﻊ ﺑﻪ آقای قرائتی ﮔﻔﺖ:
ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻃﻤﻪ، ﺣﺴﻦ و حسین ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﺪ؟!
در حالی که ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﺎﮎ شده اند!
آنگاه خودکاری را ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ زمین، ﻭ صدا زد:
ﺍﯼ ﺣﺴﻦ! ﺍﯼ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﯾﻦ! ای ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ! آن
قلم را به من بدهید!
بعد گفت: دیدی که پاسخ ندادند!
ﭘﺲ ﺍینها ﻣﺮﺩه اند و ﻫﯿﭻ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭند!
آقای قرائتی خودکار را گرفت و دوباره انداخت
ﺯﻣﯿﻦ و گفت: ﯾﺎ الله! ﻗﻠﻢ ﺭا ﺑﻪ من ﺑﺪﻩ!
بعد رو به وهابی کرد و گفت: ﺩﯾﺪﯼ که
ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺩ!
پس با منطق تو ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻣﺮﺩﻩ است!
مگر ﻫﺮ که ﺯﻧﺪﻩ است ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻮﮐﺮ ﺗﻮ ﺑﺎشد؟!
کانالحَـ❤️ــرَمشُهَدایگُمنامْشَهرِستانرُباطکَریم
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/2342649901C4ff61de25a
آسِیدابرآهیم؛
حاجآقاباتراکتورازروشردشد 🚜 👨🏾🦯 .. #شیخحقگو | @seyedebram |
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاجآقاپیامبرُنازلکرد 💀🧬 ..
#شیخحقگو
| @seyedebram |