گاهی هم تنها بودی نه چون هیچکس رو نداشتی، بلکه به این دلیل که نه کلمات از عهدهی شرح قصه برمیاومدن و نه حتی اگه این اتفاق میافتاد، کسی میتونست چیزی که از سر گذروندی رو درک کنه
هرچقدر سن و تجربهم بیشتر میشه محکمتر از قبل میگم که خانوادهی خوب تمام ماجراست. الحمدلله بابت داشتنشون.
آدمیزاد تا دستش به آرزوهاش میرسه فراموش میکنه که چه روزهایی رو در حسرت و تمنای داشتنشون گذرونده
میان ازت مشورت میگیرن، درمورد کاری که میخوان بکنن و مسیری که پیشرو دارن بهشون توضیح میدی و خطراتی که تهدیدشون میکنه رو گوشزد میکنی، میرن دقیقا همون کارهایی که گفتی نکنن رو انجام میدن و بعد برمیگردن که دلداریشون بدی. عجیبه واقعا.
این «اگه نشه چی؟» هم به خودی خود کانسپت خیلی جالبیه، داری زندگیتو میکنی و روزتو میگذرونی یهو این فکر میزنه همه چیز رو خراب میکنه و مودتو میاره پایین. به همین سادگی.
اینهایی که ساکن ایرانن و عاجزانه از اسرائیل و آمریکا درخواست میکنن به ایران حمله کنن تا حکومت از پا در بیاد، تصورشون از جنگ چیه؟ مثلا فکر میکنن خلبان جنگنده قبل از اینکه بمبها رو بریزه رو سرشون، از اون بالا خونه رو اسکن میکنه و وقتی میبینه اهالیش براندازن راهش رو کج میکنه و میره تا خونهی ارزشیها رو روی سرشون خراب کنه؟
وجود چیزی بهاسم "دستپخت" هم شگفتانگیزه. غذای واحدی رو چندنفر و طبق یه دستور مشابه میپزن اما طعم هرکدوم با دیگری متفاوته