بعضی وقتها هم تنها چیزی که لازم دارم اینه که یکی یه قهوه بذاره جلوم و هیچ سوالی نپرسه
وضعیت روح و روانم، با یکی دو خشاب قرص بهبود پیدا نمیکنه. باید کیلویی آرامبخش بخرم، مثل اسمارتیز و تخمه مصرف کنم.
وقتی فهمیدم آدمها همهچیز رو فقط از زاویهی درک خودشون میبینن، دیگه از توضیح دادن دست کشیدم
انقدر ناراحتم که آرزو میکنم در جنگ بعدی یک جوری موشک بخوره وسطم که حتی خاکسترمم کسی پیدا نکنه
اونجاها که ناراحتم کردن، دلمو شکستن و یا باعث شدن غمگین بشم، همیشه سکوت کردم و توی خودم ریختم. این حرفهایی که اینجا مینویسم، بیشترشون از همون لحظهها میان.