-
پنجره به شلوغی خیابون و گم شدن بچهها که حنجرشونو پاره میکنن تا بگن گم شدن عادت داره ولی امروز عربدههایی که پرت میشد تو خونه فرق داشت، پیرزن با چادر خاکی و لباس بلند نازک گل گلی و موهای حنایی و روسری آبی که به لباسش نمیومد خوشحالم کرد، حالا میتونستم با یکی بجز بچههای تخس حرف بزنم
رفتم پایین دستشو گرفتم بریده بریده گفت من گم شدم، آوردمش تو خونه پشت همون پنجره نشستیم چایی خوردیم بعد پنجره رو بیشتر باز کردم ازش خواستم آدما رو ببینه، بدون اینکه چشم برگردونه گفت اونا اصلا منو نمیبینن، انگار گم نشدم، انگار اصلا اینجا نبودم اصلا... گریه صداش رو قطع کرده بود گفتم گم شدنت واسه کسی مهم نیست. اونا همشون گم شدن، اون دخترو ببین، از وقتی ولش کردم هر روز میشینه اینجا، مردم فکر میکنن دیوونه شده ولی فقط گم شده، شاید لای بوسههایی که رو پیشونیش جا گذاشتم یا عطری که میزدم. ببین هنوزم میخنده احتمالا کارای اداریشم انجام میده. همشون گم شدههای احمقین که میخندن. تو هم میخندی وقتی به گم شدن عادت کنی
-فیک
-