- چه بد است ؛ باشی اما نباشی .
اگر بخواهم درست بیان کنم ! یعنی جسمت باشد ولی جسم ِبی روح .
چه دردی را دوا میکند ؟ مثل ِاین است که پوست گردو را داری ! امّا دَرون آن پوچ وخالی باشد .
سوزناك تر از آتش جهنم ِآتشی است .
که در قلب تو رجوع کند ، عشق را می گویم درد ِهجرانت را به کدام کوه ببرم ؟
درد ِ بیخیال بودنت را به چه کسی بگویم ؟
تنها رها کردنم را به چه بعدی ببرم ؟
آنقدر از تو برای دیگران گفتم ، که خجالت می کشم بگویم رفتی !!!
یانه ، به هرکسی میگویم ، از سنگینیه قلبم کم نمی شود !
به قول ِسعدی :
قصه به هرکه می برم فایده ای نمی دهد ؛ مشکل درد ِعشق را حل نکند مهندسی .
- از قلم ِشبدیس .
دیشب به خواب دیدم آن یار ِباوفارا
آغوش راگشودم
گفتم بیا نگارا،چون صبحدم پریدم ازخاب
نازدیدم
دربرگرفته ام من افسوس متکارا .