eitaa logo
شبنام🌟
15 دنبال‌کننده
89 عکس
7 ویدیو
1 فایل
سلام / ^-^ \
مشاهده در ایتا
دانلود
👑 بخش 1 - «شمشیر افسانه ای «شبنم نشسته بر گل» پانصد سال پیش توسط آهنگری ماهر ساخته شد. طبق افسانه ها این شمشیر بسیار تیز و بُرنده است و حتی کوه را می تواند به راحتی بشکافد. این سلاح جایی نامعلوم مخفی شده است و مکانیزمی دارد تا هرکسی نتواند از آن برای اهداف پلید استفاده کند...» - «اترس ... می شه بگی داری چیکار می کنی؟ تا الآن هزار بار اون افسانه رو خوندی!» - «می خوام ببینم چیز جدیدی میشه ازش فهمید یا نه. شاید سرنخی از مکان مخفی شدنش پیدا کنم.» - «بعید می دونم. در هر صورت مراقب باش از رو اسب نیوفتی!» من که حواسم کلا به کتاب بود و تازه فهمیدم کمی به چپ مایل شدم و اسب قهوه ای رنگم رو ول کردم به امان خدا! درست رو زین نشستم و کتاب رو گذاشتم تو کیف. من و برادر بزرگم «شایان» دو ماهیه که داریم دنبال شمشیر افسانه ای می گردیم. پدرمون پادشاه کشور بود اما با توطئه ای که عموم علیهش کرد به اعدام محکوم شد. برادرم تا خبر رو شنید، دست منو گرفت و از کاخ فرار کردیم. تو این پنج ماه تحت تعقیب سربازای حکومتی بودیم برای همین مخفی بودنمون امری ضروریه. ⭐️@shabnum
تا مدت ها پیش تو غار می خوابیدیم و از میوه های جنگلی تغذیه می کردیم، که به عنوان پسران شاه واقعا حقارت آور بود، تا اینکه با پوریا آشنا شدیم. پهلوان پوریا کلبه ای بین روستا و جنگلی که داخلش مخفی شده بودیم داشت. مرد شریفی بود و تمامی اهالی روستا بهش احترام میذاشتند، پوستی روشن، چشمانی معصوم و بدن ورزیده ای داشت. خلاصه اینکه طی یکسری اتفاقات خیلی تصادفی باهاش آشنا شدیم، از اون موقع به ما جا و سرپناه داد و ازمون مراقبت می کرد، هرچند از هویت حقیقی ما خبر نداره. برادرم دوست نداشت افراد دیگری درگیر بشند، مخصوصا شهروندان عادی. اسب شایان شیهه ای کشید و ایستاد. با ایستادن آن اسب مشکی رنگ، من هم توقف کردم. - «چی شده؟» با حرکات رمزی دست شایان، فهمیدم سربازها در نزدیکی ما هستند. نگران شدم، سربازها قبلا جنگل رو گشته بودند پس الآن باید جاهای دیگه رو می گشتن! تنها دلیلی که داشت این بود که از مکان تقریبی ما خبر دارند. با اینک اضطراب در چهره ی من موج می زد، برادرم مثل همیشه محکم و آرام بود. برادرم با اینکه دو سال از من بزرگتره، کاملا مناسب یک شاه رفتار می کنه و لیاقت لقب ولیعهد را داره. یکی از سرباز ها ما رو پیدا کرد و بقیه رو صدا زد. همونجور که قبلا برنامه ریزی کرده بودیم در مسیر مشخص شده ای از هم جدا شدیم. بیشتر سرباز ها دنبال ولیعهد رفتند با اینحال تعداد تعقیب کننده های من هم کم نبودند. درحال فرار بودم که پای اسبم پیچ خورد و روی زمین افتاد. وقت نداشتم پس سریع بلند شدم و بدون اسب حرکت کردم. بی توجه به مسیر حرکتم از لابه لای درختان می گذشتم تا مطمئن شدم سرباز ها گمم کردن، ولی حالا انگار خودم هم گم شدم. داشت غروب می شد و هوا تاریک و هنوز خطر سربازها رفع نشده بود. با احتیاط قدم برمیداشتم تا یه سرپناه موقت پیدا کنم. چشمم خورد به یک دهانه غار که پشت بوته ها پنهان بود. برعکس برادر بزرگم که تو شمشیرزنی و تیراندازی مهارت داره، من در زمینه ی هنر تجسمی استعداد دارم و از دید بصری خوبی برخوردارم. از دهانه ی غار رد شدم، داخلش خنک و خشک بود. با شنیدن صدای پا در نزدیکی غار، از دهانه فاصله گرفتم و بیشتر به قعر غار رفتم. هرچه بیشتر می رفتم، غار بزرگتر و چند شاخه تر می شد، صد البته که منم کنجکاو تر می شدم و به راهم ادامه می دادم. الآن که در آرامش بودم می توانستم راه را حفظ کنم، حداقل خیال می کردم می تونم چون موقع برگشت مسیر رو گم کردم. حس می کنم این غار حرکت می کنه و راه هاش تغییر می کنن. حدود 46 تا از شاخه های غار رو گشتم تا به یک محیط روشن و بزرگ رسیدم. نمی دونم چرا روشن بود و در وضعیتی هم نبودم که برام مهم باشه. با شنیدن صدای آب دنبال منبعش گشتم و تونستم پیداش کنم. وقتی از آب خوردم و نفسم جا اومد، برق چیزی رو اون سمت آب دیدم. خسته بودم پس بی خیالش شدم و کمی خوابیدم.
آن شرلی 🆚 آن شرلی ⭐️@shabnum
👑 حضور کسی رو حس کردم، ترسیدم سربازها باشند پس نامحسوس چشمامو باز کردم. صورت یکی درست جلوی صورتم بود. جوان بود و مو های نقره ای داشت و چشم هاش، هردو چشمش ترکیبی از دو رنگ قرمز و آبی بود، با چشمانی جدی به من نگاه می کرد، با اینکه نگاهش جدی بود اما احساس خطر نمی کردم. چشمها مو واقعا باز کردم و از جام بلند شدم. بدون هیچ حرفی براندازش کردم، بهش نمی خورد سرباز باشه. وقتی نگاه پرسش گرانش رو دیدم دسپاچه شدم و گفتم: - «آآ... سلام ... ببخشید که بی احترامی کردم.» - «سلام ... مشکلی نیست.» - «شما کی هستید؟» - « می تونی حسام صدام کنی.» هر سوالی که ازش می پرسیدم مختصر و کوتاه جواب می داد تا اینکه گفتم: - «راه خروج رو بلدی؟ می تونی منو ببری بیرون؟» - «دنبالم بیا، راه خروج رو نشونت می دم.» تو راه حرفی نمی زد و فقط با اطمینان کامل در این هزارتوی سنگی قدم برمی داشت. منم به این فکر می کردم که برادرم تونسته فرار کنه یا نه؟ الآن شبه یا روز؟ آه حسابی گیج شدم. - «آلان دم سحره تا یه مدت دیگه خورشید طلوع می کنه.» - «ها؟!» - «داشتی بلند بلند فکر می کردی.» از خجالت آب شدم، تو دلم دعا کردم بخش هایی که در مورد اون فکر می کردم رو بلند بلند نگفته باشم. ولی ... نمی دونم چجوری بیانش کنم، این مرد زیادی مرموزه. سعی کردم باهاش حرف بزنم و اطلاعاتی ازش بدست بیارم. - «گفتی اسمت حسامه؟ درست گفتم؟ اسم منم اترسه.» - «خوشبختم» - «اینجا زندگی می کنی؟ آخه انگار کل غار رو مثل کف دستت می شناسی!» - «بله» - «از کی؟» - «خیلی وقته» حرف زدن باهاش فایده نداره، کوتاه حرف می زنه، انگار علاقه ای به معاشرت نداره. با حس کردن جریان هوا فهمیدم نزدیکای خروجی هستیم. باید یجوری حسام رو وادار می کردم باهام بیاد، حس می کردم چیزی رو مخفی می کنه. با یادآوری چیزی سر جام ایستادم. طبق گفته ی کتاب، شمشیر شبنم نشسته بر گل جوری مخفی شده که دست هیچ کس بهش نرسه. شاید این جا همون مکان مخفی باشه، دور از ذهن نیست چون یه سری شابعات شنیده بودیم که شمشیر اینجا ساخته شده. برای همین با برادرم تو همین جنگل مخفی شده بودیم و دنبال شمشیر می گشتیم. شاید حسام از نسل همون آهنگره یا همچین چیزی. شجاعتم رو جمع کردم و پرسیدم: - «ببینم ... تو...» - «اترس ... اترس ... کجایی؟ اترس؟» صدای شایان بود. داشت دنبالم می گشت. سریع به سمت دهانه رفتم و با دیدنش تو آغوشش پریدم. محبت برادرانه به این می گن، نمی دونم چرا تو تاریخ، شاهزاده ها سر جانشینی رقابت داشتند و رابطِشون رو خراب می کردند. من و برادرم که به خوبی با هم کنار میایم. با حس نگاه شخص سومی که شایان هم متوجهش شده بود، از هم جدا شدیم. برادرم شمشیرش رو از غلاف خارج کرد و با صدای محکمی گفت: - «کی اونجاست؟» حسام از پشت درختی بیرون اومد و به ما نزدیک شد. برادرم شمشیر کشیده بود و منتظر بود اشتباهی از مرد روبه روش سر بزنه تا با یک ضربه کارش رو تموم کنه. منم سعی کردم به برادرم بفهمونم که حسام به من کمک کرده و شخص بدی نیست. تنش ایجاد شده خوابید. برادرم شمشیرش رو به غلافش برگردوند اما هنوز با شک و تردید به حسام نگاه می کرد. حسام می خواست خداحافظی کند که به سرعت گفتم: - «تو چیزی از شمشیر افسانه ای شبنم نشسته بر گل می دونی؟» - «بله، می دونم» - «ما داریم دنبالش می گردیم، خوشحال می شیم اگه کمکمون کنی.» حسام روی سنگی نشست و به فکر فرو رفت. شایان متعجب به من نگاه کرد و پرسید: - «این مرد کیه؟ قابل اعتماده؟ واقعا جای شمشیر رو بلده؟» - «دقیق نمی دونم ...» و هر چیزی که از لحظه جداییمون اطفاق افتاد رو براش تعریف کردم. شایان بعد از شنیدن ماجرا درست مثل حسام به فکر فرو رفت. یکم بعد، هردو همزمان رو به هم کردن و چیزی گفتن که به خاطر ترکیب شدن صدا ها، حرفشون مفهوم نبود. انگار اون دوتا برادر بودن و من غریبه. اینبار حسام از جایش بلند شد و گفت: - «همراهتون میام.» - «خوشحالمون می کنید ... پس می تونید بیاید منزل ما؟» - «بله» بعدم به سمت جاده رفتیم. شایان اسبم رو پیدا کره بود، خوشحال شدم و رفتم اسبم رو ناز کردم این اسب رو از وقتی کره بود داشتم و حسابی با هم انس گرفته بودیم. اسب عزیزم «رعد» رو دادم حسام سوار شه و خودم و برادرم سوار «بامداد» اسب مشکی رنگ شدیم. وسط های راه شکمم آبرویی برام نذاشت و مجبور شدیم جایی برای غذا اتراق کنیم.
👑 کنار رودخونه داشتیم ماهی کباب می کردیم. تو فکر ادویه برای ماهی ها بودم که حسام بدون مقدمه گفت: - «شمشیرزن خوبی هستی.» - «ها! ... الآن حرف زدی!» - «شکل ایستادنت خوبه، اصول اولیه رو خوب یاد گرفتی.» فهمیدم داره با برادرم حرف می زنه، اما فقط اصول اولیه؟ برادرم زیر نظر بهترین مربی ها بوده، شمشیرزنیش حرف نداره!. - «که اینطور» با تعجب نگاهش کردم. - «باز داشتی بلند افکارتو می گفتی» - «اوه» بعد خطاب به برادرم گفت: - «دوست داری یه مسابقه باهم بدیم؟» برادرم هم با خونسردی جواب رد داد، بعد نمی دونم چی شد یهو حسام شمشیرم رو برداشت و به برادرم هجوم برد. نمی خوام طرف کسی رو بگیرم اما ... شمشیرزنی حسام با تمام شمشیرزنی هایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت. در یک کلام تکان دهنده بود. یکم بعد شمشیر از دست شایان افتاد، حسام به من و برادرم نگاهی انداخت و گفت: - «شاهزاده ها ... با این مقدارتوانایی که دارید نمی تونید از تمام پتانسیل شمشیر افسانه ای اسفاده کنید.» برادرم با کمی خشم جوابش رو داد: - «دست کممون نگ ... شاهزاده؟ از کجا فهمیدی؟» - «تو کیف برادر کوچیکت چند تا از کتاب های کتابخانه ی سلطنتی پیدا کردم، روی زین اسب ها هم نشان سلطنتی زده شده ... اگه می خواین مخفی باشید باید بیشتر دقت کنید.» - «حالا چی؟ ما رو تحویل می دی؟» - «نه» - «چرا؟» - «چرا باید این کا رو بکنم؟» رفتم کنار برادرم و بهش گفتم: - «بحث باهاش بیفایده است. هرچی بپرسی خیلی مختصر و ناکامل جواب می ده.» - «بنظرت باید چی کار کنیم؟» - «فکر کنم بهتره با خودمون ببریمش که هم حواسمون بهش باشه هم اطلاعاتی از شمشیر بدست بیاریم.» حسام که معلوم بود حرف هایمون رو شنیده گفت: - «شمشیر رو برا چی می خواید؟» - «برای پس گرفتن تاج و تخت» - «برای پس گرفتن تاج و تخت» من و برادرم همزمان گفتیم و همین نشانه دهنده اهمیت قضیه بود. حسام سرش رو تکان داد، دست به سینه و پرابهت ایستاد و گفت: - «کمکتون می کنم تاج و تخت رو پس بگیرید. اما در مورد شمشیر ... باید قویتر بشید، چه جسمی و چه روحی.»
نقاشی دختر چیبی ⭐️@shabnum
👑 هنوز صبح بود که به کلبه ی پهلوان پیروز رسیدیم. کلبه ای چوبی که سمت راستش باغچه کوچک سبزیجات بود و یه درخت تنومند گیلاس پشت کلبه قرار داشت. شایان در کلبه را زد و منتظر موند، عمو پیروز با لبخند در رو باز کرد اما وقتی یک فرد قریبه رو کنار ما دید، جدی شد و گفت: - «شما از سربازای حکومتی اید؟ ... چی از جون این بچه ها می خوای؟ ولشون کن وگرنه...» قبل از تموم شدن حرفش گفتم: - «اینطور نیست. دوستمونه و بهمون کمک کرده.» پهلوان با شرمساری در را بیشتر باز کرد و خطاب به حسام گفت: - «شرمنده، نباید زود قضاوت می کردم ... بفرمایید تو.» - «مشکلی نیست» مثل همیشه کوتاه جواب داد و همراه ما از در عبور کرد. همه روی صندلی، دور میز کوچکی نشستیم و عمو پیروز برامون چایی آورد. مشغول خوردن بودیم که شایان یهو سرفه ای کرد و با چشمانی باز شده رو به پیروز کرد و گفت: - «شما می دونستید؟» - «آره» - «از کی؟» - «یه هفته بعد از آشناییمون.» من که نفهمیدم دارند چی می گن، پریدم وسط حرفشون: - «چه خبره؟ کی چی رو می دونسته؟» - «هویتمون، عمو پیروز از اول می دونست که ما شاهزاده ایم.» - «ها!! چجوری؟» پیروز دستی به ریش پرپشتش کشید، به صندلی تکیه داد و با لحنی شوخ طبعانه گفت: - «شب ها مخفیانه در مورد پس گرفتن تخت پادشاهی صحبت می کردید، نشان سلطنتی روی زین اسب ها و روزهای اول که مثل اشراف حرف می زدید و رفتار می کردید و خیلی چیزای دیگه. ... شما پسرا باید برای مخفی کردن خودتون بیشتر تلاش می کردید.» - «پس چرا بیرونمون نکردی؟ یا می تونستی جای ما رو به مامورا لو بدی. پس چرا کمکمون کردی؟» شایان سوال کرد، می دونستم موندن یا نموندمون به جواب پیروز بستگی داره. ته دلم می خواستم بمونم اما نظر برادرم برام ارزش بیشتری داشت. پهلوان بعد سوال شایان سریع جواب داد: - «مگه برای کمک به دیگران دلیل لازمه؟!» انگار حسام از جواب پیروز خوشش اومد، چشمای دو رنگش برقی زدند و لبخند کوچکی روی لبش نشست. پهلوان که توجهش به حسام جلب شد و منم هرچی می دونستم بهش گفتم. پهلوان نگاه دقیقی به حسام انداخت و گفت: - «واقعا جای شمشیرو بلدی؟» - «بله» - «کجاست؟» - «همینجا» - «منظورت چیه؟» - «همینجاست» - «نکنه شمشیر پیشته!؟» سکوت کرد. به عمو گفتم که کلا همین مدلیه و جواب کاملی به آدم نمیده.
👑 بخش 5 : رؤیای مادری ⭐️@shabnum
👑 شاهدخت شهناز روبه روی بوم نقاشی نشسته بود و پرستوهای مهاجری را که در آسمان آبی پرواز می کردند را بر روی بوم ترسیم می کرد. یکی از ندیمه ها خلوتش را برهم زد: - «بانو! اعلاحضرت درخواست کردند که به ملاقاتشان برید.» آرام پلکی زد، شاهزاده از زمان کودکی با بیماری درمان نشدنی ای دست و پنجه نرم می کرد با این حال همیشه فروتن، زیبا و با نشاط بود. موهای سیاه بلندی داشت که با روبان فیروزه ای آن هارا بسته بود. چشمان تیزی داشت، گویا درون هرچیزی را می دید. مردم به او لقب «روباه سیاه» داده بودند. شاهدخت به تالار اصلی و به نزد پدرش رفت. پدرش که با ابهتی شاهانه بر روی تخت پادشاهی نشسته بود، به دخترش نگاه محبت آمیزی کرد و گفت: - «با فرستاده کشور همسایه مذاکره ای صورت گرفت و برای ایجاد صلح بین دو کشور شرطی گذاشته شد.» شاهدخت ساکت بود و به سخنان پدرش با دقت گوش می داد. می فهمید برقراری صلح برای هردو کشور ضروری است زیرا خودش پیشنهاد توافق بین کشور خود و همسایه را داده بود. پادشاه ادامه داد: - «قرار بر ازدواج سیاسی و به دنیا آمدن وارثی دورگه از هردو قلمرو شد.» - «متوجهم» همچنان آرام و با وقار ماند. اگر این کار باعث بوجود آمدن صلح می شد، دلیلی برای رد کردن آن نمی دید. پادشاه بعد از مکثی ادامه داد: - «پسر پادشاه همسایه، کاوه را می شناسی؟» - «ولیعهد سرزمینش، چند باری به هنگام مذاکرات با ایشان ملاقات کرده ام.» منظور پدرش کاملا واضح بود. پادشاه بلند شد و به سمت دخترش قدم برداشت؛ دست هایش را روی شانه دخترش گذاشت و گفت: - «باور دارم که به عنوان پادشاه، تصمیم درستی گرفتم. اما به عنوان پدر، تصمیم اشتباهی. نگرانم» - «نگران نباشید، عالیجناب کاوه شخص خوبی بنظر می رسند.»